روز اول کاری، فکر کردن درباره کارهایی که دارم، مقداری یادداشت، نوشتن گوشه هایی از سمینار و انجام ترجمه، و خواندن.
علیرضا مجیدی در یک پزشک داستانی ترجمه کرده از ایزاک آسیموف با نام آخرین پیام. داستان ارزش خونده شدن دارد.
می گویند بهار که بیاید، تنبلی و خواب آلودگی رایج می شود و خواب بعد از ظهر و صبح و شب و پیش از ظهر و عصر و سر شب و کلن همه خواب ها می چسبد. من اما همچنان بی خوابم. این بی خوابی و بی قراری و انرژی مضاعفی که دو سه ماهی است دچارش شده ام، همچنان ادامه دارد. بیدار شدن های صبح گاهی، احساس خواب نداشتن در طول روز، مخصوصن وقت دیدن تخت خواب، دیر خوابیدن های شبانه، تازه تماشای شبانه سقف اتاق و فکر کردن، همگی از نشانه های این بیماری است. اگر آدم برنامه ریزی بودم، می توانستم از این انرژی به نحو خوبی استفاده کنم. حالا که نیستم، از این انرژی برای تفریح و خندیدن و خوردن استفاده می کنم. باشد که به زودی به زنی صد کیلویی تبدیل شوم!
نمی دانم ششم است یا هفتم. تقویم روی میزم هنوز عوض نشده. هنوز هم هیچ جا تاریخ نزده ام که مثلن بنویسم پنج / یک/ نود و یک! تازه از استراحت نوروزی درآمده ام و افتخار داده ام که بیایم شرکت. این جا هم خبری نیست، صدای صحبت کردن بعضی از همکارانم در سالن پیچیده و من تنها در اتاقم نشسته ام و سعی می کنم از اینترنت چیزی برای خواندن یا دیدن پیدا کنم. البته می خواهم که کار مفید کنم، از همین اول سال. اما کار مفیدی هم به ذهنم نمی رسد برای انجام دادن!
البته الان فکرم درگیر هم هست، درگیر پیدا کردن همین کار مفیدی که باید انجام دهم. امسال بهتر است که من بجنبم. دیگر وقت آرام آرام حرکت کردن گذشته است. باید سرعت عمل به خرج داد و جنبید.
×××
بلافاصله بعد از تحویل سال رفتیم سفر. یک سفر چهار پنج روزه و به نظر من خسته کننده. از این سفرها که از خانه ای بلند می شدیم و در خانه ای دیگر می نشستیم. و البته این خانه هایی که به مهمانی می رفتیم محدود می شد به خانه عموی بزرگم. عمو که به شدت به بابا علاقه داشت و رهایش نمی کرد و ما هم مجبور بودیم ساعت ها در آن خانه بنشینیم، بدون این توانایی که با کسی هم کلام شویم.
یک اقایی هم بود که می گفتند پسردایی پدرم هست. این مرد برایم جذابیت خاصی داشت و تنها کسی بود که حاضر بودم ساعت ها پای حرف هایش بنشینم. حتی حاضرم زمانی را اختصاص بدهم و داوطلبانه بیایم و از او اطلاعات بگیریم، درباره اصل و نسب و خاندانم! پنجشنبه ای که رفته بودیم سر خاک بابابزرگ، همین پسردایی بابا ( که دایی صدایش می زنم) آمد و مرا سر قبرهای قدیمی برد. بعد شروع کردیم به خواندن اسم و رسم ها. بعد برایم توضیح داد که این آدم های غریبه، همگی از اجدادم هستند، اجدادی تا چهار پنج نسل قبل. و بعد نحوه مرگشان و داستان هایی از آن ها گفت. تاریخ ها را که نگاه می کردی و سال های مرگشان، همه عجیب و غریب بود، حتی گاهی درست در نمی آمد. خلاصه که این آقای دایی ذهنم را مدتی درگیر این مسائل کرده بود. می دید هم که من پایه ام و با علاقه گوش می دهم، بیشتر می گفت و می گفت.
خلاصه یک هفته تعطیلی ام طوری نبود که دست خودم باشد و لذت ببرم. گاهی هم که افراد دور و برم اسمی از گذشته ام می آوردند یا سوال می پرسیدند، به عمد یا غیر عمد، خیلی اذیت می شدم. دلم می خواهد که این گذشته دست از سرم بردارد. خوب است که در عکل دست از سرم برداشته. حالا می خواهم که پس لرزه هایش را هم از خودم دور کنم. باشد که این ها که دیدم، آخرین هایش بوده باشند.
وی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچههای نیمهباز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
نمی دانم چرا به جای شادی، دلم از بهار می گیرد. نود، تا ساعاتی دیگر، با همه خوبی ها و بدی هایش می رود. هر چند سال سختی بود. اما همه سختی ها پشت سر گذاشته شد و این باعث خوش حالی است. این که در پایانش، اثراتی ناچیز از مشکلات باقی مانده است. دلم می خواهد زودتر تمام شود، اما دلم هم برایش تنگ می شود.
عید امسال، پای سفره هفت سین خانوادگی، جای بابابزرگ بدجور خالی است. بابابزرگم با آن موهای کم پشت سپید، که جایش حسابی خالی است.
در نود و یک، برایتان آروزی شادکامی دارم، پیروزی و خوش بختی. نوروزتان خجسته.
به این کلمات رقصان روی مانیتور لبخند میزنم. ظهر است، آفتاب در آسمان. این باعث می شود که صفحه لپ تاپم آینه شود و من سایه دخترکی را ببینم، با موهای باز پریشان، که لبه هایش رو به بیرون و به اطراف، تاب خورده اند. فکر می کنم که اگر قرار بود این سایه واضح شود و این صفحه، آینه کاملی باشد برای نمایش دادن، چه نشان می داد؟! شاید زنی سخت در اندیشه، با زیبایی ناب عاشقانه بر چهره.
مثل مرغی بی قرارم. هر وقت بخواهم از این جا فرار کنم، به آنجا پناه می برم و هر وقت بخواهم از آن جا فرار کنم، به این جا آواره می شوم. و در این رفت و آمد دایمی، دل هست که می رود و می آید. کسی می داند که عاقبت کجا قرار خواهم گرفت؟!
روزهای پایان سال است و هزار کار نکرده! و این تصور که حتمن باید قسمتی از کارها در این سال بسته شوند. تصور درستی هم هست. اما به هر حال، اتفاق خاصی هم نمی افتد. یک سال تمام می شود و سالی دیگر شروع می شود. شاید همین نقطه ی آغاز بودنش، مهم باشد.
سال قبل، این روزها، برایم کابوس بود. حالا که به آن فکر می کنم، هنوز هم لرزشش را در تنم حس می کنم. اما حالا، احساس امنیت و راحتی عجیبی در وجودم هست. به جز خستگی، که ناشی از کار زیاد و کم خوابی است، آرامش و حتی چیزی شبیه عشق در وجودم جاری است. شاید که آن عشق، صاحبی نداشته باشد! اما وجود دارد.
طبق معمول، عید را دوست ندارم. امسال حتی بیشتر از قبل دوستش ندارم. اما سعی می کنم مصالحه کنم و خوش باشم. برنامه ای نریخته ام برای سال نو. هر سال که برنامه می ریزم هم عملی نمی شوند. امسال به چیزهای دیگری فکر می کنم.
ترجیح می دهم کارهای مهم را حضوری حل کنم، تا با استفاده از تلفن. وقتی که می خواهم کسی را متقاعد به کاری کنم، بهتر است روبرویش بنشینم/ بایستم، تا اینکه از پشت تلفن با یک صورت خیالی، که نمی توانم ببینم چه حالتی به خود گرفته است، صحبت کنم. دیروز می بایست با او تماس می گرفتم. اما هم به این دلیل، و هم به دلیل این که کارم خیلی زیاد بود، تماس نگرفتم. امروز تصمیم گرفتم که به جای تلفن، خودم به آن جا بروم. بدون تماس و هماهنگی قبلی حتی، به راه افتادم. مدیرم نبود، خودم حق امضا و اجازه ورود و خروج دارم. به یکی از همکاران سپردم که می روم دانشگاه. بیمارستان را، که راه میانبر برای رسیدن به خیابان اصلی است، طی کردم. یک کورس تاکسی سوار شدم، جلوی در دانشگاه پیاده شدم، باید چند متری بالاتر از در دانشگاه می رفتم. جلوی دکه روزنامه فروشی ایستادم. سراغ همشهری داستان را گرفتم. گفت که نیامده. گفتم خودم در اینترنت دیده ام، که منتشر شده. گفت آن تهران است. هنوز به اینجا نرسیده.
نگهبان، جلوی در ورودی، می پرسد که کجا می روی. می گویم با دکتر م. کار دارم. و وارد می شوم. باید بروم طبقه دوم. بدون نگاه کردن به آسانسور، راه پله ها را در پیش می گیرم. معمولن سه، چهار طبقه را حتمن بدون آسانسور می روم، بیشتر هم بستگی دارد. بدون مکث وارد راهرو می شوم، اتاق آقای ح. مرا که می بیند، گل از رویش می شکفد. با لبخندی از من استقبال می کند. درخواستم را جلویم می گذارد. و توضیحاتی می دهد. رضایت نسبی دکتر را گرفته است. تشکر می کنم، از ته قلبم. می روم طبقه اول، دبیرخانه، نامه را شماره کنند. می گویم خودم نامه را می برم. می گویند بهتر است که ما بفرستیم. حرف های اقای ح. در گوشم هست، که گفته خودت پیگیری کن.
تازه یک هفته است از تهران آمده ام. الان برایم امکان ندارد که خودم بروم تهران. م. که با من در تماس است، متقبل می شود که کارم را انجام دهد. می گوید همین الان برو نامه ات را برایم بارنامه کن. از ساختمان مدیریت دانشگاه خارج می شوم. خیابان به شدت شلوغ است، تمام خیابان بسته شده. ارزش ندارد که تاکسی سوار شوم. پیاده در کنار نرده های دانشگاه راه می افتم. یک لحظه به فکر می افتم که بروم پیش استادم، تصمیم گرفته بودم تا قبل از رسیدن عید تاییدیه پروپزالم را بگیرم، تا کارهایم جلوتر بیفتد. حساب می کنم که امروز سه شنبه است، و استادم سه شنبه ها کلاس دارد، باید بروم دانشکده برای دیدنش. دانشگاه را رد می کنم.
از دور صدای آژیر می آید. صدا بلند است. به عقب بر می گردم. آمبولانس، پشت سر همه ماشین ها، با صدای بلند، آزیرکشان، گرفتار شده است. از نحوه رانندگی اش و نوع آزیرش احساس خطر می کنم، حتی دچار استرس می شوم. خیابان کاملن بسته است. نمی دانم چرا نگرانم. ماشین هایی که بتوانند، کمی راه را باز می کنند. اما باز هم کاری از پیش نمی برند. راه را پشت سر می گذارم. اما صدای پر از استرس آزیر را می شنوم. انگار که حرف می زند. بوق هم می زند حتی. دو پسر دانشجو که جلویم راه می روند، یا خنده می گویند که بدبخت مرد! من هم همین را تکرار می کنم، اما در دلم و با استرس. عاقبت راه باز می شود و آمبولانس با سرعت هر چه تمام تر، خیابان را پشت سر می گذارد. فرصت پیدا می کنم، باز به افکارم بپردازم و به خبر نسبتن خوبی که آقای ح. داده است.
راه زیادی را پیاده طی می کنم. خودم را به یکی از دفاتر پستی می رسانم. نامه را نشانش می دهم. می گوید هزینه اش می شود نه هزار تومان و فردا ظهر، قبل از پایان وقت اداری می رسد. می گویم باشد. بعد که می فهمد می خواند بسته را از فرودگاه تحویل بگیرند، می گوید بیشتر می شود. دوازده هزار تومن هزینه اش است و همین امروز عصر، حوالی شش عصر می توانند بسته را بگیرند. بسته را تحویل می دهم. فعلن خیالم راحت است. می زنم بیرون. از پشت شیشه یک کتاب فروشی، کمی کتاب ها را نگاه می کنم. دو همکلاسی ام، پشت سر هم تماس می گیرند. تلفن هیچ کدام را جواب نمی دهم. گاهی هم این طوری ام. نمی خواهم با کسی حرف بزنم. از اینکه وارد کتابفروشی شوم هم پشیمان می شوم. راهم را می گیرم و پیاده تا محل کارم طی می کنم. دیگر ظهر شده است.
فهمیده ام که، دل تنگی ها هم می توانند تمامی داشته باشند. دل تنگی ها هم می توانند گاهی رهایت کنند، گاهی خودشان را پشت دیواری، دری، چیزی پنهان کنند. گاهی حتی، می توانی دل تنگی ها را بفرستی که نخود سیاه بیایند. گاهی هم باید بروند و برای خودشان کسی شوند، هشدار بدهیم که هر وقت به جایی که باید رسیدند، برگردند.
بازخوردهای مثبت حقیقتن حالم را بهتر می کنند. هر چند می دانم که نباید متاثر باشم از حوادث بیرونی. با این وجود پیامی خصوصی از یک دوست قدیمی، مراقبت های یک مرد، صحبتی نسبتن طولانی با یکی از بهترین دوستانم، حتی صحبت های طولانی گاه و بی گاه با رییسم، تلفن دختری از فامیل کع حس کرده نگرانی هایم را، همگی برایم نکات مثبتی دارند که باعث می شوند حتی به طور موقت، دل تنگی ها را کنار بگذارم.
مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر