دست می دهم. دستم را می گیرد. با ذوق زیاد، بازوهایش را باز می کند و مرا در آغوش می گیرد و در گوشم زمزمه می کند که دلم خیلی برایت تنگ شده بود. تنها یک بار مرا دیده. معمولن با آرایشگرها آنقدر صمیمی نمی شوم. سخت است برایم ارتباط برقرار کردن با خانم های آرایشگر، که تمام رموز زیبایی را بلدند و من که حرف مشترکی برای گفتن با آن ها ندارم.
خانم آرایشگر حرف می زند. من روی تخت می خوابم. روی صورتم خم می شود و کارش را بررسی می کند. خانم آرایشگر می گوید که با پدرشوهرش درباره من حرف زده و احتمالن ما را می شناسند و از خانواده مان بسیار تعریف کرده اند. می دانم این ها برای این است که بیشتر حرف بزنم و اطلاعات بدهم. از همان جلسه قبل و حرف هایی که گفت حدس زدم که ممکن است بشناسند ما را. اما درک نمی کنم چرا اینقدر به شدت دنبال یافتن رابطه هاست.
خانم آرایشگر دیگر هم می آید. او که سابقن رییس یکی از معروف ترین آرایشگاه های شهر بوده و با رفتن از ایران آرایشگاهش را بسته و حالا که برگشته، این آرایشگاه کوچک را برپا کرده. او هم جلسه قبل، نمی دانم چرا اینقدر وقت گذاشته بود و آمده بود به این اتاق و با من صحبت کرده بود. حالا باز هم آمده بود که صحبت کند.
دو خانم آرایشگر صحبت می کردند، من اما در افکار خودم غرق بودم. این بار کمتر دهان باز کردم، سرم هم درد می کرد. این قدر که ممکن بود حالم بد شود. خودم را سرزنش می کردم که چرا ناهارم را نخورده ام و بیایم یا حداقل قرص نخورده ام، خودم که می دانستم این سر درد بدون خوردن قرص خوب نمی شود، و وای به حال این که شدید شود. حتی وقت مریض شدن هم ندارم.
خانم آرایشگر کارش تمام می شود. یک ساعت و نیم تمام کار کرده است. بعد هم با من شماره تلفن رد و بدل می کند. به او می گویم که هفته دیگر نمی آیم، که بلیط دارم برای رفتن به ... . و او هم سفارشات زیادی دارد، که حالا که می روی پایتخت فلان جا هم برو، فلان نمایندگی هم برو، فلان چیز را هم بگیر! هر چند کارهای مهم تری دارم، اما سر را به علامت تایید تکان می دهم که اگر وقت کردم، می روم.
خانم آرایشگر دوم با من دست می دهد و خداحافظی می کند، همان که صاحب یک آرایشگاه معروف بوده و غیره. خانم آرایشگر اول دستم را در دستانش می گیرد و حرف زنان با گرفتن قول تماس و ست کردن قرار بعدی، تا جلوی در همراهی ام می کند.
سرم هنوز درد می کند ....