﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>یادداشت های من</title>
    <description>ساقیا برخیز و در ده جام را / خاک بر سر کن غم ایام را</description>
    <link>http://newlife011.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>فرشته</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sat, 28 Apr 2012 06:29:40 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>یادداشت صد و بیست و چهارم</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از در سازمان که با نظر مساعد خارج شده بود، به من زنگ زد. می دانست که منتظرم و دل شوره امانم نمی دهد. برایم توضیح داد که چه افرادی را دیده و چه کارها انجام داده. من ذوق زده بودم. بهترین خبری بود که می تواننست در روزهای آخر سال به من بدهد. وسط خوش حالی من، گفت که یک جا شماره و تاریخ نامه ام را یادداشت کنم تا برای پیگیری مشکلی نداشته باشم و به صورت تلفنی هم بتوانم از وضعیتم خبردار شوم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;شماره و تاریخ نامه را روی برگه یادداشت کوچکی نوشتم و داخل کیف مدارکم گذاشتم. حالا یادم نیست البته، اما قاعدتن باید این کار را کرده باشم. تعطیلات عید که تمام شد، به نتیجه این داستان فکر می کردم و خواستم که تماسی بگیرم و کارم را پیگیری کنم. اما هر چه که کاغذهای یادداشت را زیر و رو می کردم چیزی پیدا نکردم. استرس ام روز به روز بیشتر می شد. هر رور هم این کاغذها را زیر و رو می کردم. تمام برگه های دفترچه یادداشت کوچک توی کیفم را خوانده بودم. میز محل کارم، تقویم رومیزی سال گذشته، همه را زیر و رو کرده بودم اما هیچ چیزی پیدا نکردم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;قرار بود امروز برود و نامه ام را تحویل بگیر. تماس گرفت که شماره نامه را برایش بفرستم. گفتم بگذار بگردم. باز هم گشتم. هیچ برگه یادداشتی پیدا نمی کردم. زمانی گذشته بود. تماس گرفت و گفت که چه شد؟! گفتم که پیدا نمی کنم. شروع کرد به غر غر کردن ( حق می دادم به او ) ! که خوب است تاکید کردم که چقدر مهم است این اطلاعات و تو گمش کرده ای! صورتم برافروخته و قرمز شده بود. هر چقدر هم که خودم را سرزنش کرده باشم، از انتقاداتش ناراحت می شدم. دلم نمی خواست به جز تعریف چیزی از او بشنوم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;بعد از مدتی سرزنش، گفت که خودش شماره را دارد، خودش همان روز شماره را در تقویمش یادداشت کرده. گفت که فقط می خواست بداند که چقدر به حرفش اهمیت می دهم. و چقدر وقتی روی همچین موضوعی تاکید کرده، اهمیت داده ام. و من باز سرخ تر شدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;*****&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;ماجرایی حیرت انگیز اتفاق افتاده است. نیازمند دستانی رو به آسمان یا آرزوهایی از ته دل. به هر روشی که می دانید، دعایش کنید.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://newlife011.persianblog.ir/post/477</link>
      <author>فرشته</author>
      <comments>http://newlife011.persianblog.ir/comments/78591/9347456/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-78591.post-9347456</guid>
      <pubDate>Sat, 28 Apr 2012 06:29:40 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یادداشت صد و بیست و سوم</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بیست و هشت ساله که شدم، دنیایم پر بود از غصه و ناامیدی. زندگی روی بسیار ناخوشش را به من نشان داده بود. این قدر غصه هایم بزرگ بود و این قدر حساس و خوددار بودم، که چیزی نمانده بود به نابودی برسم. بیست و هشت ساله که شدم، در قعر یک دره بودم و در تلاشی بی نتیجه سعی می کردم خودم را بالا بکشم، که طبیعتن نمی شد. بیست و هشت ساله که شدم، حس کردم که چه پیرم، حس کردم که سی ساله شده ام، با لبخند یک زن سی ساله به اطرافیانم نگاه می کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیست و هشت سالگی، برایم دوران گذر بود. از سخت ترین حالتی که می توانستم داشته باشم، شروع کردم. اما رفته رفته، با گذر زمان، با کمک مشاوری که دوستم شد، خودم را جمع و جور کردم و قدم به قدم خوب و خوب تر شدم. خوب که فکرش را کنی، می توانستم در این سال هم به اندازه پنج سال پیرتر شوم. اما نگذاشتم که مشکلات مرا در خود غرق کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;راستش، از خودم راضی ام، به خاطر این راه سختی که در بیست و هشت سالگی پیمودم. شاید این سال، سال دگرگونی ام، سال رشدم بود. شاید که باید آن اتفاقات ناگوار در پی آن سه چهار سال پیش می آمد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;در بیست و هشت سالگی فرصت پیدا کردم که قطعات شکسته دلم، وجودم را جمع کنم. دیگر آن ها را به هم نچسباندم. دلی دیگر ستاندم. دلی که شد جایگاه دوستانی بی شمار و نازنین. شما بخش عظیمی از این دوستان بی شمار و نازنین اید. شما که همیشه و در همه حال، یاورم بودید و در شادی و غم در کنارم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و حالا، یکمین سال سی سالگی را جشن می گیرم. زودتر از موعد سی ساله شدم، اما شاید هم که دیرتر از سی سالگی خارج شوم. تا زمانی که چند آرزویم محقق شوند، سی ساله خواهم ماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://newlife011.persianblog.ir/post/476</link>
      <author>فرشته</author>
      <comments>http://newlife011.persianblog.ir/comments/78591/9313002/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-78591.post-9313002</guid>
      <pubDate>Sat, 21 Apr 2012 20:31:05 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یادداشت صد و بیست و دوم</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;امروز دلمان یک طوری گرفت که نباید می گرفت. اما گرفت دیگر. اولش کع صبح اول صبح، در اتاق رییس، وسط صحبت ها، طعنه ای خوردم و این قدر حالم گرفته شد که نفس کشیدن برایم غیرممکن شده بود. این جور وقت ها، دلم می خواهد بروم در یک هوای آزاد و به اشک اجازه فروریختن بدهم، اما این جور وقت ها معمولن نمی شود. در این موقعیت تو یک دخترک احساساتی نیستی، که گریه کنی و دیگران از تو بپرسند که چه شده و نهایت سعی شان را بکنند که بدانند چه شده و آرامت کنند. این جا نقش یک خانمی را دارم که رویم حساب می کنند. پس بغض فرو بردم و البته که از حالت هایم معلوم بود که چقدر ناراحت شده ام. بعدش یکی دو تا از وسیله هایم گم شد. بعد همکارم رهایم نمی کرد و مدام حرف می زد. بعد تلفنی شد، بعد گیر دادن های مدیر و این ها. خلاصه از هر طرف همه گیر می دادند. حتی حالا هم که آمده ام خانه، انگار که جو یک طوری است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;خلاصه که الان آفتاب رو به سمت غرب مایل است و می رود که تا یکی دو ساعت دیگر پنهان شود. اما خواستم بگویم که همین روزی که گذشت، روز حال گیری بود. باشد که فردا نباشد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://newlife011.persianblog.ir/post/475</link>
      <author>فرشته</author>
      <comments>http://newlife011.persianblog.ir/comments/78591/9289118/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-78591.post-9289118</guid>
      <pubDate>Tue, 17 Apr 2012 14:47:47 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یادداشت صد و بیست و یکم</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در رو که براش باز می کنیم، خودشو می اندازه داخل. می گه چرا همه تون ساکتید؟! چرا حرف نمی زنید؟! بابا روبروی در، پای اینترنته، داره اخبار می خونه. الان همه می خوان بدونند قضیه هک شدن کارت های عابربانک چیه. من هم از بالا سرک می کشم و لقبی که بهش دادیم رو تکرار می کنیم. داد می زنه که بلی، خودم هم می خواستم بگم! فکر نکنید شوهر کردم عوض شدم! ازقبل هم بدترم و بیشتر حرف می زنم. میام پایین. دم در می بوسمش و تبریک می گم بهش. می گه سر ح. رو هم بردم از حرف زدن. می گم که می دونم، تو عوض نمی شی که! میاد داخل. دستاشو دور گردن بابام حلقه می کنه و دایی جان دایی جان راه می اندازه توی خونه. بعد هم مامانمو بغل می کنه و عمه جا عمه جان می کنه! و بعد نوبت مادربزرگه، که با بوسه قربان صدقه مامان جون بره.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حالا هم نشسته. غذا رو از ماکروفر درآورده و به جای اینکه سر میز بشینه، گذاشته توی سینی و آورده وسط هال، روی زمین نشسته و می خوره و حرف می زنه. مدام هم از شوهرش حرف می زنه. چپ و راست هم شوهر جانش زنگ می زنه!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;به من هم گیر داده که باید باهام حرف بزنی و نمی خوام پای نت بشینی!! با این دختردایی، اختیارمون هم دست خودمون نیست!!!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://newlife011.persianblog.ir/post/474</link>
      <author>فرشته</author>
      <comments>http://newlife011.persianblog.ir/comments/78591/9278581/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-78591.post-9278581</guid>
      <pubDate>Sun, 15 Apr 2012 18:27:22 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یادداشت صد و بیستم</title>
      <description>&lt;p&gt;فردا هم آزمون دکترا دارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امیدوارم دوستانم که آزمون دارند موفق باشند و اونایی که دکترا می خوانند هم موفق تر باشند .. &lt;/p&gt;</description>
      <link>http://newlife011.persianblog.ir/post/473</link>
      <author>فرشته</author>
      <comments>http://newlife011.persianblog.ir/comments/78591/9261704/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-78591.post-9261704</guid>
      <pubDate>Thu, 12 Apr 2012 18:42:53 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یادداشت صد و نوزدهم</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دستم، از شانه درد می کند. امروز وسیله جا به جا کرده ام. اولین خبر صبحگاهی بعد از رسیدن به شرکت، این بود که باید اتاقم را عوض کنم. معاون محترم دستور داده اند که یک اتاق خالی کنیم برای واحد جدید پ. و بنا به رسم چند دفعه گذشته، این ماییم که باید اتاقی خالی کنیم. توضیح اینکه چه شد و چه بحث ها پیش آمد از حوصله شما خالی است. اما نتیجه این شد که من باید از اتاقم بروم، به اتاق روبرو.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;و اینگونه بود که مجبور شدم وسیله هایم را جمع کنم. کاغذهای اضافی را دور ریختم. میز و صندلی و زونکن ها و لوازم اداری و وسایل شخصی، همه چیز را بردم به اتاق جدید و در جاهای جدید چیدمشان.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;اما جابه جایی همان، و دست درد و شانه درد همان! از وقتی آمده ام خانه، از تگبه دادن به روی دستم ناتوانم. دوش و آب گرم هم فایده ای نداشت. امشب باید درد را تحمل کنم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://newlife011.persianblog.ir/post/472</link>
      <author>فرشته</author>
      <comments>http://newlife011.persianblog.ir/comments/78591/9250029/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-78591.post-9250029</guid>
      <pubDate>Tue, 10 Apr 2012 19:05:30 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یادداشت صد و هجدهم - سالی که گذشت!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نوزده روز از سال جدید گذشته. این یعنی که سال هنوز خیلی نو ئه. در این حد نو نیست که هنوز به آدمای جدیدی که می بینم سال نو رو تبریک بگم، اما هنوز این قدر نو هست که به راحتی روزهای گذشته ر ببینم و حتی حس کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;همیشه آخر سال باید سال رو بررسی کرد؟! یعنی الان در نوزدهمین روز سال نمی تونم نظرم رو درباره سالی که گذشته بگم؟! یعنی نمی تونم بشینم و به عقب نگاه کنم و بگم که من در فلان روز فلات کار رو کردم که خوب کردم! یا فلان حرف رو زدم که خیلی به جا بود! یا فلان کار رو نکردم که اگر کرده بودم فلان نتیجه رو نمی گرفتم! یا فلان روز غصه خوردم که نباید می خوردم، اما خب آدمم و گاهی هم دلم می گیره!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;می خوام بگم سالی که بر من گذشت، در جمع سال خوبی بود. داشته ام لحظاتی که دلم گرفته بوده و ناآرام بوده و غصه خورده ام و اشتباه کرده ام. اما بوده هم ساعاتی که به کارهای مفید پرداختم، شاد بودم، مورد عشق قرار گرفتم، عشق ورزیدم، کارها بر طبق برنامه انجام شده و از خودم راضی بودم. سالی که گذشت برام نشونه هایی داره، که دلم رو قرص می کنه و با اشتیاق ادامه می دم روزها رو. سال خوبی بود برام، امیدوارم برای شما هم سال خوبی بوده باشه. ادامه سال خوبی در امتداد این سال نو، براتون آرزو می کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://newlife011.persianblog.ir/post/471</link>
      <author>فرشته</author>
      <comments>http://newlife011.persianblog.ir/comments/78591/9229028/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-78591.post-9229028</guid>
      <pubDate>Sat, 07 Apr 2012 04:29:43 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یادداشت صد و هفدهم</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خوش خرامان می روی&lt;br /&gt;ای جان من&lt;br /&gt;بی من مرو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رانندگی کنی و همایون بخواند. بعد تو به جای فکر کردن به اتفاقات یک روز گذشته، این مدت گذشته، به شعر گوش دهی و سعی کنی کلمات را از متن آوازها و تصنیف ها در آوری. شاید این خود، نوعی مراقبه باشد. آخر، می توان رانندگی کرد اما به رانندگی فکر نکرد. مثل خیلی کارهای دیگر که می توان انجام داد و به آن فکر نکرد. ساده ترین هایش نشستن و راه رفتن و خوردن و خوابیدن است، و پیچیده هایش همین رانندگی و بازی های کامپیوتری و حمام و خیلی کارهای دیگر.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;می توان خیلی کارها را انجام داد بدون اینکه به آن فکر کرد، اما وقتی که کاری را انجام دهی و به آن فکر کنی، کیفیت کار تغییر می کند و حتی می توان از همین کارهای ساده معمولی هر روزه، خلاقانه کارهای دیگری ایجاد کرد و حتی شاید بر اثر همین کارهای دیگر و تغییرات خلاقانه در انجام کارها، چه بسا که زندگی آدم عوض شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت: درباره داستان پیام آخر، که در پست قبل لینکش را داده بود; دیشب علیرضا مجیدی اعلام کرد که داستان نوشته ایزاک آسیموف نیست و خودش داستان را نوشته و این دروغ سیزده علیرضا بوده! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://newlife011.persianblog.ir/post/470</link>
      <author>فرشته</author>
      <comments>http://newlife011.persianblog.ir/comments/78591/9206263/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-78591.post-9206263</guid>
      <pubDate>Tue, 03 Apr 2012 04:15:58 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یادداشت صد و شانزدهم</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز اول کاری، فکر کردن درباره کارهایی که دارم، مقداری یادداشت، نوشتن گوشه هایی از سمینار و انجام ترجمه، و خواندن. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علیرضا مجیدی در &lt;a href="http://1pezeshk.com/" target="_blank"&gt;یک پزشک&lt;/a&gt; داستانی ترجمه کرده از ایزاک آسیموف با نام &lt;a href="http://1pezeshk.com/archives/2012/04/a-short-science-fiction-story.html#comment-160239" target="_blank"&gt;آخرین پیام&lt;/a&gt;. داستان ارزش خونده شدن دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://newlife011.persianblog.ir/post/469</link>
      <author>فرشته</author>
      <comments>http://newlife011.persianblog.ir/comments/78591/9201346/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-78591.post-9201346</guid>
      <pubDate>Mon, 02 Apr 2012 06:16:23 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یادداشت صد و پانزدهم</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;می گویند بهار که بیاید، تنبلی و خواب آلودگی رایج می شود و&amp;nbsp; خواب بعد از ظهر و صبح و شب و پیش از ظهر و عصر و سر شب و&amp;nbsp; کلن همه خواب ها می چسبد. من اما همچنان بی خوابم. این بی خوابی و بی قراری و انرژی مضاعفی که دو سه ماهی است دچارش شده ام، همچنان ادامه دارد. بیدار شدن های صبح گاهی، احساس خواب نداشتن در طول روز، مخصوصن وقت دیدن تخت خواب، دیر خوابیدن های شبانه، تازه تماشای شبانه سقف اتاق و فکر کردن، همگی از نشانه های این بیماری است. اگر آدم برنامه ریزی بودم، می توانستم از این انرژی به نحو خوبی استفاده کنم. حالا که نیستم، از این انرژی برای تفریح و خندیدن و خوردن استفاده می کنم. باشد که به زودی به زنی صد کیلویی تبدیل شوم!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://newlife011.persianblog.ir/post/468</link>
      <author>فرشته</author>
      <comments>http://newlife011.persianblog.ir/comments/78591/9174951/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-78591.post-9174951</guid>
      <pubDate>Tue, 27 Mar 2012 05:23:33 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
