درباره نویسنده
فرشته
زندگی پر است از شادی، پر است از بلندی ها و پایین ها، پر است از فرصت./ خیلی وقت نه، اما سه سالی می شود که می نویسم. حاصل تمام نوشتن هایم، فعلا شروعی دوباره است. نمی دانم کی، این نوار نوشتن ادامه پیدا می کند و از صفر شروع کردن ها تمام می شود. / درس می خوانم، کار می کنم و زندگی می کنم. / در زندگی در جستجوی آرامش، عشق و شادی ام ...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • فرشته
صفحات اختصاصی
  • 120 قانون موفقیت از برایان تریسی
  • <
مطالب اخیر
  • یادداشت صد و بیست و چهارم
  • یادداشت صد و بیست و سوم
  • یادداشت صد و بیست و دوم
  • یادداشت صد و بیست و یکم
  • یادداشت صد و بیستم
  • یادداشت صد و نوزدهم
  • یادداشت صد و هجدهم - سالی که گذشت!
  • یادداشت صد و هفدهم
  • یادداشت صد و شانزدهم
  • یادداشت صد و پانزدهم
کلمات کلیدی مطالب
  • روزانه هایم (۱٢۱)
  • عاشقانه هایم (٧٢)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
دوستان من
  • می خواهم بنویسم
  • یادداشت های من
  • خاطرات زندگی من
  • پرانتز باز
  • یک دنیا سوال بی جواب
  • آساک
  • نارایانا
  • پیچک احساس
  • هوین ژووووری
  • میم زندگی
  • نيكا و دغدغه هاي زندگي مشترك
  • روزانه هایم
  • روزهای زندگی من .... در کانادا
  • زیر یک سقف با همسرم
  • یادداشت های روزانه یک دختر شاغل
  • تجربه زندگی در اکنون
  • من و سوئیس
  • کلبه ویوارا
  • نوشته های بانوی مهر و ماه
  • پرنسس در غربت
  • اوپانیشاد
  • دارچین
  • روزهای زندگی من
  • آوار خاطرات غلامرضا گرجی فریمانی
  • روزهای مربایی
  • امروز یه روز تازه اس
  • شيطونكده
  • دفتر یادداشتم (صنم جان)
  • زن بابای امروزی
  • اینجا قلب زندگی است
  • پاییز سرد
  • سر و ته
  • خاطرات من (سپیده)
  • دیرپرسیکوس
  • دستنوشت
  • آشپزخانه کوچک من
  • گیلاس خانومی هستم!
  • آشپرخونه دوستم و من
  • مشاوره خانواده
  • پرواز تا بیکران
  • روزهای زندگی
  • مهندس بیسکویت خور
  • حس نهان
  • دلنوشته/ تنها
  • استخدام آن لاین
  • کافه سخن
  • جوينده گوينده است و يابنده خاموش
  • خاطرات یک پزشک قانونی
  • كوچه باغ
  • دلنوشته هاي من و همسر جان
  • دختري كه با صداي بلند فكر مي كنه
  • دانش آموز زبان فرانسه
  • Yorgun Qarpiz
کدهای اضافی کاربر


یادداشت های من
ساقیا برخیز و در ده جام را / خاک بر سر کن غم ایام را
یادداشت هشتاد و هفتم
نویسنده: فرشته - چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠

شب یلدا، بعد از چند شب نامرئی بودن و به روز نکردن و بی خیال نت بودن، آمده ام و غرهایم را نوشته ام. حالا که بر می گردم و نگاه می کنم، می بینم که گذشت این دغدغه ها. دغدغه ها همیشه هستند و من الان که با آرامش به آن ها فکر می کنم، می بینم که آنقدرها هم جای نوشتن و بیان کردن نداشت.


شب یلدا برایم شب خاصی نیست. تنها دوست دارم و می پسندم که آیین ها و رسوم، مخصوصن آن ها که ریشه باستانی دارند حفظ شوند و بهانه ای هم باشد برای دور هم جمع شدن و شاد بودن.


دلم می خواست امسال او هم بود، در کنارم. به او فکر می کنم. نمی دانم کجاست، با کیست، تنقلاتی می خورد یا نه، به این شب طولانی سال، فکر می کند یا نه. اما من به او فکر می کنم. خوب است که می توانم، چند ثانیه حتی بیشتر به او فکر کنم. خوب است که می تواند چند ثانیه بیشتر باشد، بیشتر باشم. دلم می خواهد، دوست دارم، آرزو می کنم، سال دیگر، یلدا در کنارش باشم. این آیا آرزوی دوری است؟!


از یلدا، خواندن حافظش را دوست دارم. فاتحه می خوانم و نیت می کنم و دیوان را باز می کنم. به نیت خودم، زندگی ام، عشق ...


ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند
مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند
طوبی ز قامت تو نیارد که دم زند
زین قصه بگذرم که سخن می‌شود بلند
خواهی که برنخیزدت از دیده رود خون
دل در وفای صحبت رود کسان مبند
گر جلوه می‌نمایی و گر طعنه می‌زنی
ما نیستیم معتقد شیخ خودپسند
ز آشفتگی حال من آگاه کی شود
آن را که دل نگشت گرفتار این کمند
بازار شوق گرم شد آن سروقد کجاست
تا جان خود بر آتش رویش کنم سپند
جایی که یار ما به شکرخنده دم زند
ای پسته کیستی تو خدا را به خود مخند
حافظ چو ترک غمزه ترکان نمی‌کنی
دانی کجاست جای تو خوارزم یا خجند



با تشکر از محیای عزیزم ...

نظرات ()



یادداشت هشتاد و ششم
نویسنده: فرشته - چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠

ساعت هایی که گذشت، استرس زیادی را تحمل کردم. کارهایی که روی میزم ردیف بود و مرتب زیاد می شد. از آن بدتر اینکه کارها به سلیقه من نبود. برای یک خط تیره تر یا کم رنگ تر، رنگ جدول ها، فارسی و انگلیسی بودن گراف ها و این جور مسائل پیش پا افتاده هر کاری را مجبور بودم چند بار انجام دهم و پرینت بگیرم و همه اش بروم و بیایم و ایراد کارم این ها باشد. خستگی و استرس کار و امتحانی که فردا دارم، بدجور تحت فشار قرارم داده بود. امروز، همکلاسی ام را به کار گرفتم. رفتیم دانشگاه، ساعات طولانی نشستیم و درس خواندیم. همه کتاب و جزوه را با هم خواندیم و تمرین ها را حل کردیم و جمع بندی کردیم. فکر کنم همین چند ساعت، به اندازه تمام این هفته مفید بوده برایم.

نظرات ()



یادداشت هشتاد و پنجم
نویسنده: فرشته - شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



یادداشت هشتاد و چهارم
نویسنده: فرشته - چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠

وقتی که از دفتر معاونت زنگ زدند و گفتند که ساعت 6 جلسه است فلان جا و عملکرد هم با خودتان بیاورید، آه از نهادم بلند شد. ساعت 3:50 دقیقه بود و من کلی خوش حال بودم و نقشه ریخته بودم که امروز زودتر که نه، اما سر ساعت می روم خانه و حتمن هم می خواهم بخوابم و استراحت کنم! تازه کلی هم ذوق زده به همکارانم گفته بودم که آخ جون، امروز زود می روم!

 

در عین حال که دست به کار جمع بندی اطلاعات می شوم، با مهندس هم تماس می گیرم. او هم از محل کار زده بود بیرون که تعدادی از کارهای شخصی اش را انجام دهد. او هم آه از نهادش بلند می شود که من می خواستم استراحت کنم و این حرف ها. بعد هم می گوید فلان چیز و فلان چیز و .. را آماده کن تا خودم را می رسانم. در دلم به زمین و زمان فحش می دهم، نه فحش های بد و آبدار، بدترین فحشی که بلدم احتمالن "دیوانه ها" باشد!! و غرغر کنان در دل با مهندس حرف می زنم که چه نشستی، فلان چیز را هم می خواهی، درباره فلان مسئله هم باید صحبت کنی و ... . و این حرف ها که انگار من بیشتر از مهندس در جریان هستم! در جریان غرغرهایمان هر لحظه خنده یک نفر از گوشه ای از سالن بلند می شود که به من می خندد. با صدای بلند می گویم، مگر من خنده دارم. یکی دو نفر از همکارانم باز هم می خندند. و ما دیروز در حوالی غروب آفتاب، روح ملت را شاد کردیم اینقدر که خنداندیمشان!

=====

خانه که می آیم، آب قطع شده. قطع که نه، اما فشار خیلی پایین است. آب سد را برای بیست و چهار ساعت قطع کرده اند و بیشتر آب منطقه ما از سد است. حالا کاملن قطع نشده، اما فشار هم ندارد، آن هم برای دوش گرفتن. تنبلی ام هم می شود، پیش خودم می گویم که تمیزم. من که هفت روز هفته حمامم. پس طبیعتن بدنم تمیز است و با یک روز حمام نرفتن مشکلی پیش نمی آید. امروز اما، از کرده ام پشیمانم. صبح که بلند شده ام، حس خوبی ندارم. دلم موهای پف کرده از شسته شدن و خوابیدن روی موهای نیمه مرطوب و بدن تر و تمیز می خواهد. همه اش می ترسم بقثیه متوجه شوند که من دوش نگرفته ام، اما از کجا می خواهند بفهمند!

=====

اوضاع درس ها آنچنان خوب نیست. دارم دچار استرس می شوم. کلاس فردا صبحم را استاد گذاشته برای امروز. خوبی اش این است که فردا آزاد خواهم بود. هفته دیگر میان ترم دارم. از آن گذشته، سه چهار هفته است که سراغی از استادم و پایان نامه ام نگرفته ام. آخر کاری انجام نداده ام. وقتم را باید تنظیم کنم. می دانم که در این مورد، کمی از ترم پیش توی ذوقم خورده است. این همه که ترم پیش درس خواندم و کارهایم را انجام دادم و پروژه کار کردم و مطالعه کردم و آخرش نتیجه ای که می خواستم نگرفتم، یک حسی پیا کرده ام. هر چه هم می خواهم مخفی نگهش دارم، موفق نمی شوم. گفتم این بار به جای مخفی نگه داشتن بیانش کنم، شاید با ابراز کردنش ذوقم سر جایش برگشت و تشویقم کرد به اینکه دوباره بنشینم و درسم را بخوانم.

نظرات ()



یادداشت هشتاد و سوم
نویسنده: فرشته - یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠

امروز دیگر اینقدر خسته شده بودم، که به وضوح حالم خوب نبود. رسیدم خانه. با کلیدم در را باز کردم. گربه هه آمد جلوی پایم و خوابید روی زمین که نازش کنم. پایم را روی گردنش کشیدم و راهم را کشیدم به طرف در خانه. وارد شدم. هیچ کس خانه نبود. آمدم طبقه بالا، اتاق خودم. طبق عادتم اول دوش گرفتم. در همان حال که موهایم را خشک می کردم و کرم و لوسیون می زدم، لپ تاپم را هم روشن کردم. صدای در را شنیدم. از نرده ها خم شدم. خواهرم بود. آمدم توی اتاقم و به کارم ادامه دادم. دیدم که مودم خاموش است. دوباره رفتم به سمت نرده ها و از بالا خواهرم را صدا زدم. گفتم که مودم را روشن کند. یاهو مسسنجرم وصل شد. جیمیل ام را هم باز کردم. چند تایی هم نظر داشتم که تاییدشان کردم. داشتم به این فکر می کردم که بروم و کمی دراز بکشم، اما می دانستم که خوابم نمی برد. در همین وضعیت یکی از دوستانم آمد. پرسید که چطورم. گفتم که خسته ام. قرار شد که بروم و کمی دراز بکشم، که همین دراز کشیدن باعث رفع خستگی ام شود.


لپ تاپ را اسلیپ کردم. چراغ را هم خاموش کردم. در تختم دراز کشیدم. پتو را دو لایه روی خودم کشیدم. چشمانم را بستم. فکرهای زیادی در سرم بود. اما ارام بودم. پیامی برایم آمد. موبایل به دست مشغول خواندن پیام شدم. از آن پیام ها بود که جواب دادنش باعث می شد جوابی بگیرم و باز جوابی بدهم و باز ... . جوابش را دادم. ده دقیقه ای خوابیده بودم. اما حس خستگی ام از بین رفته بود. از جا بلند شدم و رفتم پایین. چای آماده بود. یک لیوان چای خوردم. حالم جا آمده بود. مامان و بابا هم از راه رسیدند، با یک جعبه شیرینی خامه ای. خوب بود، خیلی خوب. الان خوب خوبم.


کمی درس خوانده ام. می روم که باز هم بخوانم.

نظرات ()



یادداشت هشتاد و دوم
نویسنده: فرشته - یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠

همه ننوشتن ها را می اندازم گردن نداشتن وقت. اما کلاهم را که پیش خودم قاضی می کنم می بینم که آن طورها هم نیست. نه اینکه وقتم کم و کارهایم زیاد نباشد، که هست. برای سال 91 باید بودجه ببندیم، که این باعث شده روزها تا ساعت 5 و 6 سر کار بمانم و حتی وقت سرخاراندن هم نداشته باشم. نمی دانم چه طور شد که به آخرهای سال 90 رسیدیم، باورش برایم مشکل است. میان ترم ها هم نزدیک است و هفته دیگر میان ترمی دارم که حجمش زیاد است و وقت هم نکرده ام درست و حسابی درسم را بخوانم. پروژه های درسی هم هست. فرانسه هم هست. پایان نامه و سمینار هم دارم. اما با وجود همه این حرف ها، اگر بخواهم که بنویسم، زمانی بین کارهایم پیدا می کنم و چند کلمه ای می نویسم. مسئله این است که نوشتنم نمی آید. احساس می کنم حرف خاصی ندارم. برعکس چند ماه پیش که نوشتن باعث می شد که درونم از دردها خالی شود، الان نوشتن برایم سرگرمی شده و دغدغه ام این است که حرف سودمندی بنویسم یا حداقل آنقدرها هم روزمرگی نکنم. که اگر فکر جدیدی به سرم زد، بنویسمش. البته می دانم که همین روزمرگی هاست که بین من و دوستانم پیوند ایجاد کرده، که هستند خیلی افرادی که می آیند اینجا که فقط حالم را بپرسند و من هم همین طور.



هفته ای که گذشت، سفری داشتم. نگرانتان کرده بودم. حالم خوب است اما. عالی ام اصلن، هم روحی و هم جسمی. سفر چندان برایم جذاب نبود، اما همین که مادربزرگ بود، کافی بود. روزها پیشش بودیم و حرف می زدیم. روی مبل می نشست و به حرف ها گوش می داد. دوست داشتم حداقل کمی می دید. نوزادی هم در بینمان بود، چهار ماهه و شیرین. دست و پا می زد و به اطراف نگاه می کرد و می خندید. دیشب می خواستم عکس بگذارم در وبلاگم، عکس های سفر و این نوزاد را. اما باز هم حرفم نیامد. الان هم که سر کارم هستم و عکسی همراه ندارم. اما شاید بعدن عکس ها را بگذارم.



چند تایی هم فیلم دیده ام در این روزها تعطیل. When In Rome قشنگ بود، کلی خندیدم و شاد شدم. 127 Hours بسیار زیبا و باارزش بود. دو سه تا فیلم دیگر هم دیدم که چون خیلی جالب نبود، با سرعت بیشتری تماشایشان کردم. همچنان هم مشغول خواندن کتاب اتاقی از آن خود هستم. دقیقن صفحه صفحه می خوانمش. اینقدر که کم وقت گذاشته ام.



باز هم دارم وبلاگ های دوستانم را می خوانم. این بار از بالای لیست شروع کرده ام. می خواهم عدالت عایت شود .... . عینک

نظرات ()



یادداشت هشتاد و یکم
نویسنده: فرشته - جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠

تنها هدف دیدن مادربزرگ بود، که دیدمش و راضی ام از ان. اما نمی توانم که به زور بگویم خوش گذشت. راستش این چند روز را بیشتر تحمل گردم. مامان بزرگ خیلی بهتر بود و این باعث خوش حالی بود. مامان بزرگ و بابابزرگ، همین جا در همین شهر زندگی می کردن و ما هر هفته یا هر دو هفته می دیدیمشان. این دو سه ماه بعد از فوت بابابزرگ، خانه خاله ام مانده بود. باید می رفتم و بعد از این چند ماه می دیدمش.


در این سفر کمی بیمار بودم، هنوز هم هستم و خیلی حالم خوب نیست. بعدن می آیم و احتمالن بیشتر حرف بزنم.

نظرات ()



یادداشت هشتادم
نویسنده: فرشته - یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠

می روم سفر. چند روزی نیستم. می روم که دیداری تازه کنم با مادربزرگ پیرم. می روم که چند روزی به جای انجام کارهای عقب افتاده ام، بگردم و وقت بگذرانم. به جای درس خواندن برای میان ترم، کتاب داستانی با خودم ببرم و در جمعی که نمی توان درس خواند، کتاب بخوانم. به جای کار روی پایان نامه، لپ تاپم را همین جا می گذارم و دست خالی می روم و اگر وقتی شد خریدی می کنم و بر می گردم.


البته تنها دلیلم برای رفتن دیدن مامان بزرگ است ...

نظرات ()



یادداشت هفتاد و نهم
نویسنده: فرشته - یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠

درسته که اولش سخت بود، نبودن پلاس، اما عادت کردم. به همنی زودی عادت کردم به نبودن پلاس، نداشتنش، باز نشدنش. گودر که رفت، که به عنوان یه شبکه اجتماعی ازش استفاده می کردیم، که البته برای اطلاع رسانی مسائل سیاسی در سرزمین سانسور شده ای به نام ایران خیلی هم خوب و مفید بود، به جای کنار گذاشتنش، جایگزینی براش پیدا کردم. خیلی سریع اومدم توی پلاس، اکانتم که فعال بود، یه کم کار کردم، بچه ها هم تند تند سیرکل درست کردن از اهالی گودر، همه را اد کردیم و همونجا نشستیم. جا خوش کردیم. خوندیم. نظر دادیم. کم کم نطقمون باز شد و خودمون نوشتیم حتی. پلاس زدیم و پلاس خوردیم. این شد روزگار جدید ما.


اما دو روزه، از دیروز، که گودر سر کارم باز نمیشه. ظاهرن آی پی اش را مسدود کردن. خی اولش سخت بود. اما بعد وقتی که مشغول کارها شدم، اون هم این همه کاری که دو روز قبل زا تعطیلات روی سرم ریخته بود، دیدم که نه! خیلی هم بد نیست. اصلن انگار کلی دارم به کارهام می رسم. هم یاهویم باز بود و هم جی میل ام. گاهی بچه ها می اومدن. چند کلمه ای حرف می زدیم. اما اونقدرها وقتم را نمی گرفت. گودر هم بود. بازش می کردم. خبرهایی را که در یکی دو ساعت قبل به روز شده بود می خوندم و یه نگاهی به آپ های جدید می انداختم و باز به کارم می رسیدم. امروز دیگه به این نتیجه رسیدم که، نه تنها بد نیست، که خوب هم هست. که اصلن چرا خودم، هدفمند، این فعالیت اجتماعی (!) رو تعطیل نکنم.


امروز هم که پلاس رو نداشتم، به کارهام خوب رسیدم. کلی کارها رو جلو انداختم. فعالیت های موثر زیادی داشتم. بیشتر کارهایی که می شد، جمع شد. خیالم هم راحت تر بود. حالا هم اومدم، یه دوری بزنم، یه نگاهی کنم، خبری بگیرم، وبلاگی بخونم، باز برم سر کار و بارم.

نظرات ()



یادداشت هفتاد و هشتم
نویسنده: فرشته - جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠

نه اینکه نخواسته باشم بنویسم. باز هم آنقدر مشغول بودم که نتوانستم بنویسم. خب همه اش کار بود. مشغول بودم. چند تا نامه آمده بود، از تهران، فوری، فورس ماژور هم داشت، هفته دیگر هم که تعطیل است. باید در حد امکان جمع و جور می شد. از طرفی، گفته بودم، مدیرم صدایم می کرد اتاقش و دو ساعت حرف می زد. کارها عقب می افتاد و استرسش را با خودم همراه داشتم. بار آخر کاری کردم که دیگر صدایم نکرد.


مدیرم صدایم کرد اتاقش. رفتم. شروع کرد به حرف زدن. من همانطور سر پا ایستادم. او هم جلوی من از صندلی بلند شده بود و ایستاده بود. گفتم شما بنشینید مهندس، من راحتم. گفت من هم راحتم! رییس آن طرف میز ایستاده بود، من هم این طرف میز ایستاده بودم. من جایی تکیه داده بودم، او نه! او حرف می زد، من گوش می دادم، اظهار نظر می کردم، جوابش را می دادم، لبخند می زدم. من ننشستم، او هم ننشست. یکی دو بار دیگر گفتم که مهندس شما بنشینید  و راحت باشید. من چون زیاد پشت میز می نشینم، این طور راحت ترم. وقتی دیدم که می گوید او هم راحت تر است، چیزی نگفتم. یک ساعت و بیست دقیقه در همین وضعیت حرف زدیم! آخرش تلفن زنگ خورد و رییس ایستاده با تلفن حرف می زد. من هم که دیگر خودم خسته شده بودم، روی لبه صندلی نشستم. دیدم مدیرم هم با این حرکت من، در حالیکه هنوز با تلفن حرف می زد، نشست روی صندلی اش. و البته من وسط حرف هایش، که تلفنش طولانی شده بود، بلند شدم و از اتاق زدم بیرون و البته که دیگر از آن روز صدایم نکرده به اتاقش!

=====

نوشتن همین مطلب چند ساعتی طول کشیده. از دیروز عصر که شروع کردم به نوشتن و نیمه کاره رهایش کردم، تا حالا که تمامش کردم، اتفاقاتی هم افتاده. فکر کنم که با این حساب، این را با وجود انتشار ، به حساب پست دیروز بگذارم و پستی هم برای امروز آپ کنم.

نظرات ()



یادداشت هفتاد و هفتم
نویسنده: فرشته - یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠

صدایم که می زند، می دانم که حداقل یک ساعت باید روبرویش بنشینم و به حرف هایش گوش بدهم. مدیر است و هیچ کار دیگری نمی توانی انجام دهی در مقابلش، حتی نمی توانی بهانه جویی کنی. یک ساعت می نشیند و برایت از زمین و زمان حرف می زند. از فیلم هایی که دیده، افسانه هایی که خوانده، مسائل جالبی که می داند، معماهایی که حل کرده. از خیلی چیزها حرف می زند. راستش گاهی حد و مرزها را هم پشت سر می گذارد. نه اینکه رفتار ناشایستی انجام دهد، فقط حرف هایی می زند که به نظرم نباید بزند.



ساعت پنج با استاد قرار داریم. استاد نمی آید. ده نفری هستیم. به استاد زنگ می زنیم. جواب نمی دهد. صدای گوشی تلفن همراهش از داخل اتاق می آید. یعنی که گوشی اش در اتاق است. در راهرو قدم می زنیم. بیشتر از نیم ساعت می گذرد. استاد پیدایش نمی شود. یعنی یادش رفته؟ خب چرا گوشی اش در اتاق است؟ کم کم نگرانش می شویم. پسرها بعد از کلی دست دست کردن در اتاق یکی دیگر از استادها را می زنند و قضیه را می گویند. از استاد خواهش می کنند که کلید اتاق استاد ما را از دفتر بردارد و در اتاق را باز کند، که مطمئن شویم دکتر در اتاقش نیست. بعد از کلی گشتن، کلید اتاق را پیدا می کند. در اتاق را باز می کند. همه با کنجکاوی ایستاده اند. استادمان در اتاقش نیست. موبایلش هست اما. معلوم نیست کجاست. به هر حال خیالمان راحت می شود که در اتاقش حبس نشده. ساعتی بعد همکلاسی ام تماس می گیرد که با دکتر صحبت کرده و قرار را برای فردا گذاشته اند. یک عصر دیگر هم باید در خدمت استاد باشیم ....



برای شام حاضری درست کردم. مایه ماکارونی را هم بیرون گذاشتم و کمی مخلفات اضافه کردم و ماکارونی را هم آماده کردم و همه را با هم گذاشتم که دم بیاید. فردا قرار نیست مثل امروز، از بیرون غذا بگیرم.



صبح به همه وبلاگ ها سر زدم. خوب بود. گودر را باز نکردم که ببینم کدام وبلاگ ها به روز شده. همه وبلاگ ها را، از آخر لیستم باز کردم و خواندم. بعد که کار خواندن تمام شد، گودرم را باز کردم و مارک آل از رید زدم و صفرش کردم.

نظرات ()



یادداشت هفتاد و ششم
نویسنده: فرشته - شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠

هنوز 4 نشده، از در اداره زده ام بیرون. می روم به مرکز شهر، کنار خیابان، با خوش شانسی جای پارک پیدا می کنم. دو تا بانک هست، یک ملی و یک تجارت و من با هر دو کار دارم. هر دو تا بانک هم خلوتند. کار را انجام می دهم. از دور برگردان دور می زنم و می روم به مرکز شلوغی ها و از یک کوچه فرعی می پیچم داخل. ماشین را پارک می کنم و می روم داخل ساختمان. کلاس در اتاق شوراست، و شروع شده. وارد می شوم. استاد بالای مجلس نشسته. بقیه هم با سه چهار صندلی فاصله در یک ردیف نشسته اند. ردیف را می گیرم و بالا می روم و در نزدیکترین صندلی ممکن به استاد می نشینم. استاد حرف می زند. حرف هایش مثل همیشه جذاب نیست. من هم خسته ام. کمی کل کل می کنیم با استاد. یک بار هم ضایعم می کند، اما من به خودم نمی گیرم. کلاس را تمام می کند. می آیم خانه. لباس عوض می کنم و دوش می گیرم. بعد هم چای و عصرانه. سریع لپ تاپم را روشن می کنم و روی اوپن آشپزخانه می گذارمش و مشغول می شوم. یک بسته گوشت چرخ شده بیرون می آورم. در حال سرخ کردن پیازها هستم که می فهمم فردا ظهر کسی خانه نیست. تصمیم می گیرم که مایه ماکارونی را درست کنم و خودش را فردا شب. به کارم ادامه می دهم. روی لپ تاپم هم وبلاگم را باز کرده ام. باید وبلاگ بخوانم. این بار تصمیم می گیرم از پایین لیستم شروع کنم به خواندن. پیشرفت چندانی نداشتم. در این مدت بچه ها پست های زیادی منتشر کرده اند. باید خودم را برسانم و به روز کنم ...

نظرات ()



یادداشت هفتاد و پنجم
نویسنده: فرشته - شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠

فقط خواستیم بگوییم که ما زنده ایم و سالم و سلامت و حتی شنگولیم. اگر پیدایمان نیست، چون وقت نمی کنیم و این سرعت لاک پشتی اینترنت هم باعث شده که حوصله مان را به سر ببرد و از وبگردی ناامیدمان کند.

 

در اسرع وقت که بارهایمان را بر زمین بگذاریم، باز وبگردی را شروع می کنیم و به همگی تان سر می زنیم و مطالب جانانه ای برایتان می نویسیم.

 

قربان شما ....

نظرات ()



یادداشت هفتاد و چهارم
نویسنده: فرشته - سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠

باران به شدت زیبا می بارد. به شدت زیبا صدایش مستم می کند. به شدت مهربان بر روی سر و رویم می بارد و سر تا پایم را خیس می کند. از کلاس که بیرون می آیم، همه جا را آب برداشته. زنگ می زنم به آژانس، امروز ماشین ندارم. آن ها هم ماشین ندارند. تصمیم می گیرم بیایم کنار خیابان و تاکسی سوار شوم. چتر را باز می کنم تا سر تا پا خیس نشده ام. کنار خیابان می ایستم. آب همه جا را فراگرفته. ماشین ها، هر چقدر هم که آهسته برانند، آب می پاشد. اصلن نمی شود کنار خیابان ایستاد. با وجود چکمه بلندی که به پا دارم احساس می کنم که پاهایم خیس شده. سر کوچه بعدی یک سوپری هست. چند قدم را پیاده در پیاده رو راه می روم. وارد مغازه می شوم. هوایش گرم است. درباره تاکسی تلفنی می پرسم. شاگرد می گوید که تازه با جایی تماس گرفته اند و ماشین نداشته اند، تا بیست دقیقه. با چند سوال و جواب می فهمم همان جا تماس گرفته اند که خودم هم گرفته بودم.


دوباره برمی گردم به کنار خیابان. یک تاکسی از دور می آید. با دست اشاره می کنم که یعنی مستقیم. می ایستد. سوار می شوم. نمی دانم بعد از چهار راهی که زیاد دور نیست مسیرش کجاست. تا خودم را در صندلی جلو جمع و جور کنم، به راننده مسیر بعدم را می گویم. می گوید که می رود. خوش حال می شوم. خوش حال تر می شوم اگر بقیه مسافران پیاده شوند. به چهار راه می رسیم. همه مسافرها پیاده می شوند. راننده جلوی عابر پیاده ای ترمز می کند و بوق می زند. از راننده خواهش می کنم که ترمز نکند و دربست مرا برساند. قبول می کند. راهم زیاد دور نیست. اما آن وقت شب و زیر این باران و مسیر نسبتن زیادی که باید پیاده بروم، باعث می شود که این کار را انجام دهم. راننده می رساندم. راحت و بی دردسر.

نظرات ()