درباره نویسنده
فرشته
زندگی پر است از شادی، پر است از بلندی ها و پایین ها، پر است از فرصت./ خیلی وقت نه، اما سه سالی می شود که می نویسم. حاصل تمام نوشتن هایم، فعلا شروعی دوباره است. نمی دانم کی، این نوار نوشتن ادامه پیدا می کند و از صفر شروع کردن ها تمام می شود. / درس می خوانم، کار می کنم و زندگی می کنم. / در زندگی در جستجوی آرامش، عشق و شادی ام ...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • فرشته
صفحات اختصاصی
  • 120 قانون موفقیت از برایان تریسی
  • <
مطالب اخیر
  • یادداشت صد و یکم
  • یادداشت صدم
  • یادداشت نود و نهم
  • یادداشت نود و هشتم
  • یادداشت نود و هفتم
  • یادداشت نود و ششم
  • یادداشت نود و پنجم
  • یادداشت نود و چهارم
  • یادداشت نود و سوم
  • یادداشت نود و دوم
کلمات کلیدی مطالب
  • روزانه هایم (٩٩)
  • عاشقانه هایم (٥٢)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
دوستان من
  • می خواهم بنویسم
  • یادداشت های من
  • خاطرات زندگی من
  • پرانتز باز
  • یک دنیا سوال بی جواب
  • آساک
  • نارایانا
  • پیچک احساس
  • هوین ژووووری
  • میم زندگی
  • نيكا و دغدغه هاي زندگي مشترك
  • روزانه هایم
  • روزهای زندگی من .... در کانادا
  • زیر یک سقف با همسرم
  • یادداشت های روزانه یک دختر شاغل
  • تجربه زندگی در اکنون
  • من و سوئیس
  • کلبه ویوارا
  • نوشته های بانوی مهر و ماه
  • پرنسس در غربت
  • اوپانیشاد
  • دارچین
  • روزهای زندگی من
  • آوار خاطرات غلامرضا گرجی فریمانی
  • روزهای مربایی
  • امروز یه روز تازه اس
  • شيطونكده
  • دفتر یادداشتم (صنم جان)
  • زن بابای امروزی
  • اینجا قلب زندگی است
  • پاییز سرد
  • سر و ته
  • خاطرات من (سپیده)
  • دیرپرسیکوس
  • دستنوشت
  • آشپزخانه کوچک من
  • گیلاس خانومی هستم!
  • آشپرخونه دوستم و من
  • مشاوره خانواده
  • پرواز تا بیکران
  • روزهای زندگی
  • مهندس بیسکویت خور
  • حس نهان
  • دلنوشته/ تنها
  • استخدام آن لاین
  • کافه سخن
  • جوينده گوينده است و يابنده خاموش
  • خاطرات یک پزشک قانونی
  • كوچه باغ
  • دلنوشته هاي من و همسر جان
  • دختري كه با صداي بلند فكر مي كنه
کدهای اضافی کاربر


یادداشت های من
ساقیا برخیز و در ده جام را / خاک بر سر کن غم ایام را
یادداشت صد و یکم
نویسنده: فرشته - پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠

دست می دهم. دستم را می گیرد. با ذوق زیاد، بازوهایش را باز می کند و مرا در آغوش می گیرد و در گوشم زمزمه می کند که دلم خیلی برایت تنگ شده بود. تنها یک بار مرا دیده. معمولن با آرایشگرها آنقدر صمیمی نمی شوم. سخت است برایم ارتباط برقرار کردن با خانم های آرایشگر، که تمام رموز زیبایی را بلدند و من که حرف مشترکی برای گفتن با آن ها ندارم.


خانم آرایشگر حرف می زند. من روی تخت می خوابم. روی صورتم خم می شود و کارش را بررسی می کند. خانم آرایشگر می گوید که با پدرشوهرش درباره من حرف زده و احتمالن ما را می شناسند و از خانواده مان بسیار تعریف کرده اند. می دانم این ها برای این است که بیشتر حرف بزنم و اطلاعات بدهم. از همان جلسه قبل و حرف هایی که گفت حدس زدم که ممکن است بشناسند ما را. اما درک نمی کنم چرا اینقدر به شدت دنبال یافتن رابطه هاست.


خانم آرایشگر دیگر هم می آید. او که سابقن رییس یکی از معروف ترین آرایشگاه های شهر بوده و با رفتن از ایران آرایشگاهش را بسته و حالا که برگشته، این آرایشگاه کوچک را برپا کرده. او هم جلسه قبل، نمی دانم چرا اینقدر وقت گذاشته بود و آمده بود به این اتاق و با من صحبت کرده بود. حالا باز هم آمده بود که صحبت کند.


دو خانم آرایشگر صحبت می کردند، من اما در افکار خودم غرق بودم. این بار کمتر دهان باز کردم، سرم هم درد می کرد. این قدر که ممکن بود حالم بد شود. خودم را سرزنش می کردم که چرا ناهارم را نخورده ام و بیایم یا حداقل قرص نخورده ام، خودم که می دانستم این سر درد بدون خوردن قرص خوب نمی شود، و وای به حال این که شدید شود. حتی وقت مریض شدن هم ندارم.


خانم آرایشگر کارش تمام می شود. یک ساعت و نیم تمام کار کرده است. بعد هم با من شماره تلفن رد و بدل می کند. به او می گویم که هفته دیگر نمی آیم، که بلیط دارم برای رفتن به ... . و او هم سفارشات زیادی دارد، که حالا که می روی پایتخت فلان جا هم برو، فلان نمایندگی هم برو، فلان چیز را هم بگیر! هر چند کارهای مهم تری دارم، اما سر را به علامت تایید تکان می دهم که اگر وقت کردم، می روم.


خانم آرایشگر دوم با من دست می دهد و خداحافظی می کند، همان که صاحب یک آرایشگاه معروف بوده و غیره. خانم آرایشگر اول دستم را در دستانش می گیرد و حرف زنان با گرفتن قول تماس و ست کردن قرار بعدی، تا جلوی در همراهی ام می کند.


سرم هنوز درد می کند ....

نظرات ()



یادداشت صدم
نویسنده: فرشته - سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠

آنچنان آسان نیست ترک عادت هایی که عمری است پیدا کرده ای، یا حتی در عرض یکی دو سال در تو به وجود آمده باشند. اما فکرت را که آماده کنی، فکرت که منحرف نشود و به حالت رکود قبلی برنگردد، کمک بسیار مفیدی می کند. اصلن چیزی که یاد گرفته بودم همین بود. که هر کاری ممکن است و باید بخواهم و بدون شک و با یقین پیش بروم.



برای دوستانم:
به همگی تان سر می زنم و محبت هایتان را جبران می کنم. فقط چون مدت ها نیامده ام، ممکنه است کمی طول بکشد.

نظرات ()



یادداشت نود و نهم
نویسنده: فرشته - دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠

صبح قرار داشتم با استادم. زنگ زدم و گفتند که 9:30 اونجا باشم، که استاد ساعت 10 جلسه دارد و من باید قبل از آن ساعت حتمن خودم را می رساندم. اما همه رفته بودند بیرون. خودم بازدید را پیچانده بودم که بروم دانشگاه، اما بقیه هم پیجانده بودند و رفته بودند بیرون!!!

ساعت 9:20 شخصی آمد و من با عجله بیرون آمدم. خیابان شلوغ بود و تصمیم گرفتم به جای بیرون آوردن ماشین، با تاکسی برم تا دانشگاه. از یک خیابان عریض و پرترافیک، که کسی به چراغ راهنمایش اهمیتی نمی دهد با زحمت رد شدم و خودم را رساندم آن دست خیابان. یکی دو تا تاکسی رد شد و مسیرشان به من نخورد. منتظر تاکسی بعدی بودم که زن بسیار جوانی که همانجا ایستاده بود به من نزدیک شد. عذرخواهی کرد و اینکه در چشمانش قطره ریخته و نمی بیند و خواست که او را برسانم آن دست خیابان.

یک لحظه تردید کردم، که بگویم خیلی عجله دارم، آنقدر که حتی نمی توانم ثانیه ای وقت تلف کنم. اما دستش را گرفتم و در حالی که حرف می زدیم از خیابان رد شدیم. از آن وقت، تا این ساعت شب، همه چیز به طرز باورنکردنی خوب پیش رفته. شاید چیزی به نام شانس با من بوده.

نظرات ()



یادداشت نود و هشتم
نویسنده: فرشته - دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠

کم کم آشتی می کنم با دنیایم، دنیای ابرگرفته مبهمم. شاید اگر این قدر یکدنده نباشم، که خودم به تنهایی بار مشکل را بر دوش بکشم، که بی هیچ کمکی بخواهم خط را به انتها برسانم، دیگران را در جنگ شریک کنم و اجازه دهم که دستانم را بگیرند و با من حرکت کنند، زودتر همه چیز حل می شود.


امروز باز اوضاعم مشابه چند ماه پیش بود. هر گرهی باز می شد و مشکلات جلوی پاهایم به زانو در می آمدند. و من این حس لذت بخش وحشتناک چند ماه پیش را زیر پوستم حس می کردم. شاید بالاخره موفق شدم باز ذهنم را کنترل کنم و نگذارم که مرا بازیچه منفی های خود کند و من او را با خود ببرم به هر جا که می خواهم.



می گویند که فردا روز عشق است. و برخی می گویند که روز دیگری روز عشق ایرانیان است. برایم هر روزی می تواند روز عشق باشد.


مرغ مسکین! زندگی زیباست
من در این گود سیاه و سرد و طوفانی نظر با جست و جوی گوهری دارم
تارک زیبای صبح روشن فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم.
مرغ مسکین! زندگی،
بی گوهری اینگونه، نازیباست ....

احمد شاملو

نظرات ()



یادداشت نود و هفتم
نویسنده: فرشته - دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠

اشکال بزرگ زندگی ام، مبارز نبودن است. این ترسی که به مرور با خارج شدن از بچگی و وارد شدن به جوانی، با انواع اتفاقات در زندگی ام به وجود آمده، ترس از برخورد با حوادث ناگوار، عامل بسیار مهمی بوده است در این مبارز نبودن و نجنگیدن برای داشتن آنچه می خواهم. همین ترس، همین دلهره روبرو شدن با قضایا، مرا به جاهای بدی کشانده است و باز در این جاهای بد به جای حل مسئله، فرار کرده ام و نجنگیده دست ها را به نشانه تسلیم بالا برده ام. همین که بعضی از تفسیرهایم از زندگی را درست کنم، قدم اول را در حل مسئله برداشته ام.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »