شب یلدا، بعد از چند شب نامرئی بودن و به روز نکردن و بی خیال نت بودن، آمده ام و غرهایم را نوشته ام. حالا که بر می گردم و نگاه می کنم، می بینم که گذشت این دغدغه ها. دغدغه ها همیشه هستند و من الان که با آرامش به آن ها فکر می کنم، می بینم که آنقدرها هم جای نوشتن و بیان کردن نداشت.
شب یلدا برایم شب خاصی نیست. تنها دوست دارم و می پسندم که آیین ها و رسوم، مخصوصن آن ها که ریشه باستانی دارند حفظ شوند و بهانه ای هم باشد برای دور هم جمع شدن و شاد بودن.
دلم می خواست امسال او هم بود، در کنارم. به او فکر می کنم. نمی دانم کجاست، با کیست، تنقلاتی می خورد یا نه، به این شب طولانی سال، فکر می کند یا نه. اما من به او فکر می کنم. خوب است که می توانم، چند ثانیه حتی بیشتر به او فکر کنم. خوب است که می تواند چند ثانیه بیشتر باشد، بیشتر باشم. دلم می خواهد، دوست دارم، آرزو می کنم، سال دیگر، یلدا در کنارش باشم. این آیا آرزوی دوری است؟!
از یلدا، خواندن حافظش را دوست دارم. فاتحه می خوانم و نیت می کنم و دیوان را باز می کنم. به نیت خودم، زندگی ام، عشق ...
ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند
مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند
طوبی ز قامت تو نیارد که دم زند
زین قصه بگذرم که سخن میشود بلند
خواهی که برنخیزدت از دیده رود خون
دل در وفای صحبت رود کسان مبند
گر جلوه مینمایی و گر طعنه میزنی
ما نیستیم معتقد شیخ خودپسند
ز آشفتگی حال من آگاه کی شود
آن را که دل نگشت گرفتار این کمند
بازار شوق گرم شد آن سروقد کجاست
تا جان خود بر آتش رویش کنم سپند
جایی که یار ما به شکرخنده دم زند
ای پسته کیستی تو خدا را به خود مخند
حافظ چو ترک غمزه ترکان نمیکنی
دانی کجاست جای تو خوارزم یا خجند
با تشکر از محیای عزیزم ...
