درباره نویسنده
فرشته
زندگی پر است از شادی، پر است از بلندی ها و پایین ها، پر است از فرصت./ خیلی وقت نه، اما سه سالی می شود که می نویسم. حاصل تمام نوشتن هایم، فعلا شروعی دوباره است. نمی دانم کی، این نوار نوشتن ادامه پیدا می کند و از صفر شروع کردن ها تمام می شود. / درس می خوانم، کار می کنم و زندگی می کنم. / در زندگی در جستجوی آرامش، عشق و شادی ام ...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • فرشته
صفحات اختصاصی
  • 120 قانون موفقیت از برایان تریسی
  • <
مطالب اخیر
  • یادداشت صد و بیست و چهارم
  • یادداشت صد و بیست و سوم
  • یادداشت صد و بیست و دوم
  • یادداشت صد و بیست و یکم
  • یادداشت صد و بیستم
  • یادداشت صد و نوزدهم
  • یادداشت صد و هجدهم - سالی که گذشت!
  • یادداشت صد و هفدهم
  • یادداشت صد و شانزدهم
  • یادداشت صد و پانزدهم
کلمات کلیدی مطالب
  • روزانه هایم (۱٢۱)
  • عاشقانه هایم (٧٢)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
دوستان من
  • می خواهم بنویسم
  • یادداشت های من
  • خاطرات زندگی من
  • پرانتز باز
  • یک دنیا سوال بی جواب
  • آساک
  • نارایانا
  • پیچک احساس
  • هوین ژووووری
  • میم زندگی
  • نيكا و دغدغه هاي زندگي مشترك
  • روزانه هایم
  • روزهای زندگی من .... در کانادا
  • زیر یک سقف با همسرم
  • یادداشت های روزانه یک دختر شاغل
  • تجربه زندگی در اکنون
  • من و سوئیس
  • کلبه ویوارا
  • نوشته های بانوی مهر و ماه
  • پرنسس در غربت
  • اوپانیشاد
  • دارچین
  • روزهای زندگی من
  • آوار خاطرات غلامرضا گرجی فریمانی
  • روزهای مربایی
  • امروز یه روز تازه اس
  • شيطونكده
  • دفتر یادداشتم (صنم جان)
  • زن بابای امروزی
  • اینجا قلب زندگی است
  • پاییز سرد
  • سر و ته
  • خاطرات من (سپیده)
  • دیرپرسیکوس
  • دستنوشت
  • آشپزخانه کوچک من
  • گیلاس خانومی هستم!
  • آشپرخونه دوستم و من
  • مشاوره خانواده
  • پرواز تا بیکران
  • روزهای زندگی
  • مهندس بیسکویت خور
  • حس نهان
  • دلنوشته/ تنها
  • استخدام آن لاین
  • کافه سخن
  • جوينده گوينده است و يابنده خاموش
  • خاطرات یک پزشک قانونی
  • كوچه باغ
  • دلنوشته هاي من و همسر جان
  • دختري كه با صداي بلند فكر مي كنه
  • دانش آموز زبان فرانسه
  • Yorgun Qarpiz
کدهای اضافی کاربر


یادداشت های من
ساقیا برخیز و در ده جام را / خاک بر سر کن غم ایام را
یادداشت صد و بیست و چهارم
نویسنده: فرشته - شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

از در سازمان که با نظر مساعد خارج شده بود، به من زنگ زد. می دانست که منتظرم و دل شوره امانم نمی دهد. برایم توضیح داد که چه افرادی را دیده و چه کارها انجام داده. من ذوق زده بودم. بهترین خبری بود که می تواننست در روزهای آخر سال به من بدهد. وسط خوش حالی من، گفت که یک جا شماره و تاریخ نامه ام را یادداشت کنم تا برای پیگیری مشکلی نداشته باشم و به صورت تلفنی هم بتوانم از وضعیتم خبردار شوم.


شماره و تاریخ نامه را روی برگه یادداشت کوچکی نوشتم و داخل کیف مدارکم گذاشتم. حالا یادم نیست البته، اما قاعدتن باید این کار را کرده باشم. تعطیلات عید که تمام شد، به نتیجه این داستان فکر می کردم و خواستم که تماسی بگیرم و کارم را پیگیری کنم. اما هر چه که کاغذهای یادداشت را زیر و رو می کردم چیزی پیدا نکردم. استرس ام روز به روز بیشتر می شد. هر رور هم این کاغذها را زیر و رو می کردم. تمام برگه های دفترچه یادداشت کوچک توی کیفم را خوانده بودم. میز محل کارم، تقویم رومیزی سال گذشته، همه را زیر و رو کرده بودم اما هیچ چیزی پیدا نکردم.


قرار بود امروز برود و نامه ام را تحویل بگیر. تماس گرفت که شماره نامه را برایش بفرستم. گفتم بگذار بگردم. باز هم گشتم. هیچ برگه یادداشتی پیدا نمی کردم. زمانی گذشته بود. تماس گرفت و گفت که چه شد؟! گفتم که پیدا نمی کنم. شروع کرد به غر غر کردن ( حق می دادم به او ) ! که خوب است تاکید کردم که چقدر مهم است این اطلاعات و تو گمش کرده ای! صورتم برافروخته و قرمز شده بود. هر چقدر هم که خودم را سرزنش کرده باشم، از انتقاداتش ناراحت می شدم. دلم نمی خواست به جز تعریف چیزی از او بشنوم.


بعد از مدتی سرزنش، گفت که خودش شماره را دارد، خودش همان روز شماره را در تقویمش یادداشت کرده. گفت که فقط می خواست بداند که چقدر به حرفش اهمیت می دهم. و چقدر وقتی روی همچین موضوعی تاکید کرده، اهمیت داده ام. و من باز سرخ تر شدم.

*****

ماجرایی حیرت انگیز اتفاق افتاده است. نیازمند دستانی رو به آسمان یا آرزوهایی از ته دل. به هر روشی که می دانید، دعایش کنید.

نظرات ()



یادداشت صد و بیست و سوم
نویسنده: فرشته - یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

بیست و هشت ساله که شدم، دنیایم پر بود از غصه و ناامیدی. زندگی روی بسیار ناخوشش را به من نشان داده بود. این قدر غصه هایم بزرگ بود و این قدر حساس و خوددار بودم، که چیزی نمانده بود به نابودی برسم. بیست و هشت ساله که شدم، در قعر یک دره بودم و در تلاشی بی نتیجه سعی می کردم خودم را بالا بکشم، که طبیعتن نمی شد. بیست و هشت ساله که شدم، حس کردم که چه پیرم، حس کردم که سی ساله شده ام، با لبخند یک زن سی ساله به اطرافیانم نگاه می کردم.

بیست و هشت سالگی، برایم دوران گذر بود. از سخت ترین حالتی که می توانستم داشته باشم، شروع کردم. اما رفته رفته، با گذر زمان، با کمک مشاوری که دوستم شد، خودم را جمع و جور کردم و قدم به قدم خوب و خوب تر شدم. خوب که فکرش را کنی، می توانستم در این سال هم به اندازه پنج سال پیرتر شوم. اما نگذاشتم که مشکلات مرا در خود غرق کنند.


راستش، از خودم راضی ام، به خاطر این راه سختی که در بیست و هشت سالگی پیمودم. شاید این سال، سال دگرگونی ام، سال رشدم بود. شاید که باید آن اتفاقات ناگوار در پی آن سه چهار سال پیش می آمد.


در بیست و هشت سالگی فرصت پیدا کردم که قطعات شکسته دلم، وجودم را جمع کنم. دیگر آن ها را به هم نچسباندم. دلی دیگر ستاندم. دلی که شد جایگاه دوستانی بی شمار و نازنین. شما بخش عظیمی از این دوستان بی شمار و نازنین اید. شما که همیشه و در همه حال، یاورم بودید و در شادی و غم در کنارم.

و حالا، یکمین سال سی سالگی را جشن می گیرم. زودتر از موعد سی ساله شدم، اما شاید هم که دیرتر از سی سالگی خارج شوم. تا زمانی که چند آرزویم محقق شوند، سی ساله خواهم ماند.

نظرات ()



یادداشت صد و بیست و دوم
نویسنده: فرشته - سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱

امروز دلمان یک طوری گرفت که نباید می گرفت. اما گرفت دیگر. اولش کع صبح اول صبح، در اتاق رییس، وسط صحبت ها، طعنه ای خوردم و این قدر حالم گرفته شد که نفس کشیدن برایم غیرممکن شده بود. این جور وقت ها، دلم می خواهد بروم در یک هوای آزاد و به اشک اجازه فروریختن بدهم، اما این جور وقت ها معمولن نمی شود. در این موقعیت تو یک دخترک احساساتی نیستی، که گریه کنی و دیگران از تو بپرسند که چه شده و نهایت سعی شان را بکنند که بدانند چه شده و آرامت کنند. این جا نقش یک خانمی را دارم که رویم حساب می کنند. پس بغض فرو بردم و البته که از حالت هایم معلوم بود که چقدر ناراحت شده ام. بعدش یکی دو تا از وسیله هایم گم شد. بعد همکارم رهایم نمی کرد و مدام حرف می زد. بعد تلفنی شد، بعد گیر دادن های مدیر و این ها. خلاصه از هر طرف همه گیر می دادند. حتی حالا هم که آمده ام خانه، انگار که جو یک طوری است.


خلاصه که الان آفتاب رو به سمت غرب مایل است و می رود که تا یکی دو ساعت دیگر پنهان شود. اما خواستم بگویم که همین روزی که گذشت، روز حال گیری بود. باشد که فردا نباشد!

نظرات ()



یادداشت صد و بیست و یکم
نویسنده: فرشته - یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱

در رو که براش باز می کنیم، خودشو می اندازه داخل. می گه چرا همه تون ساکتید؟! چرا حرف نمی زنید؟! بابا روبروی در، پای اینترنته، داره اخبار می خونه. الان همه می خوان بدونند قضیه هک شدن کارت های عابربانک چیه. من هم از بالا سرک می کشم و لقبی که بهش دادیم رو تکرار می کنیم. داد می زنه که بلی، خودم هم می خواستم بگم! فکر نکنید شوهر کردم عوض شدم! ازقبل هم بدترم و بیشتر حرف می زنم. میام پایین. دم در می بوسمش و تبریک می گم بهش. می گه سر ح. رو هم بردم از حرف زدن. می گم که می دونم، تو عوض نمی شی که! میاد داخل. دستاشو دور گردن بابام حلقه می کنه و دایی جان دایی جان راه می اندازه توی خونه. بعد هم مامانمو بغل می کنه و عمه جا عمه جان می کنه! و بعد نوبت مادربزرگه، که با بوسه قربان صدقه مامان جون بره.

 

حالا هم نشسته. غذا رو از ماکروفر درآورده و به جای اینکه سر میز بشینه، گذاشته توی سینی و آورده وسط هال، روی زمین نشسته و می خوره و حرف می زنه. مدام هم از شوهرش حرف می زنه. چپ و راست هم شوهر جانش زنگ می زنه!


به من هم گیر داده که باید باهام حرف بزنی و نمی خوام پای نت بشینی!! با این دختردایی، اختیارمون هم دست خودمون نیست!!!!!

نظرات ()



یادداشت صد و بیستم
نویسنده: فرشته - پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱

فردا هم آزمون دکترا دارم.

امیدوارم دوستانم که آزمون دارند موفق باشند و اونایی که دکترا می خوانند هم موفق تر باشند ..

نظرات ()



یادداشت صد و نوزدهم
نویسنده: فرشته - سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱

دستم، از شانه درد می کند. امروز وسیله جا به جا کرده ام. اولین خبر صبحگاهی بعد از رسیدن به شرکت، این بود که باید اتاقم را عوض کنم. معاون محترم دستور داده اند که یک اتاق خالی کنیم برای واحد جدید پ. و بنا به رسم چند دفعه گذشته، این ماییم که باید اتاقی خالی کنیم. توضیح اینکه چه شد و چه بحث ها پیش آمد از حوصله شما خالی است. اما نتیجه این شد که من باید از اتاقم بروم، به اتاق روبرو.


و اینگونه بود که مجبور شدم وسیله هایم را جمع کنم. کاغذهای اضافی را دور ریختم. میز و صندلی و زونکن ها و لوازم اداری و وسایل شخصی، همه چیز را بردم به اتاق جدید و در جاهای جدید چیدمشان.


اما جابه جایی همان، و دست درد و شانه درد همان! از وقتی آمده ام خانه، از تگبه دادن به روی دستم ناتوانم. دوش و آب گرم هم فایده ای نداشت. امشب باید درد را تحمل کنم.

نظرات ()



یادداشت صد و هجدهم - سالی که گذشت!
نویسنده: فرشته - شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱

نوزده روز از سال جدید گذشته. این یعنی که سال هنوز خیلی نو ئه. در این حد نو نیست که هنوز به آدمای جدیدی که می بینم سال نو رو تبریک بگم، اما هنوز این قدر نو هست که به راحتی روزهای گذشته ر ببینم و حتی حس کنم.


همیشه آخر سال باید سال رو بررسی کرد؟! یعنی الان در نوزدهمین روز سال نمی تونم نظرم رو درباره سالی که گذشته بگم؟! یعنی نمی تونم بشینم و به عقب نگاه کنم و بگم که من در فلان روز فلات کار رو کردم که خوب کردم! یا فلان حرف رو زدم که خیلی به جا بود! یا فلان کار رو نکردم که اگر کرده بودم فلان نتیجه رو نمی گرفتم! یا فلان روز غصه خوردم که نباید می خوردم، اما خب آدمم و گاهی هم دلم می گیره!


می خوام بگم سالی که بر من گذشت، در جمع سال خوبی بود. داشته ام لحظاتی که دلم گرفته بوده و ناآرام بوده و غصه خورده ام و اشتباه کرده ام. اما بوده هم ساعاتی که به کارهای مفید پرداختم، شاد بودم، مورد عشق قرار گرفتم، عشق ورزیدم، کارها بر طبق برنامه انجام شده و از خودم راضی بودم. سالی که گذشت برام نشونه هایی داره، که دلم رو قرص می کنه و با اشتیاق ادامه می دم روزها رو. سال خوبی بود برام، امیدوارم برای شما هم سال خوبی بوده باشه. ادامه سال خوبی در امتداد این سال نو، براتون آرزو می کنم.

نظرات ()



یادداشت صد و هفدهم
نویسنده: فرشته - سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱

خوش خرامان می روی
ای جان من
بی من مرو

رانندگی کنی و همایون بخواند. بعد تو به جای فکر کردن به اتفاقات یک روز گذشته، این مدت گذشته، به شعر گوش دهی و سعی کنی کلمات را از متن آوازها و تصنیف ها در آوری. شاید این خود، نوعی مراقبه باشد. آخر، می توان رانندگی کرد اما به رانندگی فکر نکرد. مثل خیلی کارهای دیگر که می توان انجام داد و به آن فکر نکرد. ساده ترین هایش نشستن و راه رفتن و خوردن و خوابیدن است، و پیچیده هایش همین رانندگی و بازی های کامپیوتری و حمام و خیلی کارهای دیگر.


می توان خیلی کارها را انجام داد بدون اینکه به آن فکر کرد، اما وقتی که کاری را انجام دهی و به آن فکر کنی، کیفیت کار تغییر می کند و حتی می توان از همین کارهای ساده معمولی هر روزه، خلاقانه کارهای دیگری ایجاد کرد و حتی شاید بر اثر همین کارهای دیگر و تغییرات خلاقانه در انجام کارها، چه بسا که زندگی آدم عوض شود.


پی نوشت: درباره داستان پیام آخر، که در پست قبل لینکش را داده بود; دیشب علیرضا مجیدی اعلام کرد که داستان نوشته ایزاک آسیموف نیست و خودش داستان را نوشته و این دروغ سیزده علیرضا بوده!

نظرات ()



یادداشت صد و شانزدهم
نویسنده: فرشته - دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱

روز اول کاری، فکر کردن درباره کارهایی که دارم، مقداری یادداشت، نوشتن گوشه هایی از سمینار و انجام ترجمه، و خواندن.

علیرضا مجیدی در یک پزشک داستانی ترجمه کرده از ایزاک آسیموف با نام آخرین پیام. داستان ارزش خونده شدن دارد.

نظرات ()



یادداشت صد و پانزدهم
نویسنده: فرشته - سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱

می گویند بهار که بیاید، تنبلی و خواب آلودگی رایج می شود و  خواب بعد از ظهر و صبح و شب و پیش از ظهر و عصر و سر شب و  کلن همه خواب ها می چسبد. من اما همچنان بی خوابم. این بی خوابی و بی قراری و انرژی مضاعفی که دو سه ماهی است دچارش شده ام، همچنان ادامه دارد. بیدار شدن های صبح گاهی، احساس خواب نداشتن در طول روز، مخصوصن وقت دیدن تخت خواب، دیر خوابیدن های شبانه، تازه تماشای شبانه سقف اتاق و فکر کردن، همگی از نشانه های این بیماری است. اگر آدم برنامه ریزی بودم، می توانستم از این انرژی به نحو خوبی استفاده کنم. حالا که نیستم، از این انرژی برای تفریح و خندیدن و خوردن استفاده می کنم. باشد که به زودی به زنی صد کیلویی تبدیل شوم!

نظرات ()



یادداشت صد و چهاردهم
نویسنده: فرشته - دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱

نمی دانم ششم است یا هفتم. تقویم روی میزم هنوز عوض نشده. هنوز هم هیچ جا تاریخ نزده ام که مثلن بنویسم پنج / یک/ نود و یک! تازه از استراحت نوروزی درآمده ام و افتخار داده ام که بیایم شرکت. این جا هم خبری نیست، صدای صحبت کردن بعضی از همکارانم در سالن پیچیده و من تنها در اتاقم نشسته ام و سعی می کنم از اینترنت چیزی برای خواندن یا دیدن پیدا کنم. البته می خواهم که کار مفید کنم، از همین اول سال. اما کار مفیدی هم به ذهنم نمی رسد برای انجام دادن!


البته الان فکرم درگیر هم هست، درگیر پیدا کردن همین کار مفیدی که باید انجام دهم. امسال بهتر است که من بجنبم. دیگر وقت آرام آرام حرکت کردن گذشته است. باید سرعت عمل به خرج داد و جنبید.

×××

بلافاصله بعد از تحویل سال رفتیم سفر. یک سفر چهار پنج روزه و به نظر من خسته کننده. از این سفرها که از خانه ای بلند می شدیم و در خانه ای دیگر می نشستیم. و البته این خانه هایی که به مهمانی می رفتیم محدود می شد به خانه عموی بزرگم. عمو که به شدت به بابا علاقه داشت و رهایش نمی کرد و ما هم مجبور بودیم ساعت ها در آن خانه بنشینیم، بدون این توانایی که با کسی هم کلام شویم.
یک اقایی هم بود که می گفتند پسردایی پدرم هست. این مرد برایم جذابیت خاصی داشت و تنها کسی بود که حاضر بودم ساعت ها پای حرف هایش بنشینم. حتی حاضرم زمانی را اختصاص بدهم و داوطلبانه بیایم و از او اطلاعات بگیریم، درباره اصل و  نسب و خاندانم! پنجشنبه ای که رفته بودیم سر خاک بابابزرگ، همین پسردایی بابا ( که دایی صدایش می زنم) آمد و مرا سر قبرهای قدیمی برد. بعد شروع کردیم به خواندن اسم و رسم ها. بعد برایم توضیح داد که این آدم های غریبه، همگی از اجدادم هستند، اجدادی تا چهار پنج نسل قبل. و بعد نحوه مرگشان و داستان هایی از آن ها گفت. تاریخ ها را که نگاه می کردی و سال های مرگشان، همه عجیب و غریب بود، حتی گاهی درست در نمی آمد. خلاصه که این آقای دایی ذهنم را مدتی درگیر این مسائل کرده بود. می دید هم که من پایه ام و با علاقه گوش می دهم، بیشتر می گفت و می گفت.



خلاصه یک هفته تعطیلی ام طوری نبود که دست خودم باشد و لذت ببرم. گاهی هم که افراد دور و برم اسمی از گذشته ام می آوردند یا سوال می پرسیدند، به عمد یا غیر عمد، خیلی اذیت می شدم. دلم می خواهد که این گذشته دست از سرم بردارد. خوب است که در عکل دست از سرم برداشته. حالا می خواهم که پس لرزه هایش را هم از خودم دور کنم. باشد که این ها که دیدم، آخرین هایش بوده باشند.

نظرات ()



یادداشت صد و سیزدهم- نرم نرمک می رسد اینک بهار
نویسنده: فرشته - سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱

وی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌ پوشی به کام
باده رنگین نمی ‌بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می ‌باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

 

 

نمی دانم چرا به جای شادی، دلم از بهار می گیرد. نود، تا ساعاتی دیگر، با همه خوبی ها و بدی هایش می رود. هر چند سال سختی بود. اما همه سختی ها پشت سر گذاشته شد و این باعث خوش حالی است. این که در پایانش، اثراتی ناچیز از مشکلات باقی مانده است. دلم می خواهد زودتر تمام شود، اما دلم هم برایش تنگ می شود.
عید امسال، پای سفره هفت سین خانوادگی، جای بابابزرگ بدجور خالی است. بابابزرگم با آن موهای کم پشت سپید، که جایش حسابی خالی است.

در نود و یک، برایتان آروزی شادکامی دارم، پیروزی و خوش بختی. نوروزتان خجسته.


نظرات ()



یادداشت صد و دوازدهم
نویسنده: فرشته - جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠

به این کلمات رقصان روی مانیتور لبخند میزنم. ظهر است، آفتاب در آسمان. این باعث می شود که صفحه لپ تاپم آینه شود و من سایه دخترکی را ببینم، با موهای باز پریشان، که لبه هایش رو به بیرون و به اطراف، تاب خورده اند. فکر می کنم که اگر قرار بود این سایه واضح شود و این صفحه، آینه کاملی باشد برای نمایش دادن، چه نشان می داد؟! شاید زنی سخت در اندیشه، با زیبایی ناب عاشقانه بر چهره.



مثل مرغی بی قرارم. هر وقت بخواهم از این جا فرار کنم، به آنجا پناه می برم و هر وقت بخواهم از آن جا فرار کنم، به این جا آواره می شوم. و در این رفت و آمد دایمی، دل هست که می رود و می آید. کسی می داند که عاقبت کجا قرار خواهم گرفت؟!


 

نظرات ()



یادداشت صد و یازدهم
نویسنده: فرشته - دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠

روزهای پایان سال است و هزار کار نکرده! و این تصور که حتمن باید قسمتی از کارها در این سال بسته شوند. تصور درستی هم هست. اما به هر حال، اتفاق خاصی هم نمی افتد. یک سال تمام می شود و سالی دیگر شروع می شود. شاید همین نقطه ی آغاز بودنش، مهم باشد.


سال قبل، این روزها، برایم کابوس بود. حالا که به آن فکر می کنم، هنوز هم لرزشش را در تنم حس می کنم. اما حالا، احساس امنیت و راحتی عجیبی در وجودم هست. به جز خستگی، که ناشی از کار زیاد و کم خوابی است، آرامش و حتی چیزی شبیه عشق در وجودم جاری است. شاید که آن عشق، صاحبی نداشته باشد! اما وجود دارد.


طبق معمول، عید را دوست ندارم. امسال حتی بیشتر از قبل دوستش ندارم. اما سعی می کنم مصالحه کنم و خوش باشم. برنامه ای نریخته ام برای سال نو. هر سال که برنامه می ریزم هم عملی نمی شوند. امسال به چیزهای دیگری فکر می کنم.

نظرات ()



یادداشت صد و دهم
نویسنده: فرشته - سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠

ترجیح می دهم کارهای مهم را حضوری حل کنم، تا با استفاده از تلفن. وقتی که می خواهم کسی را متقاعد به کاری کنم، بهتر است روبرویش بنشینم/ بایستم، تا اینکه از پشت تلفن با یک صورت خیالی، که نمی توانم ببینم چه حالتی به خود گرفته است، صحبت کنم. دیروز می بایست با او تماس می گرفتم. اما هم به این دلیل، و هم به دلیل این که کارم خیلی زیاد بود، تماس نگرفتم. امروز تصمیم گرفتم که به جای تلفن، خودم به آن جا بروم. بدون تماس و هماهنگی قبلی حتی، به راه افتادم. مدیرم نبود، خودم حق امضا و اجازه ورود و خروج دارم. به یکی از همکاران سپردم که می روم دانشگاه. بیمارستان را، که راه میانبر برای رسیدن به خیابان اصلی است، طی کردم. یک کورس تاکسی سوار شدم، جلوی در دانشگاه پیاده شدم، باید چند متری بالاتر از در دانشگاه می رفتم. جلوی دکه روزنامه فروشی ایستادم. سراغ همشهری داستان را گرفتم. گفت که نیامده. گفتم خودم در اینترنت دیده ام، که منتشر شده. گفت آن تهران است. هنوز به اینجا نرسیده.


نگهبان، جلوی در ورودی، می پرسد که کجا می روی. می گویم با دکتر م. کار دارم. و وارد می شوم. باید بروم طبقه دوم. بدون نگاه کردن به آسانسور، راه پله ها را در پیش می گیرم. معمولن سه، چهار طبقه را حتمن بدون آسانسور می روم، بیشتر هم بستگی دارد. بدون مکث وارد راهرو می شوم، اتاق آقای ح. مرا که می بیند، گل از رویش می شکفد. با لبخندی از من استقبال می کند. درخواستم را جلویم می گذارد. و توضیحاتی می دهد. رضایت نسبی دکتر را گرفته است. تشکر می کنم، از ته قلبم. می روم طبقه اول، دبیرخانه، نامه را شماره کنند. می گویم خودم نامه را می برم. می گویند بهتر است که ما بفرستیم. حرف های اقای ح. در گوشم هست، که گفته خودت پیگیری کن.


تازه یک هفته است از تهران آمده ام. الان برایم امکان ندارد که خودم بروم تهران. م. که با من در تماس است، متقبل می شود که کارم را انجام دهد. می گوید همین الان برو نامه ات را برایم بارنامه کن. از ساختمان مدیریت دانشگاه خارج می شوم. خیابان به شدت شلوغ است، تمام خیابان بسته شده. ارزش ندارد که تاکسی سوار شوم. پیاده در کنار نرده های دانشگاه راه می افتم. یک لحظه به فکر می افتم که بروم پیش استادم، تصمیم گرفته بودم تا قبل از رسیدن عید تاییدیه پروپزالم را بگیرم، تا کارهایم جلوتر بیفتد. حساب می کنم که امروز سه شنبه است، و استادم سه شنبه ها کلاس دارد، باید بروم دانشکده برای دیدنش. دانشگاه را رد می کنم.


از دور صدای آژیر می آید. صدا بلند است. به عقب بر می گردم. آمبولانس، پشت سر همه ماشین ها، با صدای بلند، آزیرکشان، گرفتار شده است. از نحوه رانندگی اش و نوع آزیرش احساس خطر می کنم، حتی دچار استرس می شوم. خیابان کاملن بسته است. نمی دانم چرا نگرانم. ماشین هایی که بتوانند، کمی راه را باز می کنند. اما باز هم کاری از پیش نمی برند. راه را پشت سر می گذارم. اما صدای پر از استرس آزیر را می شنوم. انگار که حرف می زند. بوق هم می زند حتی. دو پسر دانشجو که جلویم راه می روند، یا خنده می گویند که بدبخت مرد! من هم همین را تکرار می کنم، اما در دلم و با استرس. عاقبت راه باز می شود و آمبولانس با سرعت هر چه تمام تر، خیابان را پشت سر می گذارد. فرصت پیدا می کنم، باز به افکارم بپردازم و به خبر نسبتن خوبی که آقای ح. داده است.


راه زیادی را پیاده طی می کنم. خودم را به یکی از دفاتر پستی می رسانم. نامه را نشانش می دهم. می گوید هزینه اش می شود نه هزار تومان و فردا ظهر، قبل از پایان وقت اداری می رسد. می گویم باشد. بعد که می فهمد می خواند بسته را از فرودگاه تحویل بگیرند، می گوید بیشتر می شود. دوازده هزار تومن هزینه اش است و همین امروز عصر، حوالی شش عصر می توانند بسته را بگیرند. بسته را تحویل می دهم. فعلن خیالم راحت است. می زنم بیرون. از پشت شیشه یک کتاب فروشی، کمی کتاب ها را نگاه می کنم. دو همکلاسی ام، پشت سر هم تماس می گیرند. تلفن هیچ کدام را جواب نمی دهم. گاهی هم این طوری ام. نمی خواهم با کسی حرف بزنم. از اینکه وارد کتابفروشی شوم هم پشیمان می شوم. راهم را می گیرم و پیاده تا محل کارم طی می کنم. دیگر ظهر شده است.

 

نظرات ()



یادداشت صد و نهم
نویسنده: فرشته - دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠

فهمیده ام که، دل تنگی ها هم می توانند تمامی داشته باشند. دل تنگی ها هم می توانند گاهی رهایت کنند، گاهی خودشان را پشت دیواری، دری، چیزی پنهان کنند. گاهی حتی، می توانی دل تنگی ها را بفرستی که نخود سیاه بیایند. گاهی هم باید بروند و برای خودشان کسی شوند، هشدار بدهیم که هر وقت به جایی که باید رسیدند، برگردند.

 

بازخوردهای مثبت حقیقتن حالم را بهتر می کنند. هر چند می دانم که نباید متاثر باشم از حوادث بیرونی. با این وجود پیامی خصوصی از یک دوست قدیمی، مراقبت های یک مرد، صحبتی نسبتن طولانی با یکی از بهترین دوستانم، حتی صحبت های طولانی گاه و بی گاه با رییسم، تلفن دختری از فامیل کع حس کرده نگرانی هایم را، همگی برایم نکات مثبتی دارند که باعث می شوند حتی به طور موقت، دل تنگی ها را کنار بگذارم.

نظرات ()



یادداشت صد و هشتم
نویسنده: فرشته - دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠

فکر می کنم که مقیاسم برای سنجیدن حوادث، کمی مبالغه می کند. مخصوصن وقتی که حادثه ای تلخ و منفی است و اسمش را مشکل می گذاریم. گاهی آن قدر یک حرف، یا یک حرکت یا یک حادثه را بزرگ می کنم، که قدرت تکان خوردن از من سلب می شود و از ترس، بی حرکت بر جا می مانم. گاه آن قدر بر جا می مانم که مثل مردابی به گندیده شدن نزدیک شوم. هر چه زودتر این حصار ترس را کنار بزنم، به نفعم هست. قبل از بیشتر فرورفتن در مرداب، خودم را نجات داده ام، راحت تر. اما هر چه بیشتر طول بکشد، بیرون آمدن از آن هم سخت تر می شود.


هر بار تلنگری می خورم در این زمینه، تا مدتی به خاطر می سپارم، که نباید مشکلات را بیشتر از اندازه برای خودم بزرگ کنم. اما بعد از مدتی فراموشی به سراغ این ذهن فراموشکار می آید و باز می شود همان اش و همان کاسه! حالا، قول داده، که این بار مثل یک بچه خوب رفتار کند و خوب به خاطر بسپارد که هر چیزی جای خودش را دارد و به اندازه خودش بزرگ است. فقط همان قدر!

-----

می دانی، فراموش کردن حس دوست داشتن، به این راحتی امکان پذیر نیست. تو باش، و مرا در این شب های تار راهنما باش و همراهی کن و دگرگونم کن، بیشتر از آنچه کرده ای.

-----

آهنگ زیبایی است. توصیه می کنم به دانلود کردنش، و گوش دادنش :

http://www.4shared.com/mp3/pGU8xev0/Chaartaar_-_Mara_Be_Khaaterat_.html

نظرات ()



یادداشت صد و هفتم
نویسنده: فرشته - شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠

ناصر عبدالهی می خواند،
یه زخم کهنه رو بالم
یه آسمون که چشم به رام نیست
...
"ازم نخواه با تو بمونم، تو هیچی از من نمی دونی، اگه بگم راز دلم رو، تو هم کنارم نمی مونی" ...


گوش می دهم، غرق می شوم در افکارم. صدای موسیقی را در پس زمینه فکرهایم می شنوم، شاید هم نمی شنوم. دقایقی می گذرد. دوباره توجه ام جلب می شود. هنور می خواند که ازم نخواه با تو بمونم. این جمله تکرار می شود. به برنامه مدیا پلیر نگاه می کنم. دقایقی از شروع آهنگ گذشته است و من هیچ از آهنگ نشنیده ام. آهنگ را با حرکت موس به عقب بر می گردانم، به اول های آهنگ، به آنجا که موسیقی اش شروع شده. سعی می کنم این بار تمام موسیقی را گوش دهم و بشنوم. اما همین که شروع می کند به خواندن جملات اول، باز این منم که در افکارم غرق شده ام و وقتی به خودم می آیم که آخر ترانه است و منهیچ از آهنگ نشنیده ام.


تو هم کنارم نمی مونی ...

 

نظرات ()



یادداشت صد و ششم
نویسنده: فرشته - جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠

از آن روزهای بی قرار، بی قرار، بی قرار! دلم حرف زدن می خواهد، شدید! دلم آغوش می خواهد، گرم. دلم شانه می خواهد، محکم و قوی.


دیشب نخوابیده ام. تا روشن شدن هوا، بیدار، حرف می زدم. عادت ندارم به بی خوابی های شبانه، اما دیشب بیدار ماندم. همه اش به خاطر کار نبود، انگار که می ترسیدم از خوابیدن، از حرف نزدن، از سکوت.


دوستی می گفت، با آدم هایی که احساساتشان را بروز می دهند، بهتر می تواند ارتباط برقرار کند. حساس بودم. بر عکس همیشه، هر حرفی را به خودم می گرفتم. فکر کردم که احساساتم را بروز بدهم بهتر است یا نه؟! در آن مورد خاص، که نه! نباید بیشتر از این به احساساتم اجازه بروز بدهم. اما در کل، شاید بد نباشد که کمی به آدم ها اجازه دهم که مرا ببینند، انتظار داشته باشم که درکم کنند،  و برایم کاری انجام دهند. شاید بهتر بود، از او هم انتظار می داشتم که نگرانی اش را درباره ام داشته باشد، که آنقدرها هم ژست آدم های بی نیاز و خودکفا را نگیرم. شاید بهتر باشد، احساسات آدم ها را بپذیرم، و اجازه دهم که آدم ها به من نزدیک شوند. شاید که در این نزدیک شدن آدم ها، به جای آسیبی که از آن می ترسم، احساس خوب امنیت به سراغم بیاید.

نظرات ()



یادداشت صد و پنجم - نگاهت، شکست ستمگری ست *
نویسنده: فرشته - پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠

امروز مرا به این نام خواند، "عزیزکم".


هر روز، سراغ کارهایم را می گیرد، گاهی انگار نبودنم را تاب نمی آورد. محور مهم حرف هایش، من هستم. تمام جزئیات رفتار و حرکات و لباس پوشیدن مرا به خاطر می سپارد و بعد تجزیه و تحلیل می کند. به همه مسائل من توجه نشان می دهد.


از سر شوخی، به او می گویم که دخترها عاشق مردهایی می شوند که حالت حمایت گر و پشتیبان دارند، نمی ترسی عاشقت شوم؟! می خندد، اما جوابی نمی دهد. هم چنان به حمایت هایش ادامه می دهد.


نمی دانم تا چه حد صدق کند، اما یا دخترها عاشق مردهای حمایت گر می شوند، یا مردهای عاشق شروع به حمایت کردن از عشقشان می کنند.

 

* شاملو

نظرات ()



یادداشت صد و سوم – سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است
نویسنده: فرشته - چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠

همیشه باید که جایی بنویسم. هر چند هیچ وقت درست و حسابی حرف هایم را نزده ام، هر چند که همه را از دست خودم کلافه می کنم، با کامل حرف نزدن، هر چند که گاهی حتی خودم هم از دست خودم کلافه می شوم، اما همان حرف های نصفه و نیمه، که فقط خودم از آن ها سر در می آورم، باعث تخلیه روانی ام می شوند.


محیا، چند باری به من گفت، گفت که این جا نمی نویسی، حتمن جای دیگری می نویسی. و من انکار کردم. اما راست می گفت. در حالی که من آن نوشته های یک خطی پلاس را به حساب نوشتن نمی گذاشتم، اما با گذشت زمان، متوجه شدم که همان ها، حس هایم را نشان می دهند و همه جوش و خروش عاشقانه ام را به سوی آدم ها روانه می کنند. محیا راست می گفت، این جا ننوشتن هایم را جایی دیگر جبران می کردم.


حالا چه شده؟ هیچ! باز آن جا نوشتن هایم را، آن نوت های دوست داشتنی ام را، که با تمام وجودم می نوشتم، گذاشته ام کنار و پناه آورده ام به وبلاگ قدیمی دوست داشتنی چهار پنج ساله ام. با تعجب به آرشیو چند ماه اش نگاه نکنید! این وبلاگ پر است از پست های پیش نویس شده مربوط به سال ها قبل، قبل از همه این حوادث و طوفان های زندگی.


می دانم چندان جالب نیست پنهان کردن خودت، از آدم ها، از آدم! شاید از خودم فرار می کنم. شاید می خواهم که با خودم کنار بیایم. خب من هم، عاقبت طاقت نیاوردم آن سکوت را. من، همیشه پنهان کننده احساساتم، این بار بروز دهنده آن، و تردید آمیز شدن همه چیز و آن حس های متناقض، همه حس های متناقض، به جز عاشقی.


و من گوش می دهم، به موسیقی مورد علاقه او، به خواننده مورد علاقه او. می نویسم من، که او نوشته هایم را دوست داشت، که آن ها را "ناب" می خواند. و من برای او می نوشتم، این بار اما، به عشقش می نویسم. کتابی خریده ام، آن هم کتابی است که او معرفی کرده. همان جا، در تاکسی، شروع کردم به خواندنش. چون او گفته بود. همه چیز در او خلاصه می شود. شاید که همه چیز تنها یک خیال باشد، باید دید که با گذشت زمان چه می شود و چه بر سر این طوفان می آید.

نظرات ()



یادداشت صد و دوم
نویسنده: فرشته - سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠

تهران، شب آخری، داشتم ایمیل هایم را با موبایل چک می کردم. دیدم که برای وبلاگم نظر گذاشته اند. از داخل ایمیل چک کردم. یکی از بچه ها نوشته بود که اگر هنوز تهرانی، ببینمت. من هم ذوق زده، از اینکه شخصی تحویلم گرفته ( بی جنبه بازی و این ها!)، رفتم پای نت، وبلگ دوستم را باز کردم و برایش شماره ام را گذاشتم. گفتم که تا فردا، بعد از ظهر تهرانم.


فردایش زنگ زد. قرار گذاشتیم، ونک. آمد، دیدمش. تا مرا دید گفت که چقدر کوچکی!! گفتم آنقدرها هم کوچک نیستم، هر چند شاید به چشم نیاید. نیم ساعتی را با هم گذراندیم. وقت زیادی نداشتیم. او باید می رفت برای کاری، و من باید می رفتم خانه که برای برگشت آماده شوم.


گفت که همیشه احساس می کرده که من خیلی شیرین باشم ( لطفن تو هم مرا شیرین ببین!) . من هم او را خانم باتجربه ای می دیدم، جوان تر از آن بود که فکر می کردم. از آن هایی بود که باز بخواهم ببینمش. حتی دلم خواست بیشتر ببینمش و درد دل کنم. به هر حال خانمی که فقط کمی از تو بزرگتر باشد و با سواد و تحصیلکرده باشد و  باتجربه به نظر بیاید، وسوسه ات می کند و ترغیبت می کند به هم کلام شدن. شاید دفعه بعد بتوانم بیشتر ببینمش.

نظرات ()



یادداشت صد و یکم
نویسنده: فرشته - پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠

دست می دهم. دستم را می گیرد. با ذوق زیاد، بازوهایش را باز می کند و مرا در آغوش می گیرد و در گوشم زمزمه می کند که دلم خیلی برایت تنگ شده بود. تنها یک بار مرا دیده. معمولن با آرایشگرها آنقدر صمیمی نمی شوم. سخت است برایم ارتباط برقرار کردن با خانم های آرایشگر، که تمام رموز زیبایی را بلدند و من که حرف مشترکی برای گفتن با آن ها ندارم.


خانم آرایشگر حرف می زند. من روی تخت می خوابم. روی صورتم خم می شود و کارش را بررسی می کند. خانم آرایشگر می گوید که با پدرشوهرش درباره من حرف زده و احتمالن ما را می شناسند و از خانواده مان بسیار تعریف کرده اند. می دانم این ها برای این است که بیشتر حرف بزنم و اطلاعات بدهم. از همان جلسه قبل و حرف هایی که گفت حدس زدم که ممکن است بشناسند ما را. اما درک نمی کنم چرا اینقدر به شدت دنبال یافتن رابطه هاست.


خانم آرایشگر دیگر هم می آید. او که سابقن رییس یکی از معروف ترین آرایشگاه های شهر بوده و با رفتن از ایران آرایشگاهش را بسته و حالا که برگشته، این آرایشگاه کوچک را برپا کرده. او هم جلسه قبل، نمی دانم چرا اینقدر وقت گذاشته بود و آمده بود به این اتاق و با من صحبت کرده بود. حالا باز هم آمده بود که صحبت کند.


دو خانم آرایشگر صحبت می کردند، من اما در افکار خودم غرق بودم. این بار کمتر دهان باز کردم، سرم هم درد می کرد. این قدر که ممکن بود حالم بد شود. خودم را سرزنش می کردم که چرا ناهارم را نخورده ام و بیایم یا حداقل قرص نخورده ام، خودم که می دانستم این سر درد بدون خوردن قرص خوب نمی شود، و وای به حال این که شدید شود. حتی وقت مریض شدن هم ندارم.


خانم آرایشگر کارش تمام می شود. یک ساعت و نیم تمام کار کرده است. بعد هم با من شماره تلفن رد و بدل می کند. به او می گویم که هفته دیگر نمی آیم، که بلیط دارم برای رفتن به ... . و او هم سفارشات زیادی دارد، که حالا که می روی پایتخت فلان جا هم برو، فلان نمایندگی هم برو، فلان چیز را هم بگیر! هر چند کارهای مهم تری دارم، اما سر را به علامت تایید تکان می دهم که اگر وقت کردم، می روم.


خانم آرایشگر دوم با من دست می دهد و خداحافظی می کند، همان که صاحب یک آرایشگاه معروف بوده و غیره. خانم آرایشگر اول دستم را در دستانش می گیرد و حرف زنان با گرفتن قول تماس و ست کردن قرار بعدی، تا جلوی در همراهی ام می کند.


سرم هنوز درد می کند ....

نظرات ()



یادداشت صدم
نویسنده: فرشته - سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠

آنچنان آسان نیست ترک عادت هایی که عمری است پیدا کرده ای، یا حتی در عرض یکی دو سال در تو به وجود آمده باشند. اما فکرت را که آماده کنی، فکرت که منحرف نشود و به حالت رکود قبلی برنگردد، کمک بسیار مفیدی می کند. اصلن چیزی که یاد گرفته بودم همین بود. که هر کاری ممکن است و باید بخواهم و بدون شک و با یقین پیش بروم.



برای دوستانم:
به همگی تان سر می زنم و محبت هایتان را جبران می کنم. فقط چون مدت ها نیامده ام، ممکنه است کمی طول بکشد.

نظرات ()



یادداشت نود و نهم
نویسنده: فرشته - دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠

صبح قرار داشتم با استادم. زنگ زدم و گفتند که 9:30 اونجا باشم، که استاد ساعت 10 جلسه دارد و من باید قبل از آن ساعت حتمن خودم را می رساندم. اما همه رفته بودند بیرون. خودم بازدید را پیچانده بودم که بروم دانشگاه، اما بقیه هم پیجانده بودند و رفته بودند بیرون!!!

ساعت 9:20 شخصی آمد و من با عجله بیرون آمدم. خیابان شلوغ بود و تصمیم گرفتم به جای بیرون آوردن ماشین، با تاکسی برم تا دانشگاه. از یک خیابان عریض و پرترافیک، که کسی به چراغ راهنمایش اهمیتی نمی دهد با زحمت رد شدم و خودم را رساندم آن دست خیابان. یکی دو تا تاکسی رد شد و مسیرشان به من نخورد. منتظر تاکسی بعدی بودم که زن بسیار جوانی که همانجا ایستاده بود به من نزدیک شد. عذرخواهی کرد و اینکه در چشمانش قطره ریخته و نمی بیند و خواست که او را برسانم آن دست خیابان.

یک لحظه تردید کردم، که بگویم خیلی عجله دارم، آنقدر که حتی نمی توانم ثانیه ای وقت تلف کنم. اما دستش را گرفتم و در حالی که حرف می زدیم از خیابان رد شدیم. از آن وقت، تا این ساعت شب، همه چیز به طرز باورنکردنی خوب پیش رفته. شاید چیزی به نام شانس با من بوده.

نظرات ()



یادداشت نود و هشتم
نویسنده: فرشته - دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠

کم کم آشتی می کنم با دنیایم، دنیای ابرگرفته مبهمم. شاید اگر این قدر یکدنده نباشم، که خودم به تنهایی بار مشکل را بر دوش بکشم، که بی هیچ کمکی بخواهم خط را به انتها برسانم، دیگران را در جنگ شریک کنم و اجازه دهم که دستانم را بگیرند و با من حرکت کنند، زودتر همه چیز حل می شود.


امروز باز اوضاعم مشابه چند ماه پیش بود. هر گرهی باز می شد و مشکلات جلوی پاهایم به زانو در می آمدند. و من این حس لذت بخش وحشتناک چند ماه پیش را زیر پوستم حس می کردم. شاید بالاخره موفق شدم باز ذهنم را کنترل کنم و نگذارم که مرا بازیچه منفی های خود کند و من او را با خود ببرم به هر جا که می خواهم.



می گویند که فردا روز عشق است. و برخی می گویند که روز دیگری روز عشق ایرانیان است. برایم هر روزی می تواند روز عشق باشد.


مرغ مسکین! زندگی زیباست
من در این گود سیاه و سرد و طوفانی نظر با جست و جوی گوهری دارم
تارک زیبای صبح روشن فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم.
مرغ مسکین! زندگی،
بی گوهری اینگونه، نازیباست ....

احمد شاملو

نظرات ()



یادداشت نود و هفتم
نویسنده: فرشته - دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠

اشکال بزرگ زندگی ام، مبارز نبودن است. این ترسی که به مرور با خارج شدن از بچگی و وارد شدن به جوانی، با انواع اتفاقات در زندگی ام به وجود آمده، ترس از برخورد با حوادث ناگوار، عامل بسیار مهمی بوده است در این مبارز نبودن و نجنگیدن برای داشتن آنچه می خواهم. همین ترس، همین دلهره روبرو شدن با قضایا، مرا به جاهای بدی کشانده است و باز در این جاهای بد به جای حل مسئله، فرار کرده ام و نجنگیده دست ها را به نشانه تسلیم بالا برده ام. همین که بعضی از تفسیرهایم از زندگی را درست کنم، قدم اول را در حل مسئله برداشته ام.

نظرات ()



یادداشت نود و ششم
نویسنده: فرشته - سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠

سلام به همه دوستان خوبم. همه شماها که به یادم بود، پیام دادید، سر زدید، زنگ زدید، ابراز نگرانی کردید و برایم پیام هایی با آرزوی موفقیت و خوب شدن گذاشتید. ممنونم که در کنارم بودید. هر چند نمی آمدم اما هر از گاهی که در ایمیلم می دیدم که نظر جدیدی دارم و از همانجا نظر را می خواندم، ته دلم خوش حال می شدم. آدمم دیگر، هر چقدر هم که بگویم قوی هستم و به کمک کسی احتیاج ندارم، باز آن سیگنال هایی که از اطرافیان برایم فرستاده می شوند را دریافت می کنم و انرژی می گیرم و خوش حال می شوم، حتی شده یک خوش حالی آنی و لحظه ای، که همان خوش حال شدن در لحظه باعث می شود که سرعت سقوطت را کمتر کند و تو را لحظه ای دیگر سر پا نگه دارد.


من این روزها تنهایی را انتخاب کرده بودم. همه سختی هایش را به تنهایی تحمل کردم. حرفی نزدم. اما همین که پیام های شما را می دیدم، فکر می کردم که انقدرها هم تنها نیستم، حتی آنقدرها هم که دلم می خواست مستقل نبودم و احساس نیاز می کردم به این پیام های هر روزه.

دلم می خواست وقتی بر می گردم بنویسم. شفاف تر بنویسم. طوری بنویسم که داستان زندگی ام، داستان روزهایم را گفته باشم. نه مثل همیشه مبهم و سربسته و تنها از احساسات حرف زدن. اما باز اتفاقی افتاده که مانع این کارم می شود. آشنایی دارد اینجا را می خواند، که نمی دانم کیست. اما نشانه ای گذاشته که یعنی من می خوانمت. نمی دانم چقدر اشناست، چقدر دوست است یا فامیل، اما از دستش ناراحتم. که اگر احساس من و خود من برایش مهم بودم، اینگونه خاموش مرا نمی خواند و بعدش پیامی نمی گذاشت ناشناس که یعنی خوانده ام. این بار دلم نمی خواست اینجا را تعطیل کنم. هنوز هم دلم نمی آید. دلم هم نمی خواهد رمزدار بنویسم. تنها راهی که برایم می ماند این است که هیچ چیز خاصی اینجا ننویسم و بیش از اندازه و بیش از قبل خودم را سانسور کنم. وقتی احساس امنیت نکنم، همین می شود.


راستی، من بهترم.

نظرات ()



یادداشت نود و پنجم
نویسنده: فرشته - جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠

دراز کشیدم روی تختم، رو به سقف. فکر می کردم، به خودم، به این روزهایم. چقدر اذیت شده ام. همه اش خواب بوده ام. افراد زیادی به من توجه کردند و نگرانم شدند. همین جا خیلی ها بودند که عمومی و خصوصی پیام گذاشتند. مامان که با نگرانی نگاهم می کردو هر چه می پرسید جوابی نمی شنید و خیلی های دیگر. تنها یکی از دوستانم قضیه را می دانست و یک همکلاسی که این روزها واقعن کمکم کرد و حمایتم کرد. فکر کردن به این روزها آزارم می داد، اما باید فکر می کردم و باید پایان می دادم به این روزها. روزهایی که از غصه همه اش را در رختخواب سپری کرده بودم و خوابیده بودم. روزها و شب هایی که از سردرد مدام حالم بد می شد و رگ های گردنم اجازه حرکت سرم را نمی داد.


حالا اما، در این بعد از ظهر جمعه تصمیماتی می گیرم. فکرهایی را در ذهنم مرور می کنم. هنوز نمی دانم چه می شود. اما باید کاری انجام دهم. قبل از هر چیز باید توانم را باز بیابم. چشم هایم را می بندم. این بار می خواهم چشم که باز می کنم، هوایم کمی دگرگون شده باشد. می دانم انتظار زیادی است که بخواهم بعد از بیدار شدن خوب و شاد باشم. اما شاید بتوانم کم کم دوباره برگردم. به این فکر می کنم که بعد از بیدار شدن، قبل از هر چیز، دست از سرزنش خودم بردارم و این چهره و جسم بیمار و نحیف را در آینه نگاه کنم و کمی تشویقش کنم و به او بگویم که هر طور باشد دوستش دارم و خواهم داشت و حمایتش خواهم کرد.


ساعاتی از بیدار شدنم می گذرد. نمی گویم خوبم، اما درجه ای بهترم. و چون دیده ام که می شود بیشتر مسائل را با ایمان حل کرد، از همین حالا به دنبال حل این مسئله افتاده ام. تا وقتی که بیایم اینجا و بنویسم که همه چیز حل شده و من خوش حالم.

نظرات ()



یادداشت نود و چهارم
نویسنده: فرشته - سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠

روحم و جسمم دردناکه. یک شب تب آلود رو پشت سر گذاشتم. این بدبیاری های این سه چهار روزه، که یکی بعد از دیگری بر روحم وارد شده، دیوانه ام می کنه. اما بدترینش، همون دیروز بود که به گمانم منو از پا انداخت. این همه که سرزنش شنیدم، که خودم رو سرزنش کردم، که گریه کردم، که از حال بد مدت ها تک و تنها توی رختخواب افتاده بودم، این ناباوری ها.


دست و پاهای لرزانم، شاید توان این دردها را نداشته باشند. کاش تنها نبودم. کی هست که بتونه درک کنه، که سرم رو روی شونه اش بگذاره و حمایتم کنه. کاش می شد چشم هام رو ببندم و وقتی باز می کنم، همه چیز خوب باشه.


من احساس خفگی می کنم و نمی دونم که چرا حافظ این قدر خوش بینه ...

نظرات ()



یادداشت نود و سوم
نویسنده: فرشته - سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠

از پس سرگردانی ها و فکرهای زیاد این دو سه روزه، عاقبت سر از دیوان حافظ در می آورم. از حافظ می خواهم که به من بگوید. و نتیجه اش می شود این:

نظرات ()



یادداشت نود و دوم
نویسنده: فرشته - سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠

وقتی که مدرسه می رفتم، در هر مقطعی دوستان صمیمی ام عوض می شدند. منظورم دوستانی هستند که در کلاس کنار هم می نشستیم و با هم درس می خواندیم و زنگ های تفریح با هم وقت می گذراندیم و همه کارمان با هم بود. دو سال از دوره راهنمایی را در مدرسه شاهد درس خواندم. مدرسه ای که علیرغم جو بسته اش، کادر خیلی خوبی داشت و بهترین معلم ها آنجا تدریس می کردند و البته من هم با آزمون قبول شده بودم. آن وقت ها، همیشه در همه آزمون ها نمره لازم را کسب می کردم و قبول می شدم. راستش بچه های آنجا، آن مدرسه، اغلب خودشان را می گرفتند. خیلی هاشان دخترکان زیبارویی بودند که فرزند شهید هم بودند و عزیزکرده معاون و مدیر و جاهای دیگر. همیشه فکر می کردم که چا بعضی از شهیدها مهم ترند و خانواده هایشان هم مهم تر. البته در بین همان جمع، چند تایی هم بودند که گرم و صمیمی بودند. خیلی چیزها داشتند، اما اخلاقشان متفاوت بود.


دختری که از روز اول کنارم می نشست، دختر آرامی بود. فرزند شهید نبود، از ان دخترهای معمولی و البته زیادی آرام و نوازشگر. نمی دانم چه طور شد که ارتباطمان قوی تر شد. وقتی که دوتایی با یک دختر دیگر، سه تایی پشت نیمکت می نشستیم، او وسط می نشست و من سر کت. همیشه پیش هم بودیم و حرف می زدیم. از خودمان، خانواده مان، روزهایمان، درس و مشقمان. دلمان برای هم تنگ می شد. حتی در صف نمازهای اجباری کنار هم می ایستادیم. حتی هم سرویسی بودیم. بعد از مدتی معلوم شد که بابای من و بابای اون دورادور همدیگر را هم می شناسند و خانواده ها به نوعی اشنایند. من همیشه از او زرنگ تر بودم و او با من رفع اشکال می کرد. ودرس هایش را با من هماهنگ می کرد.


اما این آشنایی مقطع خودش را داشت. راهنمایی را که تمام کردیم، من باز در آزمون یکی از دبیرستان های خوب قبول شدم، و رشته ریاضی را خواندم. او هم به یک مدرسه علوم انسانی رفت و چون آن وقت ها هم موبایلی در کار نبود، ارتباطمان قطع شد.



حالا بعد سال ها، در فیس بوک پیدایم کرده. یعنی مدتی بود که درخواست دوستی اش را در ایمیل ام دیده بودم. دو سه روز پیش بعداز 9 ماه فیس بوکم را باز کردم. حدود 15 تا درخواست دوستی و من اصلن یادم نبود که او هم درخواست دوست داده. راستش همان روز هم که در ایمیلم اسمش را دیدم، حس خاصی پیدا نکردم. فکر می کردم که دنیای ما زمین تا آسمان با هم فرق می کند. بلی، فیس بوک را باز کرده بودم و درخواست ها را جواب می دادم که به اسم او رسیدم. بدون فکر درخواست دوستی اش را قبول کردم و بعد گشتی زدم. دیدم که صفحه اش پر از عکس است. پسرکی سچهار پنج ساله همه جا بود. و یک پسرک دیگر که کمی بزرگتر بود ( حدس می زنم پسر خواهر بزرگش بود). به عکس ها نگاهی انداختم، و خودش که اصلن تغییری نکرده بود. بدون پیامی خارج شدم. الان می بینم که برایم پیام گذاشته، و من البته هنوز فیس بوک را باز نکرده ام و از ایمیلم می خوانم که نوشته "چه عجب، که آمدی فیس بوک و درخواستم را قبول کردی". نوشته که هر روز سر می زده تا ببیند من درخواستش را تایید می کنم یا نه. پای تنها عکسم در فیسبوک لایک زده و خلاصه با چند تا پیام یک جکله ای ابراز احساسات کرده. با دیدین جمله هایش، چیزی در وجودم تکان خورد. چقدر دوست دارم که ببینمش، که با او صحبت کنم، که باز آن دخترکان سر به هوا باشیم. من سر به هوا و او آرام و خانم. اولین کاری که می کنم این است که شماره تلفنش را بگیرم، حالا که دیگر همگی تلفن همراه داریم ... .

نظرات ()



یادداشت نودم
نویسنده: فرشته - دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



یادداشت نود و یکم
نویسنده: فرشته - دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠

یادداشت هایم را ویرایش می کنم. یادداشتی که اول عمومی بود و بعد چند ساعت خصوصی و رمزدار شده بود را بصورت پیش نویس در می آورم. دلم می خواهد چند جمله ای بنویسم، تا آن جملات از سر رنجش که در پست آخرم بود، حذف شود و بالا نباشد که بچه ها بیایند و بخوانند و بگویند که به من نمی آید این شکلی باشم. اما این نوشتن تا الان که ساعت نه و بیست دقیقه صبح است به تاخیر افتاد. راستی که من این طور هم نیستم که بنشینم و غصه بخورم و از حوادث دور و برم روحیه ام را ببازم. شاید همان یک شبانه روز، همان بیست و چهار ساعتی که وسطش چند ساعتی هم خوش بودم کافی بود برای دور ریختن افکار منفی و برگشتن به وضعیت عادی زندگی ام.

=====


شناسنامه جدیدم حاضر بود. مامان مراجعه کرده بود به اداره ثبت احوال و شناسنامه را تحویلش نداده بودند. خودم باید می رفتم. رفتم انجا. ماشین را پارک کردم. اداره کوچکی است. یک اتاق کوچک و دو کارمند. مرد مرا که دید، شناخت. گفتم تعویض شناسنامه داشته ام و شناسنامه ام آماده است و می خواهم تحویلش بگیرم. رسیدم را می خواهد، می دهم دستش. کارت شناسایی نمی خواهد. شناسنامه کوچکی را تحویلم می دهد.


شناسنامه را می گیرم و می آیم و داخل ماشین می نشینم. بعد بازش می کنم. شناسنامه ها هم ورژن جدید شده اند، عوض شده اند. صفحه اولش مشخصات خودم است. عکسم عوض شده، قبلن خیلی دلم می خواست عکس شناسنامه ام را عوض کنم. عکسی که مال دوران بچگی بود، صورتی دست نخورده و بکر. البته که الان بهترم. صفحه ی جلوتر، مشخصات همسر، ازدواج و طلاق، همگی سفید. بعدش انتخابات و مهرهای ضروری، سفید. و در آخر وفات. ذهنم می خواهد که پرواز کند، جلویش را می گیرم. نمی گذارم به روزها تلخ گذشته برگردد. می دانم که این سفید ماندن ها زیاد هم نمی ماند.

نظرات ()



یادداشت هشتاد و نهم
نویسنده: فرشته - یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠

آن جا که باید زنانگی ات دیده شود، دیده نمی شود و آنجا که باید به احترامت زنانگی ات را نادیده بگیرند، می بینندش، بزرگش می کنند، برجسته اش می کنند. دلت نگرانشان می شود. دستت نوازشگرشان می شود. گوشت شنونده حرف هایشان، درد دل هایشان می شود. شانه ات پناه دردها و دلتنگی هایشان می شود. چشم هایت یکپارچه مهربانی می شود، بی ریا و معصومانه. سینه ات به خاطرشان مالامال از درد می شود. لبت گوینده کلام سرشار از مهر می شود. جسم ظریفت، تحمل این همه را می آورد. لحظه هایت، روزهایت، سپری می شود و از وقت مفیدت، از روز و شبت برایشان مایه می گذاری. فکرت را به آن ها می دهی و وقتی هم که نیستند برایشان انرژی های مثبتت را می فرستی. به تو محبت هم می کنند. تو اعتماد می کنی. دل می دهی. فکرت می رود به جاهای دیگر. برایت فرق می کنند. بعد آن ها طلبکارت می شوند. ضعیف می بینندت. به چشم یک خطاکار نگاهت می کنند. عصبانی می شوند. صدایشان را بالا می برند. از احساساتت نمی پرسند. با سنگدلی جسمت را می خواهند. کلام گرمت را، بعد از پشت سر گذاشتن آن مسائل برای لذت می خواهند. حرف هایت را کثیف می خواهند. فکرت را خالی از احساس، سرشار از داغی می خواهند.

=====

در یاهو همیشه اینویزبل بوده ام. جیمیل هم اینویزبل شده ام. می دانم که اثر بودنم مشخص است. اما همین که خاموش باشم، که در ظاهر نباشم، کافی است. فعلن کافی است. اگر می شد موبایلم را هم خاموش می کردم خوب بود. کلن محو شوم. کسی پیدایم نکند. به معنای واقعی تنها باشم. نمی دانم نبودنم چقدر اثرذار خواهد بود. فکر می کنم که اگر این کارها را کنم، کسی سرغم را می گیرد. کسی ایمیلی، پیامی، چیزی می دهد، که ای دختری که برایمان عزیزی، حالا با هر نقشی، دلمان برایت تنگ شده. می خواهیم که باشی و باز محرممان شوی و دوستمان. آیا این کار کوچک را می کنند؟!

نظرات ()



یادداشت هشتاد و هشتم
نویسنده: فرشته - شنبه ۳ دی ۱۳٩٠

می خواهم به روز کنم. اما فکر می کنم اول بروم و به دوستانم سر بزنم. از صبح همه وبلاگ های لیستم را باز می کنم و می خوانم، فرقی هم نمی کند از بالای لیست شروع کنم یا از پایین. بعضی ها بعد مدت ها به روز کرده اند و خوش حالم می کنند. بعضی ها حالشان خوب است. بعضی جاها مسائل بامزه ای را می خوانم. و بعضی ها وبلاگشان را ترک کرده اند.


 دیروز با یکی از دوستانم حرف می زدم. به شدت تشویقم می کرد به انجام کارهایم و اینکه از پتانسیلم و فرصت های فراوانی که دارم استفاده کنم. حتی گفت که کمتر بنویس، اصلن وبلاگت را تعطیل کن. دلم نمی خواهد تعطیلش کنم، اما مدتی هم هست که ناخودآگاه کمتر نوشته ام و کمتر حرف زده ام. اما یادم نمی رود درست زمانی که نیاز داشتم، همین نوشتن ها کمکم کرد.


بعد از امتحان سخت روز پنجشنبه، دیروز علیرغم برنامه ریزی های انجام شده، همه اش به تفریح گذشت. حالا باید زا امروز باز فشارها را بر خودم افزایش بدهم و بنشینم به درس خواندن و انجام کارهای کلاسی و پروژه ها. الان هم که کارمان بعد سه هفته کمی آرام گرفته، گفتیم از فرصت استفاده کنیم و استادمان را که سخنرانی دارد خوش حال کنیم. می رویم دانشگاه ... .

نظرات ()



یادداشت هشتاد و هفتم
نویسنده: فرشته - چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠

شب یلدا، بعد از چند شب نامرئی بودن و به روز نکردن و بی خیال نت بودن، آمده ام و غرهایم را نوشته ام. حالا که بر می گردم و نگاه می کنم، می بینم که گذشت این دغدغه ها. دغدغه ها همیشه هستند و من الان که با آرامش به آن ها فکر می کنم، می بینم که آنقدرها هم جای نوشتن و بیان کردن نداشت.


شب یلدا برایم شب خاصی نیست. تنها دوست دارم و می پسندم که آیین ها و رسوم، مخصوصن آن ها که ریشه باستانی دارند حفظ شوند و بهانه ای هم باشد برای دور هم جمع شدن و شاد بودن.


دلم می خواست امسال او هم بود، در کنارم. به او فکر می کنم. نمی دانم کجاست، با کیست، تنقلاتی می خورد یا نه، به این شب طولانی سال، فکر می کند یا نه. اما من به او فکر می کنم. خوب است که می توانم، چند ثانیه حتی بیشتر به او فکر کنم. خوب است که می تواند چند ثانیه بیشتر باشد، بیشتر باشم. دلم می خواهد، دوست دارم، آرزو می کنم، سال دیگر، یلدا در کنارش باشم. این آیا آرزوی دوری است؟!


از یلدا، خواندن حافظش را دوست دارم. فاتحه می خوانم و نیت می کنم و دیوان را باز می کنم. به نیت خودم، زندگی ام، عشق ...


ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند
مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند
طوبی ز قامت تو نیارد که دم زند
زین قصه بگذرم که سخن می‌شود بلند
خواهی که برنخیزدت از دیده رود خون
دل در وفای صحبت رود کسان مبند
گر جلوه می‌نمایی و گر طعنه می‌زنی
ما نیستیم معتقد شیخ خودپسند
ز آشفتگی حال من آگاه کی شود
آن را که دل نگشت گرفتار این کمند
بازار شوق گرم شد آن سروقد کجاست
تا جان خود بر آتش رویش کنم سپند
جایی که یار ما به شکرخنده دم زند
ای پسته کیستی تو خدا را به خود مخند
حافظ چو ترک غمزه ترکان نمی‌کنی
دانی کجاست جای تو خوارزم یا خجند



با تشکر از محیای عزیزم ...

نظرات ()



یادداشت هشتاد و ششم
نویسنده: فرشته - چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠

ساعت هایی که گذشت، استرس زیادی را تحمل کردم. کارهایی که روی میزم ردیف بود و مرتب زیاد می شد. از آن بدتر اینکه کارها به سلیقه من نبود. برای یک خط تیره تر یا کم رنگ تر، رنگ جدول ها، فارسی و انگلیسی بودن گراف ها و این جور مسائل پیش پا افتاده هر کاری را مجبور بودم چند بار انجام دهم و پرینت بگیرم و همه اش بروم و بیایم و ایراد کارم این ها باشد. خستگی و استرس کار و امتحانی که فردا دارم، بدجور تحت فشار قرارم داده بود. امروز، همکلاسی ام را به کار گرفتم. رفتیم دانشگاه، ساعات طولانی نشستیم و درس خواندیم. همه کتاب و جزوه را با هم خواندیم و تمرین ها را حل کردیم و جمع بندی کردیم. فکر کنم همین چند ساعت، به اندازه تمام این هفته مفید بوده برایم.

نظرات ()



یادداشت هشتاد و پنجم
نویسنده: فرشته - شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



یادداشت هشتاد و چهارم
نویسنده: فرشته - چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠

وقتی که از دفتر معاونت زنگ زدند و گفتند که ساعت 6 جلسه است فلان جا و عملکرد هم با خودتان بیاورید، آه از نهادم بلند شد. ساعت 3:50 دقیقه بود و من کلی خوش حال بودم و نقشه ریخته بودم که امروز زودتر که نه، اما سر ساعت می روم خانه و حتمن هم می خواهم بخوابم و استراحت کنم! تازه کلی هم ذوق زده به همکارانم گفته بودم که آخ جون، امروز زود می روم!

 

در عین حال که دست به کار جمع بندی اطلاعات می شوم، با مهندس هم تماس می گیرم. او هم از محل کار زده بود بیرون که تعدادی از کارهای شخصی اش را انجام دهد. او هم آه از نهادش بلند می شود که من می خواستم استراحت کنم و این حرف ها. بعد هم می گوید فلان چیز و فلان چیز و .. را آماده کن تا خودم را می رسانم. در دلم به زمین و زمان فحش می دهم، نه فحش های بد و آبدار، بدترین فحشی که بلدم احتمالن "دیوانه ها" باشد!! و غرغر کنان در دل با مهندس حرف می زنم که چه نشستی، فلان چیز را هم می خواهی، درباره فلان مسئله هم باید صحبت کنی و ... . و این حرف ها که انگار من بیشتر از مهندس در جریان هستم! در جریان غرغرهایمان هر لحظه خنده یک نفر از گوشه ای از سالن بلند می شود که به من می خندد. با صدای بلند می گویم، مگر من خنده دارم. یکی دو نفر از همکارانم باز هم می خندند. و ما دیروز در حوالی غروب آفتاب، روح ملت را شاد کردیم اینقدر که خنداندیمشان!

=====

خانه که می آیم، آب قطع شده. قطع که نه، اما فشار خیلی پایین است. آب سد را برای بیست و چهار ساعت قطع کرده اند و بیشتر آب منطقه ما از سد است. حالا کاملن قطع نشده، اما فشار هم ندارد، آن هم برای دوش گرفتن. تنبلی ام هم می شود، پیش خودم می گویم که تمیزم. من که هفت روز هفته حمامم. پس طبیعتن بدنم تمیز است و با یک روز حمام نرفتن مشکلی پیش نمی آید. امروز اما، از کرده ام پشیمانم. صبح که بلند شده ام، حس خوبی ندارم. دلم موهای پف کرده از شسته شدن و خوابیدن روی موهای نیمه مرطوب و بدن تر و تمیز می خواهد. همه اش می ترسم بقثیه متوجه شوند که من دوش نگرفته ام، اما از کجا می خواهند بفهمند!

=====

اوضاع درس ها آنچنان خوب نیست. دارم دچار استرس می شوم. کلاس فردا صبحم را استاد گذاشته برای امروز. خوبی اش این است که فردا آزاد خواهم بود. هفته دیگر میان ترم دارم. از آن گذشته، سه چهار هفته است که سراغی از استادم و پایان نامه ام نگرفته ام. آخر کاری انجام نداده ام. وقتم را باید تنظیم کنم. می دانم که در این مورد، کمی از ترم پیش توی ذوقم خورده است. این همه که ترم پیش درس خواندم و کارهایم را انجام دادم و پروژه کار کردم و مطالعه کردم و آخرش نتیجه ای که می خواستم نگرفتم، یک حسی پیا کرده ام. هر چه هم می خواهم مخفی نگهش دارم، موفق نمی شوم. گفتم این بار به جای مخفی نگه داشتن بیانش کنم، شاید با ابراز کردنش ذوقم سر جایش برگشت و تشویقم کرد به اینکه دوباره بنشینم و درسم را بخوانم.

نظرات ()



یادداشت هشتاد و سوم
نویسنده: فرشته - یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠

امروز دیگر اینقدر خسته شده بودم، که به وضوح حالم خوب نبود. رسیدم خانه. با کلیدم در را باز کردم. گربه هه آمد جلوی پایم و خوابید روی زمین که نازش کنم. پایم را روی گردنش کشیدم و راهم را کشیدم به طرف در خانه. وارد شدم. هیچ کس خانه نبود. آمدم طبقه بالا، اتاق خودم. طبق عادتم اول دوش گرفتم. در همان حال که موهایم را خشک می کردم و کرم و لوسیون می زدم، لپ تاپم را هم روشن کردم. صدای در را شنیدم. از نرده ها خم شدم. خواهرم بود. آمدم توی اتاقم و به کارم ادامه دادم. دیدم که مودم خاموش است. دوباره رفتم به سمت نرده ها و از بالا خواهرم را صدا زدم. گفتم که مودم را روشن کند. یاهو مسسنجرم وصل شد. جیمیل ام را هم باز کردم. چند تایی هم نظر داشتم که تاییدشان کردم. داشتم به این فکر می کردم که بروم و کمی دراز بکشم، اما می دانستم که خوابم نمی برد. در همین وضعیت یکی از دوستانم آمد. پرسید که چطورم. گفتم که خسته ام. قرار شد که بروم و کمی دراز بکشم، که همین دراز کشیدن باعث رفع خستگی ام شود.


لپ تاپ را اسلیپ کردم. چراغ را هم خاموش کردم. در تختم دراز کشیدم. پتو را دو لایه روی خودم کشیدم. چشمانم را بستم. فکرهای زیادی در سرم بود. اما ارام بودم. پیامی برایم آمد. موبایل به دست مشغول خواندن پیام شدم. از آن پیام ها بود که جواب دادنش باعث می شد جوابی بگیرم و باز جوابی بدهم و باز ... . جوابش را دادم. ده دقیقه ای خوابیده بودم. اما حس خستگی ام از بین رفته بود. از جا بلند شدم و رفتم پایین. چای آماده بود. یک لیوان چای خوردم. حالم جا آمده بود. مامان و بابا هم از راه رسیدند، با یک جعبه شیرینی خامه ای. خوب بود، خیلی خوب. الان خوب خوبم.


کمی درس خوانده ام. می روم که باز هم بخوانم.

نظرات ()



یادداشت هشتاد و دوم
نویسنده: فرشته - یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠

همه ننوشتن ها را می اندازم گردن نداشتن وقت. اما کلاهم را که پیش خودم قاضی می کنم می بینم که آن طورها هم نیست. نه اینکه وقتم کم و کارهایم زیاد نباشد، که هست. برای سال 91 باید بودجه ببندیم، که این باعث شده روزها تا ساعت 5 و 6 سر کار بمانم و حتی وقت سرخاراندن هم نداشته باشم. نمی دانم چه طور شد که به آخرهای سال 90 رسیدیم، باورش برایم مشکل است. میان ترم ها هم نزدیک است و هفته دیگر میان ترمی دارم که حجمش زیاد است و وقت هم نکرده ام درست و حسابی درسم را بخوانم. پروژه های درسی هم هست. فرانسه هم هست. پایان نامه و سمینار هم دارم. اما با وجود همه این حرف ها، اگر بخواهم که بنویسم، زمانی بین کارهایم پیدا می کنم و چند کلمه ای می نویسم. مسئله این است که نوشتنم نمی آید. احساس می کنم حرف خاصی ندارم. برعکس چند ماه پیش که نوشتن باعث می شد که درونم از دردها خالی شود، الان نوشتن برایم سرگرمی شده و دغدغه ام این است که حرف سودمندی بنویسم یا حداقل آنقدرها هم روزمرگی نکنم. که اگر فکر جدیدی به سرم زد، بنویسمش. البته می دانم که همین روزمرگی هاست که بین من و دوستانم پیوند ایجاد کرده، که هستند خیلی افرادی که می آیند اینجا که فقط حالم را بپرسند و من هم همین طور.



هفته ای که گذشت، سفری داشتم. نگرانتان کرده بودم. حالم خوب است اما. عالی ام اصلن، هم روحی و هم جسمی. سفر چندان برایم جذاب نبود، اما همین که مادربزرگ بود، کافی بود. روزها پیشش بودیم و حرف می زدیم. روی مبل می نشست و به حرف ها گوش می داد. دوست داشتم حداقل کمی می دید. نوزادی هم در بینمان بود، چهار ماهه و شیرین. دست و پا می زد و به اطراف نگاه می کرد و می خندید. دیشب می خواستم عکس بگذارم در وبلاگم، عکس های سفر و این نوزاد را. اما باز هم حرفم نیامد. الان هم که سر کارم هستم و عکسی همراه ندارم. اما شاید بعدن عکس ها را بگذارم.



چند تایی هم فیلم دیده ام در این روزها تعطیل. When In Rome قشنگ بود، کلی خندیدم و شاد شدم. 127 Hours بسیار زیبا و باارزش بود. دو سه تا فیلم دیگر هم دیدم که چون خیلی جالب نبود، با سرعت بیشتری تماشایشان کردم. همچنان هم مشغول خواندن کتاب اتاقی از آن خود هستم. دقیقن صفحه صفحه می خوانمش. اینقدر که کم وقت گذاشته ام.



باز هم دارم وبلاگ های دوستانم را می خوانم. این بار از بالای لیست شروع کرده ام. می خواهم عدالت عایت شود .... . عینک

نظرات ()



یادداشت هشتاد و یکم
نویسنده: فرشته - جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠

تنها هدف دیدن مادربزرگ بود، که دیدمش و راضی ام از ان. اما نمی توانم که به زور بگویم خوش گذشت. راستش این چند روز را بیشتر تحمل گردم. مامان بزرگ خیلی بهتر بود و این باعث خوش حالی بود. مامان بزرگ و بابابزرگ، همین جا در همین شهر زندگی می کردن و ما هر هفته یا هر دو هفته می دیدیمشان. این دو سه ماه بعد از فوت بابابزرگ، خانه خاله ام مانده بود. باید می رفتم و بعد از این چند ماه می دیدمش.


در این سفر کمی بیمار بودم، هنوز هم هستم و خیلی حالم خوب نیست. بعدن می آیم و احتمالن بیشتر حرف بزنم.

نظرات ()



یادداشت هشتادم
نویسنده: فرشته - یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠

می روم سفر. چند روزی نیستم. می روم که دیداری تازه کنم با مادربزرگ پیرم. می روم که چند روزی به جای انجام کارهای عقب افتاده ام، بگردم و وقت بگذرانم. به جای درس خواندن برای میان ترم، کتاب داستانی با خودم ببرم و در جمعی که نمی توان درس خواند، کتاب بخوانم. به جای کار روی پایان نامه، لپ تاپم را همین جا می گذارم و دست خالی می روم و اگر وقتی شد خریدی می کنم و بر می گردم.


البته تنها دلیلم برای رفتن دیدن مامان بزرگ است ...

نظرات ()



یادداشت هفتاد و نهم
نویسنده: فرشته - یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠

درسته که اولش سخت بود، نبودن پلاس، اما عادت کردم. به همنی زودی عادت کردم به نبودن پلاس، نداشتنش، باز نشدنش. گودر که رفت، که به عنوان یه شبکه اجتماعی ازش استفاده می کردیم، که البته برای اطلاع رسانی مسائل سیاسی در سرزمین سانسور شده ای به نام ایران خیلی هم خوب و مفید بود، به جای کنار گذاشتنش، جایگزینی براش پیدا کردم. خیلی سریع اومدم توی پلاس، اکانتم که فعال بود، یه کم کار کردم، بچه ها هم تند تند سیرکل درست کردن از اهالی گودر، همه را اد کردیم و همونجا نشستیم. جا خوش کردیم. خوندیم. نظر دادیم. کم کم نطقمون باز شد و خودمون نوشتیم حتی. پلاس زدیم و پلاس خوردیم. این شد روزگار جدید ما.


اما دو روزه، از دیروز، که گودر سر کارم باز نمیشه. ظاهرن آی پی اش را مسدود کردن. خی اولش سخت بود. اما بعد وقتی که مشغول کارها شدم، اون هم این همه کاری که دو روز قبل زا تعطیلات روی سرم ریخته بود، دیدم که نه! خیلی هم بد نیست. اصلن انگار کلی دارم به کارهام می رسم. هم یاهویم باز بود و هم جی میل ام. گاهی بچه ها می اومدن. چند کلمه ای حرف می زدیم. اما اونقدرها وقتم را نمی گرفت. گودر هم بود. بازش می کردم. خبرهایی را که در یکی دو ساعت قبل به روز شده بود می خوندم و یه نگاهی به آپ های جدید می انداختم و باز به کارم می رسیدم. امروز دیگه به این نتیجه رسیدم که، نه تنها بد نیست، که خوب هم هست. که اصلن چرا خودم، هدفمند، این فعالیت اجتماعی (!) رو تعطیل نکنم.


امروز هم که پلاس رو نداشتم، به کارهام خوب رسیدم. کلی کارها رو جلو انداختم. فعالیت های موثر زیادی داشتم. بیشتر کارهایی که می شد، جمع شد. خیالم هم راحت تر بود. حالا هم اومدم، یه دوری بزنم، یه نگاهی کنم، خبری بگیرم، وبلاگی بخونم، باز برم سر کار و بارم.

نظرات ()



یادداشت هفتاد و هشتم
نویسنده: فرشته - جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠

نه اینکه نخواسته باشم بنویسم. باز هم آنقدر مشغول بودم که نتوانستم بنویسم. خب همه اش کار بود. مشغول بودم. چند تا نامه آمده بود، از تهران، فوری، فورس ماژور هم داشت، هفته دیگر هم که تعطیل است. باید در حد امکان جمع و جور می شد. از طرفی، گفته بودم، مدیرم صدایم می کرد اتاقش و دو ساعت حرف می زد. کارها عقب می افتاد و استرسش را با خودم همراه داشتم. بار آخر کاری کردم که دیگر صدایم نکرد.


مدیرم صدایم کرد اتاقش. رفتم. شروع کرد به حرف زدن. من همانطور سر پا ایستادم. او هم جلوی من از صندلی بلند شده بود و ایستاده بود. گفتم شما بنشینید مهندس، من راحتم. گفت من هم راحتم! رییس آن طرف میز ایستاده بود، من هم این طرف میز ایستاده بودم. من جایی تکیه داده بودم، او نه! او حرف می زد، من گوش می دادم، اظهار نظر می کردم، جوابش را می دادم، لبخند می زدم. من ننشستم، او هم ننشست. یکی دو بار دیگر گفتم که مهندس شما بنشینید  و راحت باشید. من چون زیاد پشت میز می نشینم، این طور راحت ترم. وقتی دیدم که می گوید او هم راحت تر است، چیزی نگفتم. یک ساعت و بیست دقیقه در همین وضعیت حرف زدیم! آخرش تلفن زنگ خورد و رییس ایستاده با تلفن حرف می زد. من هم که دیگر خودم خسته شده بودم، روی لبه صندلی نشستم. دیدم مدیرم هم با این حرکت من، در حالیکه هنوز با تلفن حرف می زد، نشست روی صندلی اش. و البته من وسط حرف هایش، که تلفنش طولانی شده بود، بلند شدم و از اتاق زدم بیرون و البته که دیگر از آن روز صدایم نکرده به اتاقش!

=====

نوشتن همین مطلب چند ساعتی طول کشیده. از دیروز عصر که شروع کردم به نوشتن و نیمه کاره رهایش کردم، تا حالا که تمامش کردم، اتفاقاتی هم افتاده. فکر کنم که با این حساب، این را با وجود انتشار ، به حساب پست دیروز بگذارم و پستی هم برای امروز آپ کنم.

نظرات ()



یادداشت هفتاد و هفتم
نویسنده: فرشته - یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠

صدایم که می زند، می دانم که حداقل یک ساعت باید روبرویش بنشینم و به حرف هایش گوش بدهم. مدیر است و هیچ کار دیگری نمی توانی انجام دهی در مقابلش، حتی نمی توانی بهانه جویی کنی. یک ساعت می نشیند و برایت از زمین و زمان حرف می زند. از فیلم هایی که دیده، افسانه هایی که خوانده، مسائل جالبی که می داند، معماهایی که حل کرده. از خیلی چیزها حرف می زند. راستش گاهی حد و مرزها را هم پشت سر می گذارد. نه اینکه رفتار ناشایستی انجام دهد، فقط حرف هایی می زند که به نظرم نباید بزند.



ساعت پنج با استاد قرار داریم. استاد نمی آید. ده نفری هستیم. به استاد زنگ می زنیم. جواب نمی دهد. صدای گوشی تلفن همراهش از داخل اتاق می آید. یعنی که گوشی اش در اتاق است. در راهرو قدم می زنیم. بیشتر از نیم ساعت می گذرد. استاد پیدایش نمی شود. یعنی یادش رفته؟ خب چرا گوشی اش در اتاق است؟ کم کم نگرانش می شویم. پسرها بعد از کلی دست دست کردن در اتاق یکی دیگر از استادها را می زنند و قضیه را می گویند. از استاد خواهش می کنند که کلید اتاق استاد ما را از دفتر بردارد و در اتاق را باز کند، که مطمئن شویم دکتر در اتاقش نیست. بعد از کلی گشتن، کلید اتاق را پیدا می کند. در اتاق را باز می کند. همه با کنجکاوی ایستاده اند. استادمان در اتاقش نیست. موبایلش هست اما. معلوم نیست کجاست. به هر حال خیالمان راحت می شود که در اتاقش حبس نشده. ساعتی بعد همکلاسی ام تماس می گیرد که با دکتر صحبت کرده و قرار را برای فردا گذاشته اند. یک عصر دیگر هم باید در خدمت استاد باشیم ....



برای شام حاضری درست کردم. مایه ماکارونی را هم بیرون گذاشتم و کمی مخلفات اضافه کردم و ماکارونی را هم آماده کردم و همه را با هم گذاشتم که دم بیاید. فردا قرار نیست مثل امروز، از بیرون غذا بگیرم.



صبح به همه وبلاگ ها سر زدم. خوب بود. گودر را باز نکردم که ببینم کدام وبلاگ ها به روز شده. همه وبلاگ ها را، از آخر لیستم باز کردم و خواندم. بعد که کار خواندن تمام شد، گودرم را باز کردم و مارک آل از رید زدم و صفرش کردم.

نظرات ()



یادداشت هفتاد و پنجم
نویسنده: فرشته - شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠

فقط خواستیم بگوییم که ما زنده ایم و سالم و سلامت و حتی شنگولیم. اگر پیدایمان نیست، چون وقت نمی کنیم و این سرعت لاک پشتی اینترنت هم باعث شده که حوصله مان را به سر ببرد و از وبگردی ناامیدمان کند.

 

در اسرع وقت که بارهایمان را بر زمین بگذاریم، باز وبگردی را شروع می کنیم و به همگی تان سر می زنیم و مطالب جانانه ای برایتان می نویسیم.

 

قربان شما ....

نظرات ()



یادداشت هفتاد و چهارم
نویسنده: فرشته - سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠

باران به شدت زیبا می بارد. به شدت زیبا صدایش مستم می کند. به شدت مهربان بر روی سر و رویم می بارد و سر تا پایم را خیس می کند. از کلاس که بیرون می آیم، همه جا را آب برداشته. زنگ می زنم به آژانس، امروز ماشین ندارم. آن ها هم ماشین ندارند. تصمیم می گیرم بیایم کنار خیابان و تاکسی سوار شوم. چتر را باز می کنم تا سر تا پا خیس نشده ام. کنار خیابان می ایستم. آب همه جا را فراگرفته. ماشین ها، هر چقدر هم که آهسته برانند، آب می پاشد. اصلن نمی شود کنار خیابان ایستاد. با وجود چکمه بلندی که به پا دارم احساس می کنم که پاهایم خیس شده. سر کوچه بعدی یک سوپری هست. چند قدم را پیاده در پیاده رو راه می روم. وارد مغازه می شوم. هوایش گرم است. درباره تاکسی تلفنی می پرسم. شاگرد می گوید که تازه با جایی تماس گرفته اند و ماشین نداشته اند، تا بیست دقیقه. با چند سوال و جواب می فهمم همان جا تماس گرفته اند که خودم هم گرفته بودم.


دوباره برمی گردم به کنار خیابان. یک تاکسی از دور می آید. با دست اشاره می کنم که یعنی مستقیم. می ایستد. سوار می شوم. نمی دانم بعد از چهار راهی که زیاد دور نیست مسیرش کجاست. تا خودم را در صندلی جلو جمع و جور کنم، به راننده مسیر بعدم را می گویم. می گوید که می رود. خوش حال می شوم. خوش حال تر می شوم اگر بقیه مسافران پیاده شوند. به چهار راه می رسیم. همه مسافرها پیاده می شوند. راننده جلوی عابر پیاده ای ترمز می کند و بوق می زند. از راننده خواهش می کنم که ترمز نکند و دربست مرا برساند. قبول می کند. راهم زیاد دور نیست. اما آن وقت شب و زیر این باران و مسیر نسبتن زیادی که باید پیاده بروم، باعث می شود که این کار را انجام دهم. راننده می رساندم. راحت و بی دردسر.

نظرات ()



یادداشت هفتاد و سوم
نویسنده: فرشته - یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠

حاصل وبگردی های امروزم، یکی عکس زیر است. این عکس در گوگل پلاس شیر می شد و چه بحث ها که در زیر این عکس سر نمی گرفت.


فقط برای خنده و عوض شدن جو گذاشتمش ... نیشخند


ادامه مطلب ...
نظرات ()



یادداشت هفتاد و یکم
نویسنده: فرشته - جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠

دو روز است که مکان امن و خصوصی ام را ندارم. همه اش وسط حال و پذیرایی نشسته ام و وسایلم را پهن کرده ام و کار می کنم یا درس می خوانم یا وبگردی می کنم. البته که هیچ کدام از کارهایم کیفیت لازم را ندارند. چون نه وسایلم را دارم، و نه می توانم وسط جمع تمرکز لازم را داشته باشم.


از مدتی قبل، دو سه هفته پیش، مقداری اب روی سرامیک های طبقه بالا جمع می شد و بعد از بررسی های بعمل آمده و بازدید کارشناسان زیاد به این نتیجه رسیدیم که احتمالن لوله آن قسمت نشتی دارد. ولی چون نمی دانیم که کجاست و منطقه نسبتن وسیعی است، قرار شد که یک خط لوله روی کار بکشیم برای طبقه بالا و خط قبلی را قطع کنیم. خلاصه این که دو روز است که لوله کش بالاست و دارد کار می کند و اتاق ما هم که بالاست و ما آواره شده ایم.

===

دیشب با گروهی از بچه های گوگل پلاس، یکی از امکانات گوگل پلاس را امتحان می کردیم به نام هنگ اوت. این امکاناتی است که فیس بوک ندارد و شاید ویژگی برتر گوگل پلاس نسبت به فیس بوک همین باشد. از این طریق می توانی وارد جایی شوی مثل یک روم عمومی. و آن جا این امکان وجود دارد که با گروهی از بچه ها به صورت تکست، صوتی یا تصویری ارتباط برقرار کنی و حرف بزنی. این کار واقعن سرم را گرم کرده بود. گروهی بودند، پسرها البته، که وب می دادند و به خودشان می خندیدند. من البته حرفی نمی زدم. یک گوشه نشسته بودم و می خندیدم به حرف هایی که می زدند. اما جالب بود. بیخود نیست که من بسیار به گوگل ارادت دارم و از خیلی از محصولاتش استفاده می کنم.

نظرات ()



یادداشت هفتادم
نویسنده: فرشته - پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠

باران نم نم می بارد. زمین و آسمان را خیس می کند. نفس می کشم تا بوی باران را با تمام وجود حس کنم. از امشب دوباره شروع می کنم به انجام یک سری کارها و تمرینات. برای اصلاح بعضی از رفتارها و عادت ها باید تمرین کرد و تمرین کرد. خوبی اش این است که وقتی یک روزی تصمیم بگیری که از امشب فلان کار و فلان کار را در فلان ساعت به خصوص و به مدت فلان شب انجام دهی، بعد سر قول و قرارت بمانی و با کمترین انحراف و سرپیچی از تصمیمت انجامش دهی، خیلی کارها و تصمیمات دیگر را هم می توانی با همین سرسختی و اراده و قاطعیت انجام دهی.

نظرات ()



یادداشت شصت و نهم
نویسنده: فرشته - چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠

پسرها بحث می کردند که کدامشان برود و کتاب ها را تحویل بگیرد. استاد یک کتاب داده، تالیف سال 2010، جدید جدید. کلی هم قول گرفته که کتاب سالم برگردد و بعد کتاب را تحویلمان داده. هر کسی دو فصل دارد برای خواندن و ارائه. کتاب هم که مقدس است به قول استاد. کتاب را قبل از تعطیلات گذاشتیم مرکز کپی. حالا باید برویم و کتاب را بگیریم.


از طرفی هیچ کدام حوصله نداشتند که بروند وسط شهر و کتاب را با کپی ها بگیرند. از طرفی می ترسیدند که فردا بدون کتاب بروند پیش استاد. ایستاده بودند و هر کسی گردن دیگری می انداخت که برود و کتاب را بیاورد. وسط این بحث ها، یکی شان رویش را کرده به من و می گوید که این بار شما برو خانم!


من هم هیچی نگفتم. یکی دیگر آمد و خودش را انداخت وسط و گفت که دستتان درد نکند و تا شما مردهای گنده هستید، خانم زحمتش را بکشد و خلاصه از سرمان باز شد. اما بحث بین خودشان همچنان ادامه داشت.


همین الان یکی شان، همان که همیشه بیشتر هوایم را دارد و نگذاشت که من را بفرستند، زنگ زده که هیچ کداممان نرفتیم و اصلن بی خیال شدیم .... .



کمی درس خواندم. کمی با بابایم شام درست کردیم. کمی هم نت گردی کرده ام. حالا باز می خواهم بروم و درس بخوانم.

نظرات ()



یادداشت شصت و هشتم
نویسنده: فرشته - سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠

می خواند "دختر دارم شاه نداره ...". می خندم. می گوید این را من می خوانم. اما خودت چی فکر می کنی. فکر کردی دویست نفر پشت در خانه به صف ایستاده اند، منتظرند که کی نوبت به شان برسد و تو اظهار نظر کنی درباره شان! تو اصلن چقدر می شناسی اش، خودش و خانواده اش را! و من داستانم را تعریف می کنم. تقریبن مو به مو. و او با حوصله گوش می دهد. ظاهرن دلایلم قانع کننده است.

===

دخترخاله ام، با همسرش اینجا بودند دیروز. شب پرواز داشتند. رفتند مشهد، ماه عسل. عروس و داماد خوش حال بودند. برق شادی در چشمانشان بود. داماد شوخی می کرد. می خندید. همیشه می خندد. همیشه شوخی می کند. همیشه صمیمی و گرم است. در شوخی ها، گاهی طرف عروس را می گرفتم و گاهی طرف داماد را. یک جوری که هیچ کدام ناراحت نباشند و فقط بخندیم. دوران نامزدی شان طولانی شده بود. به سختی کار کردند، هر دو. خانه شان را ساختند و آماده کردند. برای هدیه عروسی، هر کسی تکه ای از لوازم و وسایل مورد نیازشان را خرید تا خانه شان از وسایل ضروری زندگی پر شود. خوبی اش این است که خانه، خانه خودشان است.


عروس، دبیر جوانی است. سه چهار سال سابقه کار دارد. با دخترک هایی که از نظر جثه از خودش بزرگترند باید سر و کله بزند. داماد کارمند است. دیروز همکارانش و دوستانش این قدر اس ام اس دادند که وقتی صدای موبایلش بلند می شد همه واکن نشان می دادند.


بدرقه شان کردیم. برای شان آرزوی خوش بختی کردیم.

امیدوارم که همه عاشق ها به هم برسند و خوش بخت شوند.

نظرات ()



یادداشت شصت و هفتم
نویسنده: فرشته - یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠

اراده مان قوی تر شود، دیگر سعی می کنیم خواسته دیگری نداشته باشیم. سرمان به زندگی مان گرم شود و غر نزنیم و منفی نشویم و از خودمان راضی شویم. بیشتر راضی شویم ....

نظرات ()



یادداشت شصت و ششم
نویسنده: فرشته - شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠

سلام می دهد. خوش حال می شوم. جواب می دهم. از آمدن دوباره اش. وقتی می گویم که فلان کار هنوز انجام نشده، می گوید "نشده، چون خودت نخواسته ای، چون ذهنت مشوش است، چون یک ... " .


تمام دیشب، قبل از خواب، حتی وسط خواب، حتی صبح یا نصف شب به محض بیدار شدن از خواب، به فکر حرفش هستم. فکر می کنم به اینکه خودم نخواسته ام. سعی می کنم که بخواهم. در فکرم برنامه ریزی می کنم. امروز که می روم چه بگویم، چه طور بخواهم، وقت حرف زدن با استاد، قبل و بعدش به چه فکر کنم. انگار که کارم بد هم نبود.

کلن هم به خودم فکر کردم امروز. دیدم که آنقدرها هم که فکر می کنم بد نشده ام، بد نیستم. دیروز که کمی بداخلاق بودم، مامان تعجب کرده بود. می دانم که روزهای طولانی بود من را بداخلاق و درهم ندیده بودند. از وقتی که تغییر کرده بودم، جدی هم عمیق تر شده ام. حالا که فکر می کردم می دیدم، این مشکلات و این مسائل خیلی بیشتر از این حرف ها می توانست من را در هم بشکند و ناامیدم کند و چهره ام را عوض کند و لبخندهایم را برعکس کند و اشک هایم را دربیاورد. اما این روزها واقعن، حتی بدون این که خودم آنچنان متوجه باشم، تاثیر گذاشته ام بر اطرافیانم، بر خانواده ام. که حتی خواهر کوچکم، همان که روزی در آغوشم گرفت، این قدر به من نزدیک شده باشد. و بابایم که تمام روزهایی که هست می خواهد من را در کنار خود داشته باشد و در هر کاری مشارکتم دهد و ساعت ها، دقیقن ساعت ها درباره مسائل مختلف با من حرف بزند. من تغییر کرده ام و متوجه ام. باید که گاهی دست از همه افکارم بردارم و این طور به خودم نگاه کنم.


البته هنوز گاهی زیاد منفی می شوم. گاهی همان ناخودآگاهی که باعث خوب بودنم می شود، باعث منفی شدنم می شود. باعث می شود که ذهنم مشوش شود و "نخواهم" در حالیکه می گویم "می خواهم". و باز همه این ها را مدیونم.


دو روز پیش تولد خواهرم بود. دیروز هم خواهر دیگرم اجرا داشت. اجرای ویلون در یک گروه نسبتن بزرگ. کارش عالی بود. همراهی اش کردیم. تشویقش کردیم. هیچ وقت فکر نمی کردم ویولون را هم بتوان این قدر زیبا اجرا کرد. برایش خوش حالم. شاید درست نباشد، اما من خیلی از آرزوهای دست نیافته خودم را در وجود این خواهرم می بینم که البته بسیار هم به من شبیه است. افکار و آرزوهایش به من شبیه است. من از او اجتماعی ترم و او از من بااراده تر.


و من نمی دانم چرا این روزها نوشته هایم پایانی ندارد.

نظرات ()



یادداشت شصت و پنجم
نویسنده: فرشته - جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠

با همکلاسی ام تا 7:30 شب منتظر بودیم که استاد بیاید. در راه پله ها دیدیمش. بوی کالباس کل راه پله را پر کرده بود و همراهی اش می کرد. یک سلوار معمولی پارچه ای پوشیده بود، با گرمکن ورزشی. خانه اش نزدیک دانشکده بود، پیاده خودش را رسانده بود. شاکی بود که آن ساعت شب کشانده ایمش دانشکده، که مهمان داشته.


نشستیم در دفترش و خط به خط مقاله را می خوانیم. بی حوصله است، اما دقیق. حواسش جمع است. خوب می فهمد که در پس هر کلمه چه معنایی هست. نقطه ها را جا به جا می کند. فعل ها را از زمان حال به گذشته تبدیل می کند. جمله اضافه می کند. فاصله می گذارد. فاصله بر می دارد. و غر می زند ... . فونت ها اشکال دارد. فرمت ها درست نیست. عکس ها و نمودارها زیرنویس ندارد. حتی غلط املایی دارد! چکیده انگلیسی هم که اصلن آماده نیست.


استاد لپ تاپ را روبروی خودش گذاشته. من موس ام را اتفاقی در کیف همراهم دارم. می دهمش به استاد که راحت باشد. خودش همه چیز را اصلاح می کند. کمی برایم عجیب است این همه تسلطی که بر روی ورد دارد، که من خیلی هایش را نمی دانم. تازه، حتی ده انگشتی تایپ می کند.


کیبورد لپ تاپ، یک دکمه اضافی دارد. وقتی که ده انگشتی تایپ می کند، وقتی که می خواهد "الف" را بنویسد، که با "شیفت" بنویسدش، که "آ" ی کلاه دار نوشته شود، انگشتش اشتباهی روی آن دکمه اضافی می رود و می نویسد "پا"! هر بار هم بعد از این اشتباه می گوید "اوپپسسس" ( Ooooops!) ! و بعد برای مدتی به آن دکمه اضافه کیبورد غر می زند ...

نظرات ()



یادداشت شصت و چهارم
نویسنده: فرشته - پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠

نتیجه دو روز و دو شب درد شدید دندان، عصب کشی بود. تازه از دکتر آمده ام. از همه چیز این درمانگاه تخصصی دندان پزشکی خوشم آمد. از دندان پزشکی دل خوشی ندارم. اما درمانگاهی که جدیدن زده اند، هم مرتب است، هم کارکنانش خوش برخوردند، کار دکترش هم که خیلی خوب بود. با وجودی که کاملن دندان را بی حس نکرده بود و مجبور شد در حین کار بی حسی بزند، اذیت نشدم. درد چندانی تحمل نکردم و از همه مهم تر زود کار را تمام کرد. دندانم را خالی کرده، پر کردنش می ماند برای دو سه روز دیگر.

نظرات ()



یادداشت شصت و سوم
نویسنده: فرشته - سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠

این جا روز به روز خلوت و خلوت تر می شود. همه به نوعی دارند می روند. یکی به جرم برداشتن یک شی ء و فروختنش و برداشتن پولش  ( همان دز/دی خودمان )، یکی به جرم داشتن اع/تیاد به نوعی مواد مخ/در، یکی به دلیل مسائل مالی، ... .


سعی می کنم زیاد خودم را با این مسائل درگیر نکنم. این که اطرافم چه می گذرد، ذهنم را مشغول می کند اما اینکه خودم را قاطی قضایا کنم، نه.


استارت یادگیری فرانسه را زدم. کار ترجمه ام هم کمابیش پیش می رود. ردس هایم را خیلی کم خوانده ام اما پایان نامه را هم دارم شروع می کنم. برای فردا، با شخصی قرار دارم که نرم افزارم را نصب کند و کمکم کند تا مدل سازی کارم را شروع کنم.


دلم می خواهد یک کلاس خوب بروم. شاید در این باره با دوستم مشورت کنم. از هفته دیگر ورزش را هم شروع می کنم دوباره. دوست دارم که کاموا و میل بافتنی به دست بگیرم و زیر و رو ببافم. اما وقتی برای این کار نمی ماند.

===

برای من که عادت داشتم زود به زود قالب وبلاگم را عوض کنم، خیلی زیاد است که هنوز اولین قالبم را هم عوض نکرده ام. راستش من هم عاشق این دخترکم با آن پیرهن قرمز و بادکنکی که دنبالش می دود و آن مردی که با دوچرخه همراهی اش می کند. فکر می کنم که حالا حالا ها نخواهم که قالبم را عوض کنم ...

نظرات ()



یادداشت شصت و دوم
نویسنده: فرشته - شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠

شعار نیست، این قدر زیبایی در زندگی ام هست، این قدر دلخوشی دارم، این قدر از خودم راضی ام، که لذت می برم از این زندگی.


این قدر چیزهایی هست برای دوست داشتن که آن بدی های موجود هم، حتی آن ها که این قدر اذیتت می کنند که گاهی واقعن دلت می خواهد از دستشان سر به بیابان بگذاری، کمرنگ و کمرنگ تر می شوند.


"می دانی که وقتی مهربانی، چه دوست داشتنی، چه خواستنی می شوی ... "


عصر رفتم خرید. این قدر توی خیابان با مردم حرف زده ام که صدایم گرفته ...

نظرات ()



یادداشت شصت و یکم
نویسنده: فرشته - جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠

توی اتاقم نشسته ام و با لپ تاپم و کاعذ و قلم هایم کار می کنم. سرگرم کارم. تلفن طبقه بالا زنگ می خورد و با زنگ دوم، مثل همیشه می رود روی پیام گیر. تلفن بالا را دارند فامیل و دوستان. اما همیشه روی فاکس و پیام گیر است و کسی زنگ نمی زند، حداقل بدون هماهنگی قبلی زنگ نمی زند. مثلن باید با موبایلمان یا تلفن پایی هماهنگ کنند که فلانی، تلفن که زنگ خورد با تو کار دارند و جواب بده!


می گفتم، تلفن زنگ خورد و رفت روی پیام گیر. و بعدش برعکس همیشه که چند بوق می خورد و قطع می شد، صدای ظریف دختربچه ای آمد، که "مامان بزرگ، نگارم. گوشی را بردار. مامانم رفته زیرزمین. هنوز نیامده. من می ترسم. نمی دانم کجاست." می آیم که گوشی را بردارم که دخترک قطع می کند.


دارم شماره اش را نگاه می کنم که دوباره زنگ می زند. تلفن را جواب می دهم. می گویم که اشتباه گرفته. یک شماره دیگر را برایم بازگو می کند و می گوید که با آن هم تماس گرفته و اشتباه بوده. می پرسم که قضیه چیست. شاید می ترسد و همین که با کسی صحبت کند حالش خوب شود. همان حرف ها را تکرار می کند که مادرش رفته زیرزمین. توی آپارتمان بود. از همسایه ها می پرسم. می گوید که نیستند. می پرسم که مادرش موبایل نبرده. می گوید که موبایلش را خانه گذاشته و کارش زیاد طول کشیده.


از بابایش می پرسم. می گوید که زنگ زده به بابایش و گفته که مامانش کار دارد اما نمی داند چرا اینقدر طول کشیده. راهی به ذهنم نمی رسد. دختر هم حتی بدون پرسیدن من خودش جواب می دهد و حرف می زند. آخر می گویم که دوباره به بابایش زنگ بزند و شماره درست مادربزرگش را بگیرد و با او تماس بگیرد.



حالا بعد از دو شب به یاد دخترک افتادم. نمی دانم چه کار کرد.

نظرات ()



یادداشت شصتم
نویسنده: فرشته - پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠

این زندگی با تو، زیباتر هم میشه
تو عاشقم بودی، من باورم میشه
باتو دلم غرق، یک بچگی میشه
من آخر رویام، این زندگی میشه
من با تو فهمیدم، زیبایی هم خوبه
یک مرد مغرور، رویایی هم خوبه
من با تو فهمیدم، دلبستگی بد نیست
راهی به یک آغوش، وابستگی بد نیست
وقتی تو اینجایی، دنیا همین خونه است
حالا بگو تو باز هم، این دنیا دیوونه است
وقتی تو اینجایی، حواترین میشم
عاشق ترین ادم، روی زمین میشم



فعلن همه چیز آرومه. و من خوش حالم به خاطر این آرامش. سعی می کنم از همه حرکاتم درس بگیرم. از حرف هایی که می زنم، حرکاتی که می کنم، سوال هایی که می پرسم. به قول محیا، این ها همه اش خاطره می شوند.



صبح چند باری از دست استاد جان سالم به در بردم. حواسم به کلاس نبود، برعکس جلسه های قبلی. توی این کلاس راحت نبودم. ترجیح می دادم کلاس توی سالن کنفرانس برگزار بشه که بتوانم نزدیک استاد بنشینم و حرف هاش را بشنوم. اون طور با ترس کمتر و اعتماد به نفس بیشتری به سوالات جواب می دم. امروز حواسم جمع نبود. استاد چند باری اسمم را آورد و سوال پرسید. دو سه بارش که اصلن نمی دانستم سوال چیه حتی. اما جوابم هایم خیلی هم پرت نبودند.

نظرات ()



یادداشت پنجاه و نهم
نویسنده: فرشته - چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠

این روزها، بازخوردهای منفی زیادی از اطرافم می گیرم. همین باعث شده که کمی در اعتماد به نفسم مشکل پیدا کنم و به خودم انتقادهای شدید کنم.


یکی از اصلی ترین این رفتارهای منفی در محل کارم هست. جایی که مثل بیشتر محیط های دولتی، روابط سالمی برقرار نیست و همه از راه زیر گرفتن دیگران یا خاراندن پاچه بالادست پیشرفت می کنند.


معاون اداره مان، قبلن هم گفته بودم، با مدیر ما بد بود. با واحدمان هم بد بود و دقیقن برخوردهای شخصی می کرد و می کند. و البته به احتمال زیاد مسائل مالی این وسط هست.


حالا چند روز است که به تک تک کارکنان دفترمان هم گیر داده. یکی یکی را اسم آورده. برای یکی حرف اخراج شدن زده. برای چند تایی کمیته انضباطی، برای بقیه اخطار کتبی، ... .


و نمی دانم که آیا مدیرم قولی داده، که خودش این روزها خوش حال است اما به سختی به ما فشار می آورد. همین دیروز بود که کاری ازم خواست. گفتم که برایتان می آورم تا فلان وقت. ایستاده، توی چشمانم زل می زند و می گوید دروغ می گویی! دروغ می گویی! راستش حس خیلی بدی به من مستقل کرد. بعضی وقت ها به یک رابطه منفی که فکر می کنی، مسئله خاصی یا حرف خاصی هست که بین چیزهای دیگر برجسته تر است و مدام توی ذهنت می آید. برای من هماین "دروغ می گویی" بد تمام شد. این قدر که مدام این صدا توی ذهنم می پیچد. و البته دیگر برخوردهای منفی که این دو روزه انجام داده.


من دروغگو نیستم. اینکه گفته باشم کاری را انجام می دهم و کمی دیر می شود، نشانه دروغگو بودنم نیست. کار است و هزار بالا و پایین دارد و مسائل پیش بینی نشده زیادی پیش می آید که برنامه ریزی هایت را به هم می ریزد. من وقتی که می خواهم دروغ بگویم، دست و پایم را گم می کنم، رنگ می بازم، یا صدایم می لرزد، یا دست و پایم.


فکرم را به کار می گیرم و حواسم را جمع می کنم و تلاشم را رو می کنم که نتیجه بگیرم از کارم، که کمی از انتقادها را، از فشارها را کم کنم. لازم دارم که این روزها این اعتماد کم شده را جبران کنم و خودم را باور کنم. مسائل دیگری هم هست در کنار این ... .

نظرات ()



یادداشت پنجاه و هشتم
نویسنده: فرشته - چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠

پاییز و زمستان که بیاید، صبح زود از خواب بیدار شدن سخت می شود. آفتابی که هنوز از پشت کوه بیرون نیامده و گرمای مطبوع پتو، مانع از این می شود که سریع چشم هایت را باز کنی و از تختت بیرون بیایی. تازه اگر هم چشمانت را بیشتر باز کنی، به جای بیرون آمدن از تخت، بیشتر به زیر پتو می خزی.



گوگل ریدر بالاخره رفت. بعد از این همه مدت که بچه ها توی گودر سر و صدا کردند، از دو روز پیش گودر تغییر کرد. خیلی از امکاناتش حذف شده. حالا دیگر گوگل پلاس رسمن می شود شبکه اجتماعی گوگل. ظاهر جدید گودر چنگی به دل نمی زند. نامانوس و ناآشناست. تازه صبح پایین صفحه جی میل ام هم پیغامی آمده که بگذار جی میل ات را سوئیچ کنیم به ظاهر جدید! هنوز جوابش را نداده ام. جی میل ام را با همان پوسته خودم و ظاهر الانش دوست دارم.  

 

پی نوشت- نشد که عکس جی میلم را آپلود کنم. نمی دونم چرا.

نظرات ()



یادداشت پنجاه و هفتم
نویسنده: فرشته - دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠

وقتی که می آیی، وقتی که پیدایت می شود، وقتی که از دوردست ها یا نه، از همین نزدیکی، برای یک لحظه هم که شده خودت را نشان می دهی، یا نشانه ای می فرستی، من غرق در شادی می شوم، غرق در هیجان. انگار که همه کمبودهایم در پشت همین بودن های تو محو می شود. و تو می شوی آن بهانه قشنگ برای بودنم، برای نفس کشیدنم.


می دانی که چقدر دوستت دارم، که چقدر می توانم دوستت داشته باشم؟ می دانی که آماده ام همه زندگی ام را ببازم و یک بار دیگر، ساعتی دیگر، دستان تو را از آن خود کنم؟ صدایت را بشنوم که در گوشم زمزمه کنی؟ که برایم نغمه دوست داشتن بخوانی؟
برایت چای درست کنم. بنشینم کنارت، روی آن کاناپه بزرگ دو نفره یا آن کاناپه بزرگ یک نفره. دستم را روی زانوهایت بگذارم. حرف بزنم و تو گوش بدهی و انگشتانم را بین انگشتان بزرگ مردانه ات بفشاری.


وقتی که می آیی، وقتی که هستی، همه دنیایم آبی می شود، آرام می شود. و من آن آرامش در حضور تو را، در صدای تو را به هر حس دیگری ترجیح می دهم. همین بودنت را با تمام وجودم پاس می دارم. و حالا دیگر می توانم زندگی ام را با وجود هر فراز و نشیبی بی آنکه بلغزم، ادامه دهم که در آن لحظه قدرتمندترین زن جهان هستم.



به خاطر همه چیز ممنونم.  

نظرات ()



یادداشت پنجاه و ششم
نویسنده: فرشته - یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠

تنها کسی بود از فامیل که به طور مستقیم درباره این قضیه با من حرف زد. هفته پیش بود. رفته بودم خرید. روز قبل از سفرم به تهران بود. می خواستم مقداری لوازم مورد نیازم را تهیه کنم. ساعت ها توی خیابان ها دور زده بودم. حسابی خسته بودم. به مامان زنگ زدم که من از سر کارم آمده ام خرید و دیرتر می آیم خانه. مامان هم گفت که به پسرخاله ام زنگ بزنم که با بابایش بیرونند. گفت زنگ بزنم و هماهنگ کنم و با آن ها برگردم خانه. آن ها هم آمده بودند آنجا و قرار بود شب را خانه ما بمانند و فردایش بروند به محل خاکسپاری بابابزرگم برای مراسم چهلم.



تلفن کردم به پسرخاله ام و کلی قرار گذاشتیم و نشانی دادیم تا همدیگر را پیدا کردیم. بعد هم کمی دیگر در خیابان ها دور زدیم. آخرش هم شوهرخاله ام گفت که برویم بستنی بخوریم. رفتیم به یک بستنی فروشی معروف و خوش مزه. پسرخاله ام با پسرش از ماشین پیاده شدند که بروند و بستنی بگیرند. همین که با شوهرخاله ام در ماشین تنها شدم، شروع کرد به صحبت کردن.


گفت که قضیه ام را شنیده و متاسف است به خاطر این اتفاق. گفت خدا را شکر که قبل از اینکه دیر شود این اتفاق افتاد. گفت که خودش بزرگترین ناراحتی اش از بابت نوه اش است و اینکه بدون مادر باید بزرگ شود. و گفت که من حتمن جایی بخت بهتری خواهم داشت.



دوست ندارم درباره این قضیه صحبت کنم، به خصوص با آشناها. اما صحبت "عمو" ناراحتم نکرد. حس بدی به من نداد. و فهمیدم که گاهی می توانم با بعضی آدم ها راحت حرف بزنم، حتی درباره بدترین حوادث یک زندگی.

نظرات ()



یادداشت پنجاه و پنجم
نویسنده: فرشته - شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠

روبروی هم ایستاده ایم. تند تند حرف می زنیم و با حرارت حرف می زنیم. بعد یکهو دستش را می اندازد دور گردنم و سرش را می گذارد روی شانه ام و می گوید "تو خوبی؟"
می گویم که خوبم.
می گویم که چی شده؟ چیزی شده؟
می گوید که دلم برایت تنگ شده بود ...

و سخت تر و برای دقایقی مرا در آغوش می گیرد.



هیچ وقت او را یک دختر احساساتی نمی دانستم. همیشه سعی کرده ام مراقبش باشم. گاهی هم بودم. گاهی هم دعوایمان می شد. هر چه باشد، خواهر کوچک است و آخرین عضو خانواده و بسیار شبیه خود من.


می خواستم امروز درباره مشکلش با دوستم حرف بزنم. نمی دانستم کار درستی است یا نه. اما همین دو دلی باعث شد که چیزی نگویم.



پی نوشت- آن وقت ها می گفت، که با خواهرم چنان صمیمی می شود که دیدنی و زبان زد خاص و عام می شود در فامیل. منتظرم ... .

نظرات ()



یادداشت پنجاه و چهارم
نویسنده: فرشته - شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠

آرام و بی قرار بودم. دلم شادی می خواست اما گوشه ای از دلم به خود می پیچید. همه اش در ذهنم این بود که عمیق باشم و وسیع، که او می خواهد که من آرام باشم و وسیع. اما چه باید می کردم که دل بی قرارم، گاه و بی گاه، نقشه های ذهنم را نقش بر آب می کرد و بی قراری می کرد.


شاید دیوانه بودم که تن دادم به این خوشی. اما تصمیم جدیدی گرفته ام. تصمیم گرفته ام که به این دیوانگی ها، به این عاشقی ها، باز هم تن دهم. حتی اگر همه دنیا جمع شوند و بگویند که من دیوانه ام.

===

راستی که خودم را گاهی خیلی دست کم می گیرم. وقتی که فکر می کنم، شرایط را می سنجم، می بینم که این قدرها هم کم نیستم. که می خواهم این بار با تشویق راهم را ادامه دهم. دوست داشتم که بیشتر تعریفم را می کرد، که بیشتر تحسینم می کرد، که این طور اعتماد به نفسم صد برابر می شد. اما همان نگاه ها هم کافی بود برای بردن دل و دین من.



پی نوشت- آخر نفهمیدم چملات عاشقانه پست قبل از کیست. فکر می کردم از "یک عاشقانه آرام" نادر ابراهیمی باشد. اما انگار که اشتباه کرده ام ... .

نظرات ()



یادداشت پنجاه و سوم
نویسنده: فرشته - جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠

خسته ام ری را
می آیی همسفرم شوی؟؟
گفت وگوی میان راه
بهتر از تماشای باران است
توی راه از پوزش پروانه سخن میگوییم
توی راه خواب هامان رابرای بابونه های دره ای دور تعریف میکنیم
باران هم که بیاید
هی خیس ازخنده های دور از آدمی می خندیم
بعد هم به راهی میرویم که سهم ترانه و تبسم است
هیچ مشکلی پیش نمی آید
کاری به کار ما ندارند ری را
نه کرم شب تاب و نه کژدم زرد
وقتی دستمان به آسمان برسد
وقتی که بر آن بلندی بنفش بنشینیم
دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید
مینشینیم برای خودمان قصه میگوییم
تاکبوتران کوهی ازدامنه ی رویا ها به لانه برگردند



از مسافرت دو روزه برگشته ام. ماموریت داشتم. روزهای خوبی بود برای ماموریت داشتن. تهران که باران ببارد و تو زیر باران قدم بزنی و فکر کنی به گرفتن دست "او"، چنان اوضاعت رمانتیک و عاشقانه می شود که فراموش کردنش ناممکن می شود. و من آن گرمای مطبوع دستانش را، آن دستان سخاوتمند و عاشقش را، تا همیشه زندگی ام فراموش نمی کنم.


دیشب شب سختی بود. تنها بودم و سردرد و ضعف امانم را بریده بود. نه مسکنی داشتم و نه راهی به ذهنم می رسید. به جز اینکه با دو تا از دوستانم صحبت کردم. یکی را که تا نزدیک 12 شب نگران نگه داشتم. یکی را هم نیمه شب بی خواب کردم، که به من بگوید با سردردم و این نبض شدیدی که در سر داشتم چه کنم. لیوان آب قند در یک دستم بود. حالت تهوعی داشتم که به واقعیت بدل شد. نان و پنیر و عسل نیمه شبی برای جان گرفتن، خواب های نصفه و نیمه و بیدار شدن در نیمه های شب، همراه با ترس و سردرد شدید، تهوع و دل به هم خوردگی، و گریه سهمم از شب آخر این سفر بود.


اما داشتم لحظات خوبی که به آن فکر کنم. همه اش تنهایی نبود و سردرد. بودند لحظاتی که برایم پر بود از حس ناب عشق، از حس ناب دوست داشتن، دوست داشته شدن. این حس چنان وجودم را پر می کرد، جسمم را پر می کرد که با او یکی می شدم. کم بود، چند ساعت برای با او بودن، خیلی کم بود. اما همین برای ساختن یک عالمه عشق، یک عالمه رویا، یک عالمه انتظار دوباره کافی بود ... .


حساسیت هایم را می فهمم. حق دارم که عاشق باشم. حق دارم که دوست داشته باشم. اما باید درک هم کنم. که شاید مهم ترین درسی که گرفتم این باشد، که اگر کسی را خواستی، عشقش را طلبیدی، همه چیزش را باید بپذیری. با همه شرایطش باید کنار بیایی. و من این را با همه وجودم، می پذیرم و دوستش دارم.



پی نوشت 1- پست پنجاه و دو، دو بار ارسال شده و چون نظر داره، نمی توانم حذفش کنم.


پی نوشت 2- جایی که شعر بالا را خواندم، نوشته بود از "علی صالحی" است. اما من فکر می کنم از "نادر ابراهیمی " باشه.

نظرات ()



یادداشت پنجاه و دوم
نویسنده: فرشته - سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠

هر شب حرف می زنیم. از حال و روز هم کامل خبر داریم. می دانیم روزها و شب هایمان چگونه می گذرد و به چی فکر می کنیم. دیشب آمده، می گوید که می بینم پست تازه هوا کرده ای! می خندم. همزمان داریم حرف می زنیم. دارم درد دل می کنم. بی قراری هایم را برایش می گویم. می گوید " خوشم می اید. به چیز دیگری فکر می کنی، در دنیای دیگری سیر می کنی، آن جا چیز دیگری می نویسی، کاملن بی ربط"!!


راست می گوید. بهتر از هر کس دیگری می داند. من همینم، از چیزهای دیگری می گویم، و چیزهای دیگری می نویسم. نه اینکه دروغ بنویسم. اما بخشی از روزم را می نویسم که تاثیر زیادی بر روال کلی زندگی ام ندارد. اما در موردشان حرفی برای گفتن دارم.

نظرات ()



یادداشت پنجاه و یکم
نویسنده: فرشته - دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠

صندلی کنارم را جلو می کشد. هنوز ننشسته شروع می کند به بد گفتن از رییسم. تمام حس های شک برانگیزش را بر زبان می آورد. به من اعتماد دارد، شاید همان قدر که من به او اعتماد دارم، شاید هم بیشتر. باز هم این دوستی مشترک است که راهش را از بین هزاران منفعت و چیزهای دیگر باز می کند و نمایان می شود.


چند صفحه آچهار تایپ شده همراه دارد، لیست اشکالاتی که از کار گرفته. جالب است، و برعکس. قاعدتن ما به عنوان کارفرما باید به کار آن ها ایراد می گرفتیم، اما این او بود که به کار ما ایراد می گرفت. تا حدودی حق داشت، تا حدودی هم ایرادهایش بی خود بود.


می دانستم که با این حرف که اشکال وجود دارد اما باید قبول کنی به هر حال، نمی توانم راضی اش کنم. کمی برایش توضیح دادم. کمی برایش حرف زدم. حرف هایش را، آن قسمت هایی را که بهش حق می دادم، تایید کردم. و آخر به او گفتم که دو راه دارد. یا اینکه طبق نظرات خودش و برداشت خودش تغییرات را اعمال کند، یا اینکه به همین شکا کار را تحویل دهد. که چون ما باید تاییدش کنیم، تاییدش می کنیم. و بالاخره راضی شد کار را به همین شکل تحویل بدهد.


حرفش این بود که اگر شماها رفتید و شخص دیگری مدیر اینجا شود، و ایرادات را پیدا کند، آن وقت چه می شود. گفتم که مطمئن باشد آن شخص جدید هم اصلن سر در نمی آورد.


راستش خودم هم از این اوضاع متاسفم. خودم هم اوایل که شروع به کار کردم، خیلی حرص می خوردم. از این سیستم، از این همه تقلب و کم کاری و هزار و یک کار دیگر. حالا اما، سعی کرده ام شبیه مجموع نباشم، کارم را درست انجام دهم. اما درباره دیگران هم کاری از دستم برنمی آید. نمی توانم همه را کنترل کنم. خیلی وقت ها حتی، مجبورم کار را به شکلی که از من می خواهند تحویل بدهم. اما باز هم سعی کرده ام، همرنگ جماعت نباشم، حقوقم تا حد ممکن حلال باشد و کارهایم درست.

نظرات ()



یادداشت پنجاهم
نویسنده: فرشته - یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠

"یادداشت پنجاهم" را دو شب پیش اینجا نوشته ام و بارها زیر آن شروع کرده ام به نوشتن. اما همه را با "اینتر" از بالای صفحه جدا کرده ام، یا با "دیلیت" حذفش کرده ام. این قدر جمله های پراکنده ای را شروع کرده ام و تکمیلشان نکرده ام که خدا می داند. امروز هم که دوستانم حسابی معترض شده اند.


خب حوصله روزانه نویسی را دارم، حوصله نوشتن هم دارم، اما نمی دانم چه بنویسم. فکر می کنم وقتی حرفی برای گفتن ندارم، بهتر است که وقت خوانندگان وبلاگم را نگیرم .... .


امروز ساعتی وقت گذرانده ام با استادم. استادم که هنوز به عهدش وفا نکرده. من هم هر چه سعی می کنم مثبت فکر کنم، نمی شود. البته خودم را که نباخته ام و امیدم را از دست نداده ام، اما خب. انتظارم از خودم چیز دیگری بود. قرار شد کار را شروع کنم و شبکه ام را وارد نرم افزار کنم تا بعد آنالیز را شروع کنیم.


اتفاق دیگری هم نیفتاده. گردنبندم را دوباره به گردن انداخته ام. چند روزی در جعبه گذاشته بودمش. دوباره گردنبندم بوی عطر را از جعبه گرفته بود. بوی عطر مستم می کرد، مست مست. کاش که این مستی با خبرهای خوشی همراه شود، خبر خوشی از استادم .... .


پی نوشت- اگر بخواهم لینک آهنگی را اینجا بگذارم، چه کار باید بکنم؟

نظرات ()



یادداشت چهل و نهم
نویسنده: فرشته - جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠

بدنم کوفته است و داغ است. درد می کند و حرارت از وجودم بیرون می زند. اما فقط همین. نه صدایم گرفته، نه سرفه می کنم، نه هیچ چیز دیگر.


سعی می کنم تمرکز کنم و کمی درس بخوانم و کمی بنویسم. که این روزها سعی می کنم زیاد بنویسم و زیاد بخوانم. اما جنبه ندارم که، همین قرصی که خورده ام باعث شده شدیدن خواب آلود باشم و همه اش در گوشه ای مشغول چرت زدن پیدایم کنند!

نظرات ()



یادداشت چهل و هشتم
نویسنده: فرشته - پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠

از پیش استاد می آیم. استادمان که دوستمان دارد، ما هم که دوستش داریم، کار هم که باهاش داریم، پس طبیعی است که یک ساعت و نیم پشت در کلاسش منتظر بایستیم و چشم به در بدوزیم تا آن را بگشاید و پا از در بیرون بگذارد. البته ما هم که اصلن بلد نیستیم خودمان را شیرین کنیم پیش استاد ( البته این را خواهرمان به هیچ عنوان تایید نمی کند و هر بار که ماجرایی را تعریف می کنم با انواع حرکات صورت و چشم به ما می فهماند که باز هم عسل بازی در آورده ای!!).


بلی، می گفتم که استاد محترم را دیدم. چند قدمی با ایشان حرف زدم و گزارش اوضاع را دادم و قراری تعیین کردم برای صحبت درباره پایان نامه یا که هنوز بذرش را هم نکاشته ام و بعد در پایان خواسته ام را مطرح کردم و استاد هم با دلسوزی گوش داد و خدا را شکر نگذاشت کار به آنجا بکشد که اشک از دیدگانمان جاری شود و قول های مساعدی داد. باشد که کارهایمان درست شود و استاد همچنان در قلب و دلمان جایگاهش را حفظ کند!!


حالا که حرف استاد شد، استاد دیگری هم دارم، که علاقه عمیق تر قلبی نیز به ایشان دارم و چوبشان همیشه برایم گل بوده و چیزهای زیادی یاد گرفته ام از ایشان برای زندگی مادی و معنوی و علمی ام. همین، یادشان بودم و همین خط را برایشان نوشتم.

===


بالاخره فیلم را دیدم، "جدایی نادر از سیمین". فیلم، خوب بود. دوستش داشتم. کمتر فیلمی هست که درباره اش بگویم خوب است و "اما"یی پشت سرش نیاورم. ارزش دیدن را داشت، ارزش این همه جایزه بردن را هم داشت. هم داستانش خوب بود، اگر چه غمگین، هم بازی های خوبی داشت. و خب چون اطلاعات دیگری درباره فیلم سازی ندارم نمی توانم فیلم را از جنبه های دیگری بررسی کنم و اظهار نظر کنم. در حد یک بیننده معمولی، نظرم همین است.


نظرات ()



یادداشت چهل و هفتم
نویسنده: فرشته - دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠

بالاخره تمام شد. آن پروژه ای که هفته ها رویش وقت گذاشته بودم، جمع و جور شد. چندین بار اشتباه پیش آمده بود در محاسباتم. چندین بار کار نیمه تمام رها شده بود به خاطر مشکلاتم. و حالا بعد از حدود دو ماه، کار جمع شد. تجربه خوبی بود. از اول هم دلم می خواست که این کار را انجام دهم. رییسم گفته بود بگذارم که کمکم کند، او قبلا این کار را کرده بود. من اما، می خواستم که خودم انجامش دهم، یاد بگیرم و تمامش کنم. تجربه ای بود که باید انجام می شد.


این هفته، هر روز منتظر تمام شدن کار بودم. از روز شنبه مشغول پرینت گرفتن بودم. سه روز همین پرینت گرفتن ها طول کشید. باید صفحات تمامی گراف ها و جدول ها را دانه دانه تنظیم می کردم. باید یک فرمت خاص و یکپارچه برایشان تعریف می کردم. و این همه جدول و گراف داشتم که روی تک تکشان کار کرده بودم.


کار خوبی از آب درآمد. از نتیجه راضی ام. حالا باید بنشینم و روی نتایجم فکر کنم. می توانم از کارم دو سه تا مقاله خیلی خوب دربیاورم. این همه زحمت باید نتیجه ای داشته باشد برایم.


این پروژه مدت ها گوشه ای از ذهنم را مشغول کرده بود. حالا که ذهنم آزاد شده، می توانم کمی به کارهای دیگرم هم رسیدگی کنم. خیلی از برنامه هایم را کنار گذاشته بودم.


پی نوشت- درگیری های این مدتم باعث شد که بیشتر سرم به کارم گرم باشد تا اینترنت گردی. این روزها کم سر زده ام به بچه ها، به دوستانم. کمتر چت کرده ام. حالا دیگر کاری ندارم، می خواهم بنشینم و باخیال راحت وبلاگ بخوانم.

نظرات ()



یادداشت چهل و ششم
نویسنده: فرشته - یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠

اعتراف می کنم که گاهی نمی فهمم دور و برم چی می گذره. گاهی سعی می کنم با چشمان باز اطرافم را نگاه کنم اما باز اتفاقات هستند که غافلگیرم می کنند، که به عبارتی این ها اتفاق نیستند که خود زندگی اند و همان چیزهایی که ما خواسته ایم.


یک کاسه انار قرمز و ترش و شیرین کنارم گذاشته ام، و یک لیوان آب، در لیوان سفالی آبی رنگی که عکس یک آدمک مرد رویش هست و یک آدمک زن. تازه از همه کارهای روزانه ام راحت شده ام و نشسته ام. از ساعت هفت در محل کارم حاضر و آماده بودم، بعضی از کارها بالاخره راه افتاد، رییسم طبق معمول ساعتی حرف زد با من. بعدش هم رفتم جایی جلسه.


جایی که رفتم برای جلسه محل کار سابقم بود، واحدی که قبلن کار می کردم. استقبال گرمی از من کردند، مردانی که قبلن با "دخترم" صدایم می کردند، حالا هم همان طور بودند. همه می گفتند که چقدر عجیب است که رفته ام آنجا. آن وقت ها من تنها دختر بودم بینشان. و بعد همکار دیگری آمد که او هم دختری بود همسن و سال من. و حالا هنوز هم همان جاست و هنوز هم با هم صمیمی هستیم. من و دوستم از این فرصت کوتاه استفاده کردیم و حرف هایی زدیم. بعد هم رییس سابقم آمد، مثل همیشه تحویلم گرفت. بحث کرد و اظهار نظر کرد و گفت و گفت. قبلن زیاد تمایلی نداشتم که با او حرف بزنم، حالا اما دوست دارم از این فرصت های کوتاه استفاده کنم و با آشنا و غریبه ها حرف بزنم.


همان جا بودم که زنگ زد. فکر نمی کردم که این کار را بکند. اما انگار شنیده بود صدایم را. گوشه محوطه، همین جا که قبلن می ایستادم و با تلفن حرف می زدم، ایستادم و حرف زدم و اشک ریختم کمی.


از آنجا قرار بود بروم دانشگاه، پیش استادم، که تکلیفم را بدانم. اما رییس زنگ زد و گفت که باید سریع برگردم که همین دقایق است که مدیرعامل جدید از راه برسد و من نباشم و مجبور شدم که زودتر خودم را به آنجا برسانم. البته ناگفته پیداست که مدیرعامل جدید هم نیامد و باز بدقولی کرد.


بعد از پایان ساعت کارم، با یکی از همکلاسی هایم رفتیم پیش استاد. جلسه داشت و فقط در حد یکی دو دقیقه با او حرف زدم و نظر مثبتش را گرفتم. کلن فکر می کنم که این استادم را دوست دارم. یک جورهایی رفتار پدرانه جالبی دارد. او هم به من علاقه دارد، این را از لحن دلسوزانه صدایش می فهمم.


بعد از ملاقات با استاد، با همکلاسی ام رفتم دانشکده. کلاس دیگری داشتیم. استاد باز صبح به من زنگ زده بود و خواسته بود که با بچه ها هماهنگ کنم و کلاس فردا را بیندازم امروز. توی اتاق کنفرانس، همگی در یک ردیف نشسته بودیم و من صندلی نزدیک استاد را تصاحب کرده بودم و تا لحظه آخر کلاس، وفادارانه به همه سوال های استاد جواب می دادم. خسته بودم، اما کاملن بیدار و حواسم کاملن جمع بود. تمرکزم در آن لحظات بالا بود.


خبری که دیشب بسیار ناراحتم کرد، نتیجه کارهای قبلی است. وگرنه که این روزها، هم تمرکزم بالا رفته، هم دقتم، هم کارهایم را تمام می کنم و نیمه کاره و ناقص رهایشان نمی کنم و هم سرعتم بالا رفته و هم نتایج نسبتن خوبی می گیرم و هم اعتماد به نفسم بالا رفته است و ... .


حالا دیگر غذای فردا را پخته ام. نشسته ام که کمی چت کنم و کمی بخورم و خودم را تقویت کنم. روحا و جسما امشب را می خواهم ....

نظرات ()



یادداشت چهل و پنجم
نویسنده: فرشته - شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠

باور بعضی چیزها سخته، حتی امکان ناپذیره. خوبه که باورناپذیرها اتفاقات خوبی باشند، که اگر خوب نباشند شاید نه تنها باورناپذیر که تحمل ناپذیر هم بشوند ....

نظرات ()



یادداشت چهل و چهارم
نویسنده: فرشته - جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠

کارهای مشابهی را باید برای تعداد زیادی گراف انجام بدهم. صبح بلند شده ام. چهار تا از کارها را در نظر گرفته ام و برای هر گراف 2 دقیقه وقت در نظر گرفته ام. پیش بینی ام این بود که دو ساعته تمام می شود. برنامه ریزی دقیق و فشرده ای بود. حتی چند ثانیه کم و زیاد کردن یا کلیک های اضافه می توانست کار را عقب و جلو کند. اما من با پشتکار نشستم و کار را در زمان مقرر و حتی چند دقیقه ای زودتر تمام کردم. البته این فقط بخشی از کار بود اما باعث شد که احساس رضایت کنم. سال ها بود که این طور کار نکرده بودم. همیشه به جای کار کردن، به امکان تمام نشدن کارهایم فکر می کردم و نیمه کاره رها می کردم. حالا حس خوبی دارد که بخش بخش کار را با زمان بندی انجام بدهم. فکر می کنم که کارم برای فردا صبح آماده باشد، که پرینتش را بگیرم و تحویل بدهم. دیروز هم دو سه تا کار نیمه تمام را به پایان بردم و خیال خودم را راحت کردم. از این بابت هم خوش حالم. در کل به نظر می رسد که اوضاع و احوال خوب باشد.


در عوض تمام انرژی های منفی که روز چهارشنبه از محل کارم گرفتم، این دو روزه سعی کرده ام که به خودم کمک کنم. و خب راضی ام .... .

نظرات ()



یادداشت چهل و سوم
نویسنده: فرشته - چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠

روز خوبی بود برایم، خیلی خوب. این قدر خوب که انگار بال درآورده باشم و بر روی ابرها پرواز کرده باشم.

یکی از کتاب هایی را که چند وقت پیش خوانده بودم، به دست گرفته ام. "باجگیری عاطفی" می خوانم. آخر فکر می کنم که باز گاهی مورد باجگیری قرار می گیرم البته نه از طرف افراد قبلی. آنقدرها هم ضرری نمی رساند به من، اما به هر حال که آدم باید کم کم خودش را اصلاح کند.

فکر کنم جمعه وقتش هست که غذای دوم را بپزم. غذا که نه، نوعی سیب زمینی. سرآشپز مخصوص، دستور پختش را داده بود. اما وسط هفته وقت نمی کردم که آماده اش کنم. حالا می خواهم که این جمعه غذای مخصوص را درست کنم. به هر حال این هم نوعی تنوع شده است در انجام کارهای روزمره ام.

دیشب فوتبال ایران جانانه بود. خوشم آمد از اینکه بحرین این طوری گل خورد. یعنی دلم خنک شد. نمی شود که همه اش با استرس با این کشورهای عربی بازی کنیم و مساوی کنیم. حس خوبی داشت شش گل زدن به بحرین.

نظرات ()



یادداشت چهل و دوم
نویسنده: فرشته - سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠

دوست دارم که خوش قول تر از این حرف ها باشم. می دانم خیلی ها از بدقولی هایم شاکی اند. البته خیلی ها هم از زیادی خوش قول بودنم شاکی اند! خب چه کار کنم؟! برای بعضی ها خیلی خوش قول می شوم و برای بعضی ها خیلی بدقول. البته این در واقع به اشخاص ارتباطی ندارد، بیشتر به کاری که افراد با من دارند بستگی دارد. اما اعتراف می کنم که در کل گاهی قول هایی می دهم و سر وقت انجامشان نمی دهم. و این باعث می شود که استرس بر من وارد شود. هر چند که من روزهاست که استرس ها را خیلی کم حس کرده ام، این قدر که به یاد نمی آورمشان.

===

برای پرسیدن سوالی رفتم به یکی از دفاتر ثبت احوال. آقایی بود که آن طرف میز نشسته بود و هر سوالی می پرسیدی با یک سوال دیگر جوابت را می داد. این کار را با چنان خوش رویی انجام می داد که تو احساس حماقت می کردی و او احساس برتری. تا اینکه لب به اعتراض گشودم که آخر یعنی چه! چرا جواب سوال هایم را با جواب می دهید! و البته ایشان گفتند که اگر سوالمان درست و حسابی باشد جواب می دهد!!! البته ما هم لبخند ملیحی زدیم و برای این که کم نیاوریم، ادامه دادیم به سوال پرسیدن و این قدر سوال های متنوع پرسیدیم که خودش و خودمان را خسته کردیم!



پی نوشت: قسمت دوم نوشته ام مخاطب خاص دارد.

===

همین الان داشتم وبگردی می کردم. یک داستان دیدم به اسم "نتیجه وقت نشناس بودن"! با توجه به مطلب بالای همین پستف داستان را بخوانید:

نتیجه وقت نشناس بودن !

در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.

در روزموعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند.

پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم. انگار همین دیروز بود. راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت. به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد. آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد.

در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از اوخواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.

در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی‌ بود که برای اعتراف مراجعه کردم. نیشخند

نظرات ()



یادداشت چهل و یکم
نویسنده: فرشته - یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠

نشانه ها را دنبال کنم؟ پس با این حساب، یعنی باید به هم خوردن برنامه ام را بگذارم به حساب اینکه می خواهد چیزی به من بگوید؟ خب، این قطعات را که بگذارم کنار هم، نتیجه این می شود که صبر پیشه کنم و منتظر بمانم و ببینم که نشانه های دیگر چه می گویند؟


روی کاغذ نوشته ام "همین الان بلند شو و قدمی بردار ... " . این را برای غلبه بر تنبلی نوشته ام. البته معلوم شد که زیادی هم به خودم سخت گرفته ام، آنقدرها هم که فکر می کنم و به خودم طعنه می زنم تنبل نیستم. اما خب، باز هم خواسته ام که این جمله را بنویسم و طوری روی دیوار بچسبانم که هر روز و هر ساعت در اتاقم روبرویم باشد و بخوانمش.


فردا مدیرعامل جدید می آید برای بازدید. اول جلسه ای هست و کارهای مختلف که باید قبل از جلسه انجام دهم. بعدش هم باید تا رییس نیست، سر و سامانی به وضعیت اتاق ها بدهم و چک کنم و ببینم که همه چیز سر جایش باشد، که وقتی مدیرعامل می آید اشکالی نباشد. احساس خوبی دارم نسبت به عوض شدن مدیرعامل. یک شروع جدید که ممکن است در وضعیت من هم تغییرات زیادی ایجاد کند.



پی نوشت: حرف ها و توصیه ها آویزه گوشم است. به آن ها فکر می کنم. سعی می کنم که معقول باشم و منطقی رفتار کنم. یادم هست دو ماه پیش، حتی برای تصمیم گرفتن های کوچک روزانه، برداشتن قدم های کوچک، گفتن یا نگفتن یک جمله، نیازمند کمک بودم و نمی دانستم باید چه کنم. حالا اما به نظر خودم هوشیارتر شده ام و خونسردتر. تصمیم هایم هم درست تر شده اند و اعتماد به نفسم هم در گرفتن تصمیم های جدید بیشتر شده است. این شرایط برایم قابل قبول است. راضی هستم.

نظرات ()



یادداشت چهلم
نویسنده: فرشته - یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠

خداحافظی همیشه یکی از سخت ترین کارهای دنیاست. اما هر آمدنی، رفتنی دارد. دارد؟! شاید هم نه، خیلی از آمدن ها رفتن ندارند و همیشه می مانند. اما شاید خیلی وقت ها رابطه یا را شروع نکرده ایم چون می ترسیم از رفتنش. دو رفتن را تجربه کرده ام این روزها. رفتن اول که همیشگی بود و من ساکت نظاره گرش شدم. رفتن دوم را هم سعی کردم در آرامش و سکوت برگزار کنم که البته جنسش با اولی فرق می کرد و اختیاری بود. دلم می خواست که بایستم و خواهش کنم که نرود، اما می دانم که فایده ندارد و تازه رفتنش شاید آنقدرها هم رفتن نیست. نمی خواهم که فلسفه ببافم که چون او را به خود نزدیک می بینم رفتنش رفتن نیست. می خواهم بگویم که می پذیرم خیلی از مسائل دنیا را و این پذیرش کنار آمدن با مسائل را برایم آسان می کند.


تازه فقط رفتن نیست. این روزها "آمدن"های زیادی را در زندگی ام تجربه کرده ام. افراد تازه ای وارد زندگی ام شده اند که مثل همیشه بعضی هایشان غربال می شوند و به حلقه جانان نزدیک می شوند.  کلن خیلی وقت ها جسور بوده ام. حالا هم به احتمال "رفتن" شان فکر نمی کنم. فعلن می خواهم که از "بودن" ها لذت ببرم. می خواهم که آن حس هایی را که در دلم ایجاد می کنند بچشم. و البته هستند بسیار کسانی که بوده اند و هستند و ... .

===

چند روزی است که شده ایم سرآشپز مخصوص منزل. البته تخصصمان در تهیه شام است. مدیونید اگر فکر کنیم نیمرو یا نان و پنیر به خورد امت اسلام و مسلمین می دهم! و البته خانم های عزیز همگی با من هم رای خواهند بود اگر بگویم که بزرگترین مشکل این است که "چی بپز؟" و خب ما هم برای یافتن یک غذای نو و استثنایی اینترنتمان و همه کتاب های آشپزی را زیر و رو کردیم. اما دریغ از یک غذای معقول که هم مناسب باشد، و کلی "هم"های دیگر. این شد که به دوست عزیزی رو اوردیم و دست به دامنشان شدیم که پیشنهادی بدهند و ایشان هم پیشنهادی دادند جانانه و ما دستورات را مو به مو انجام دادیم و شامی درست کردیم با مخلفات و سس مخصوص سراشپز که بعد از شام متوجه شدیم دیگر اثری از سر انگشتان حاضرین در میز شام نیست و انگشتانشان را هم با غذا خورده اند حتمن!!


خلاصه اینکه بیشتر از این از خودمان تعریف نمی کنیم. که یک وقت کامنت های جانانه نصیبمان نشود که خودشیفته هستیم و مسائل مشابه. و دستور غذا را هم اگر می خواستید بپرسید باید بگویم که پاره اش کردم و نداریمش دیگر! اصلن مگر اینجا وبلاگ اشپزی است که دستور پخت غذا بدهیم!!



پی نوشت ها-


-    گاهی مجبورم رد نوشته هایم چند نفر را یک نفر جلوه دهم یا یک نفر را چند نفر. یا نقش افراد را عوض کنم و معلم سخت گیر را دلداده عاشق پیشه جلوه کنم یا سرآشپز را مرد جلوه دهم و فلان تعمیرکار را خانم و ... . می خواهم بگویم برای گم کردم رد افراد و از بین بردن ارتباطات افراد مطرح شده با افراد مطرح شده رد نوشته های قبلی گاهی مجبور می شوم که ویژگی های افراد را عوض کنم. حتمن می دانید چرا؟ راستی، اگر متوجه شدید که چی گفتم برای خودم هم توضیح دهید!


-    شوخی ها را به دل نگیرید دوست جان ها.

نظرات ()



یادداشت سی و نهم
نویسنده: فرشته - جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠

انرژی هایمان خوب است گویا. این را دوستانمان تایید کرده اند. کسانی که صدایم را شنیده اند، گفته اند که پرم از انرژی. خوب است. دوست دارم که درباره ام این طور قضاوت می کنند. کلا قضاوت های خوب را دوست دارم.

===

استیو جابز، از بنیانگذاران اپل که دیروز فوت کرد، در سخنرانی معروفش دو جمله را به کار برده:


تشنه بمانید: یعنی همیشه برای پیشرفت و موفقیت تشنه باشید و هیچوقت سیراب نباشید. همیشه بخواهید که بهتر باشید و بیاموزید.


ابله بمانید : فکر نکنید همه چیز را میدانید. به عبارت دیگر وقتی که فکر کنید ابله هستید سعی خواهید کرد که بیشتر و بیشتر بیاموزید.

این ها را برای یادآوری خودم نوشتم.

نظرات ()



یادداشت سی و هشتم
نویسنده: فرشته - جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠

صبح اول وقت چنان با حوصله به تمیزکاری اتاق مشغول شدم که فکر می کردم امروز کلی انرژی خواهم داشت برای کار کردن و مقاله خواندن و انجام کارهای عقب مانده ام. اما حالا به  شدت خواب آلود و کسل شده ام. دلم می خواهد لم بدهم و دقایقی چشمانم را ببندم. شاید هم بستن چشمانم را برای این دوست دارم که با خیال آسوده در خیالاتم غرق شوم و ان طور که دوست دارم ببیافمشان.

نظرات ()



یادداشت سی و هفتم
نویسنده: فرشته - چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠

فیلم را کامل دیدم، سخنرانی پادشاه. فیلم جالبی بود. خیلی قشنگ و آرام. قبل از دیدن فیلم، دوستی که سفارشش را کرده بود، گفته بود که به روابط شخصیت های داستان دقت کنم. راست می گفت، روابطشان به دلم می نشست. روابط خانواده سلطنتی، با یکدیگر و شخصیت های دیگر دربار و آن معلم. آخر فیلم خیلی تحت تاثیر قرارم داد. آن سخنرانی پرهیجان و پرشکوه و استرس هایش جالب بود.


شاه دو تا دوست داشت. یکی همسرش بود و دیگری معلمش. به این فکر می کردم که خوب است آدم همیشه چنین دوستان صمیمی و همدلی در اطراف خودش داشته باشد. لازم نیست که زیاد باشند. همین که دو سه نفر باشند اما درکت کنند و بفهمندت و نگرانت باشند و ترکت نکنند و حمایتت کنند و همیشه وفادار بمانند، له اندازه همه دنیا ارزش دارد.

===


امروز دوباره سخت فکری ذهنم را مشغول کرده بود، که اصلا نوشتن درست است یا نه. نوشتن در این جا تجربه خوبی است. دوستان زیادی هم می آیند و همدلی می کنند. اما همان یکی دو نفر که می آیند و مزاحم می شوند، یا افرادی از دور و بری ها که گاهی حرف هایی می زنند که تو یکهو بند دلت پاره می شود که نکند وبلاگم  را می شناسند یا می خوانند، به تردید وادارت می کند. البته این جا زیاد خصوصی نمی نویسم. چیزی هم نمی نویسم که اگر آشنایی خواند، نگران آبرویم باشم یا مسائل دیگر. اما همین که حریم زندگی ام کمی گسترده شده، آن چنان جالب نیست. امروز فکر می کردم که یا باید روزانه ننویسم، یا کلن همه بچه های این جا را ترک کنم و خودم را گم کنم یا کلن ننویسم، حداقل وبلاگ ننویسم. هنوز هیچ تصمیمی نگرفته ام. اما کمی به این قضایا فکر کرده ام.

نظرات ()



یادداشت سی و ششم
نویسنده: فرشته - سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠

قرار گذاشته بودم بروم دانشگاه، که نرفتم. فقط کار کردم. می خواستم بروم و قبض موبایلم را پرداخت کنم، که این بار می ترسم جدن قطع شود، اما نرفتم. همه اش مشغول جمع و جور کردن کارهایم بوده ام. البته مدیرعامل شرکتمان هم گویا بالاخره مشخص شده و فردا معارفه اش است. خوب است که کسی از بیرون شرکت می آید. اگر بخواهم مثبت نگاه کنم و نگویم که چه فرقی به حال ما می کند که مدیر عامل چه کسی باشد، اما فرق می کند که مدیر عامل از بیرون بیاید و از پیش زمینه فکری درباره اشخاص یا واحدهای مختلف نداشته باشد. که ما با وجودی که بسیار کار کرده ایم، خیلی وقت ها ندیده گرفته شده ایم و حتی بازخواست شده ایم. به هر حال هر تغییری می تواند مثبت باشد. ببینیم که چه می شود.



این فیلم دیدن من هم ماجرایی شده. سه روز است که دارم فیلم سخنرانی پادشاه را می بینم. دوستش دارم اما از آن جا که می خواهم همه کاری را با هم انجام بدهم، تکه تکه فیلم را دیده ام. الان هم به شدت کنجکاوم که ببینم بقیه داستان چه می شود. سعی می کنم امشب آخرش راببینم و بعد درباره اش اظهار نظر کنم.




ادامه مطلب ...
نظرات ()



یادداشت سی و پنجم
نویسنده: فرشته - دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠

هوا این قدر خنک شده که شب ها از سرما پنجره ها را می بندیم و با پتو می خوابیم. هر شب باد می زود و دیگر در حیاط نشستن هم به این راحتی نیست. ظهرها البته، هوا گرم است، مخصوصا وقتی که آفتاب با شدت هر چه تمام تر می تابد.


خانواده مان کامل شده. مامان و بابا برگشته اند از سفر. دوستی می گفت که "می ترسیدم اگر یک روز دیگر نیایند اتفاقات بیشتری برایتان بیفتد"! آخر این دو روز این قدر اتفاقات گوناگون برایم افتاده. مثلن همین دیروز که چرخ ماشین به حد پنچر شدن کم باد شده بود. یا امروز که ... . بهتر است نگویم. آدم که نمی آید سوتی هایش را بگوید!

===

توی گوگل ریدرم چرخ می زدم. آر اس اس قدیمی ترین وبلاگم را آن جا داشتم. دیدم که وبلاگم به روز شده! از تعجب نمی دانستم چه کار کنم. اصلن معنی اش را نمی دانستم. بعد دیدم که یک پست گذاشته که این وبلاگ من نیست، و من  درستش کرده ام تا فلانی را پیدا کنم. بعد بازش کردم. با آدرس قبلی ام، وبلاگی وجود داشت. اسم نویسنده اش، اسم قبلی خودم بود و همان پست، تنها مطلبش بود. هنوز هم لینک آن وبلاگم را بعضی جاها دیده ام، در بعضی از وبلاگ های دوستان قدیمی ام. قاعدتا کسی هست از بچه ها، که دنبالم می گردد، کسی که از قلم افتاده، که شاید من به فکرش نبوده ام، یا بوده ام اما نخواسته ام با اسم و رسم جدید گیجش کنم. نمی دانم کیست. خیلی کنجکاوم. اما خب، باید کمی صبر کنم.


راستش هیچ وقت به دنبال این نبوده ام که افراد ناشناس را شناسایی کنم و بشناسم. وقتی شماره ناشناسی زنگ می زند، یا پیام می دهد، کنجکاوی نمی کنم و به دنبال پیدا کردن فرد پیام دهنده نیستم. حتی در همین جا، خیلی ها می آیند، کامنت می گذارند، بد و بیراه می گویند. یا ادعا می کنند که ادم را می شناسند، که خب اگر می شناسند بیایند و رک و راست خودشان را معرفی کنند تا ما هم بشناسیمشان. نمی دانم چرا ناشناس می آیند و مثلا می خواهند مچت را بگیرند یا چه چیزی را ثابت کنند. اما این مورد خاص، این وبلاگ مورد نظر، برایم جالب است و می دانم که با آدم های ناشناس بیکار خیلی فرق می کند و به احتمال قوی یکی از دوستان قدیمی ام است. در این مورد به خودم اجازه کنجکاوی می دهم.

نظرات ()



یادداشت سی و چهارم
نویسنده: فرشته - یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠

دوستی دارم که صبح اول صبح، اینقدر صبح که هنوز ساعت شش و نیم هم نشده زنگ می زند و صدای زنگ تلفنش، خانه در سکوت خواب آلود شب را، روی سرش می گذارد.


دوستی دارم که صبح برایم پیام می دهد و روز خوبی برایم آرزو می کند.


نیروی خدماتی هست که اول صبح که می رسم اداره و سالن خلوت است، می آید . در حالی که از این اتاق به اتاق دیگر می رود، بلند بلند حرف می زند.


دوستی هست که در سایت آموزش زبان، همه اش انگلیسی حرف می زند و سرم را می برد، اما دست زا انگلیسی حرف زدن برنمی دارد.


همکلاسی دارم که وقتی می خواهد برود دانشکده زنگ می زند و قرار می گذارد که من هم بروم و از قافله عقب نمانم و این قدر مرا در دانشکده نگه می دارد که رییسم صدایش در بیاید!


رییسی دارم که وقتی می خواهم جیم شوم و این طرف و آن طرف بروم، خودش را به آن راه می زند و همکار جیم شدنم می شود.


مادری دارم که در سفر هم نگران فرزندانش است و زنگ می زند و از خواب و خوراکمان گرفته تا چیزهای دیگر سوال می پرسد.


مادربزرگی دارم، که تازه شوهر از دست داده، تماس که می گیرم که حرف بزنم و حالش را بپرسم که فکر نکند تنها شده، زیر گریه می زند و قربان صدقه ام می رود.


دوستی دارم که محرم راز یکدیگر هستیم. که راز عشق هایمان را جز برای هم نگفته ایم. که می آید و پیام هایی می گذارد که تنها من می دانم و او.


استاد راهنمایی دارم که در جلسه دفاع یکی دیگر از بچه ها، از من توضیح و جواب و نظر می خواهد.


راننده ای داریم که وقتی می بیند باد چرخ ماشینم کم شده و ممکن است منفجر شود به فکر راه حل می افتد، حتی دست به کار می شود که چرخ را با چرخ زاپاس برایم عوض کند.


همکاری دارم که همان جا برایم چرخ ماشین را پر از باد می کند و نمی گذارد که دیگر تا تعمیرگاه بروم.


دوستی دارم که وقتی برایش پیام می دهم که چرخ ماشینم مشکل دارد، فوری تماس می گیرد، هر چند شاید کاری از دستش برنیاید اما همین که تماس می گیرد ارزش دارد.
زنی را دیدم، در خشکشویی سر کوچه مان، که لباس های آماده را تحویل می داد، چنان با احترام برخورد می کرد که شیفته اش شدم.


دوستی دارم که مدام برایم پیام هایی می دهد، سرشار از شعرهای زیبا.


آقای دکتری هست که مرا این گونه خطاب می کند که "سلام بر بانوی دانشمند".



داشتن رابطه خوب است، خیلی خوب.
مدت ها از داشتن رابطه ها فراری بودم. حالا اما نه، از این که دوستانی داشته باشم، یا نه فقط دوست، اطرافیانی داشته باشم که به دلایلی با آن ها در ارتباط باشم خوش حال و راضی ام.

نظرات ()



یادداشت سی و سوم
نویسنده: فرشته - شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠

داشتم با دوستی پشت سر نیروی خدماتی مان حرف می زدم. آخر امروز خواستم که نسکافه نخورم. بعد یادم افتاد که حالا نیروی خدماتی مان می آید و ترش رویی می کند که باز این همه زحمت کشیده و فلاسک ما را از آب جوش پر کرده، بعد ما زحماتش را نادیده گرفته ایم و بدون این که به اب جوشمان دست بزنیم فلاسک را پس فرستاده ایم. خلاصه تا توانستیم پشت سرش حرف زدیم و درباره اش نوشتیم.


بعد همین جوری که نشسته بودیم و سخت درگیر کار بودیم، دیدیم که نیروی خدماتی مان آمد، در اتاق را باز کرد در حالی که پیش دستی در دست داشت. یک عدد بلال کباب شده توی پیش دستی بود. نیروی خدماتی پیش دستی را گذاشت جلوی من. دو سه تای دیگر هم در دستانش بود. گفت که مال خودشان است بلال ها و کباب کرده و رویش آب لیمو ریخته. خیلی چسبید. من که آنقدرها بلال خور نبودم، تمام بلالم را خوردم و به جایش ناهارم را گذاشتم کنار و کامل نخوردم. جایتان خالی. خوش مزه بود ...

نظرات ()



یادداشت سی و دوم
نویسنده: فرشته - جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠

روزهایم می گذرد، به کارهای زیادی مشغولم. کارهایی بوده اند که همیشه دوست داشته ام انجامشان دهم. جالب است که بگویم حالا تعدادی از این کارها در قالب فرصت هایی در اختیارم قرار گرفته اند. و من به نوعی این اختیار را دارم که به هر کدام که می توانم دست بزنم و انجامش دهم.


البته یک مشکلی دارم، این که باید بر نوعی از تنبلی غلبه کنم که نتیجه این تفکر است که وقت کم دارم. برای رفع برخی از این تفکرات منفی در وجودم دارم کتابی می خوانم به نام "شفای زندگی". کتاب خوبی است و عمدتا بر تفکرات استباه ما آدم ها درباره خودمان تکیه دارد، این که منشا این تفکرات درباره خودمان از کجاست و باعث می شوند که از خودمان انتقاد کنیم و خودمان را به اندازه کافی دوست نداشته باشیم. بعد هم تمریناتی ارائه داده است برای عوض کردن اندیشه هایمان.


مامان و بابا هم رفته اند سفر. بابایم کار داشت. مامان را هم برد که کمی روحیه اش عوض شود. مامان هنوز حالش خیلی خوب نیست، هنوز غصه می خورد و بی حوصله است. بابابزرگ بابایش بوده، ما هم غصه زیاد خوردیم. من اما از اولش می دانستم که خیلی ها به من احتیاج دارند. پس سعی کردم زود خودم را جمع و جور کنم. فکر می کنم این روزها بابا و خیلی های دیگر روی وجودم حساب کردند و خیلی چیزها را به من سپردند.


دوست جانمان هم رفته سفر و در دسترس نیست. اوایل تا مدت ها فکر می کردم وقتی که نیست نمی توانم کاری را درست انجام دهم و بدون راهنمایی هایش هیچ کاری از دستم برنمی آید. اما حالا، با گذر کردن از آن پل معلقی که خطرناک بود و پر بود از مشکلات، انگار که می توانم کمی هم روی پاهای خودم بایستم و حتی کمی وزن دیگران را هم تحمل کنم و بگذارم که به من تکیه کنند. البته هنوز جای قوت قلبی که دوست جان به من می دهد در دلم خالی است. امیدوارم که زودتر برگردد.


مدتی است که روابطم دارد شکل گسترده تری می گیرد. این روزها یک سری روابط تازه با افراد تازه برایم ایجاد شده و یا روابطی از قبل داشته ام که شکل دیگری گرفته اند، و این روابط گاهی فکرم را مشغول می کنند. البته خیلی هایش کاری است. تقریبن تمامش به نوعی روابط کاری است. اما از داشتن این روابط خوش حالم. حس های خوبی در من ایجاد می کنند.

نظرات ()



یادداشت سی و یکم- دوست جان
نویسنده: فرشته - سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠

چهار پنج ماه پیش بود گویا، کمی بیشتر یا کمتر. اصلن زمانش مهم نیست. غرق در مشکلات و گرفتاری ها، نالان بودم، گاهی خوب و گاهی بد. دلم هوایی تازه می خواست، برای نفس کشیدن، برای لذت بردن. در همین اوضاع و احوال ناگهان سر و کله دوست جانمان در زندگی مان پیدا شد. اوایل فقط برایم حرف می زد و گاهی راهنمایی های کوچکی می کرد. گاهی هم می آمد و درباره خودم حرف هایی می زد که چندان دور از واقعیت نبود، که حتی آنچنان به واقعیت نزدیک بود که گاهی تعجب می کردم. یک بار از مشاوره هایی که می داد حرفی زد، من هم خیلی کم کنجکاوی کردم، اما ادامه ندادم. می دانید، دلم می خواست که از او مشورت بگیرم، خیلی هم دلم می خواست، اما می گفتم من که پیش دو سه تا دکتر معروف رفته ام، هیچ کدام هم نتوانسته اند آن طور که باید و شاید کمکم کنند. بعد به خودم می گفتم، این آقایی که یک مهندس است و یک آدم فنی است، این آقا چه طور می تواند به من مشاوره بدهد. اصلن هر کسی سرش باید به کار خودش باشد.


مدتی به این نحو گذشت تا این که یک روز دوست جانمان به قول خودش به من تقلب رساند. آمد و گفت که می خواهد به من مشاوره بدهد. من هم که از خدایم بود. اما من گفتم که دوست ندارم حرفی درباره وضعیتم بزنم و ماجرایم را تعریف کنم. دوست جانم نگاهم کرد، بعدش گفت که هر وقت وقتش برسد خودم تعریف خواهم کرد! راستش از حرف هایش سر در نمی آوردم. حرف هایش و ادبیاتش برایم غریبه بود. دوست جانم قبل از هر چیز یک سری تمرینات به من داد. این تمرینات را باید هر روز و سر یک ساعت خاص انجام می دادم. همان اول هم گفت که یک دوره آزمایشی برایم می گذارد. که البته در دوره آزمایش به شدت سرم به سنگ خورد، و موفق نشدم قبول بشوم. اما دیگر خودم به حرف آمده بودم و شروع کرده بودم به تعریف کردن داستانم. داستانی که مدت ها ناراحتم می کرد. و باعث شده بود که در وضعیت بد روحی قرار بگیرم.


می دانید، اولش به او اعتماد نداشتم. یعنی نوعی شک داشتم. خب من از کجا باید به مردی که مهندس بود اما مشاوره می داد اعتماد می کردم. از کجا باید مطمئن می بودم که این تمرینات در ظاهر ساده و گاهی عجیب تغییری در وضعیتم ایجاد کند. اوایل که می گفت، به زبان نمی آوردم اما در دلم می گفتم که یعنی چی آخر! دوست جانمان هم می دانست، می دانم که با وجودی که من به زبان نمی آوردم می دانست که در دلم چه می گذرد. و با علم به این قضیه بردباری به خرج داد، که گویا عادت هم داشت به این نوع تردیدها.


بعد از رد شدن در مرحله آزمایشی ام، چند روزی فقط حرف زدم و مسئله را باز کردم. بعد از چند روز دوست جانمان گفتند که چون این تمرینات کمکم می کند بهتر است که انجامشان دهم و با تقلب و اعمال نظر معلمم قبول شدم. و مسیری برایم باز شد. مسیری که هر روز برایم آشناتر و طبیعی تر می نمود. و من کم کم خو گرفتم، با دوست جانم خو گرفتم و دوست جانم مرا با خودم آشتی داد و با خدایم نزدیک کرد.


هر روز صبح که بیدار می شدم، تا شب که می خوابیدم، آدم دیگری شده بودم. البته بیشتر دوست دارم بگویم که در طول سال های عمرم آدم دیگری شده بودم و حالا داشتم به اصل خودم بر می گشتم. دوست جانم همیشه همراهم بود، توجه داشت، به رفتارم و اتفاقات دور و برم دقت می کرد. می دانید، زندگی داشت روی دیگرش را نشانم می داد. بعد از مدتی، دیگر نه تنها به دوست جانمان شک نداشتیم، که به او ایمان هم آورده بودیم. فکر می کردیم که هر چیزی که ما می خواهیم در دستان اوست و برای هر چیزی راه حلی دارد. همه حرف هایمان را به دوست جان می گفتیم، دوست جان هم همیشه برایمان وقت داشت و همیشه بود.


در سخت ترین لحظه های زندگی، بار غمم را بر دوش کشید. هیچ وقت روزی را فراموش نمی کنم که حادثه ای را ترک کردم، که مثل تکیه گاهی ایستاد تا نیفتم. یا روزی که به جای ناخوشایندی رفته بودم، و او مدام برایم انرژی های مثبتش را می فرستاد و راهنمایی ام می کرد. یا روزهایی که قهرم را به اطرافیانم نشان می دادم و دوست جان تشویقم می کرد که کم نیاورم و این قدر قاطع باشم که حرفم را به کرسی بنشانم.


این قدر برایم پای منبر رفت و حرف زد تا خیلی چیزها را باور کردم، بیشتر از هر چیز خودم را باور کردم. خودم را که فراموش کرده بودم، که گم کرده بودم. به جرات می توانم بگویم که روز و شب با دوست جان زندگی کردم. که این قدر از حمایتش برخوردار شدم که دیگر هیچ انتظار دیگری به جز حل هر مشکل تازه ای که جلوی رویم سبز می شد نداشتم. همه مشکلات پودر می شدند و محو می شدند و انتظارم هم جز این نبود.


یکی از زیباترین مثال هایی که برایم زد، که بسیار به دلم نشست این بود که می گفت عمیق باشم، مثل اقیانوس. می گفت وقتی که سنگی را در یک جوی اب بیندازی، موجی ایجاد می شود با حلقه های نسبتن بزرگ و صدای زیاد. این حرکت موج و آب تمام سطح اب جوی را می پوشاند و تا عمق نه چندان زیاد جوی، آب را متلاطم می کند. اگر سنگ را در استخر بیندازیم، موج بزرگ است اما بالاخره جایی نزدیک دیواره ها متوقف می شود. موج و تلاطم آب تا عمق هم نفوذ می کند اما شاید به کف استخر نرسد. اما فرض کنید که یک اقیانوس داشته باشیم. سنگ را که در آب بیندازیم، موجی ایجاد می شود که در آن حجم انبوه آب گم می شود، تنها اثر کوچکی از اثر برخورد آب با سطح آب ایجاد می شود که آن هم به راحتی هضم می شود و در دل اقیانوس فرو می رود. دوست جان همیشه به من می گفت که " مثل اقیانوس باش. نگذار غم ها و مشکلات وجودت را متلاطم کنند. مثل اقیانوس، ارام و صبور همه مشکلات را هضم کن و در دل بزرگت از بین ببر." این مثال و خیلی حرف های دیگر همیشه آویزه گوشم است.


در این مسیر هر روزه و هر ساعته، اتفاقات زیادی افتاد، این قدر زیاد که نمی توان اندازه اش گرفت. مسیری که طی شد را شاید تا آخر عمرم هم نمی توانستم طی کنم. نه این که نتوانم، که این قدر راه های غلط می رفتم و این قدر به جای مسیر اصلی ام به چپ و راست می پیچیدم که شاید هیچ وقت فرصت نمی شد که این مسیر طی شود.


همین چند روز پیش بود که دوست جان می گفت که من در این مدت خیلی چیزها را از سر گذرانده ام. از بهترین اتفاقاتی که می توانسته برایم بیفتد تا بدترینش که مرگ بود. و می گفت که همه چیز سر جای خودش اتفاق افتاده. که شاید اگر تنها چند روز این اتفاقات جلو و عقب می شد همه چیز به هم می ریخت. یک بار از او پرسیدم که در پایان این دوره و وقتی که به هدف رسیدیم امتحان هم می گیرید؟ دوست جان گفت که همین الان هم امتحان می گیرد. گفت که هر روز دارد مرا امتحان می کند. گاهی عادی بودم، گاهی رد شدم، گاهی گند زدم در امتحاناتم و گاهی قبول شدم. دوست جان در این روزها به من نمره قبولی داد. خودم هم این نمره را منصفانه می دانم. الان که نگاه می کنم، می بینم که من آن نیستم که چهار ماه قبل بودم، که سه ماه قبل بودم، حتی دو ماه قبل، حتی روز پیش. که یک تغییر اساسی اتفاق افتاده، و این تغییر حالا آرام آرام و هر روز دارد در تمام وجودم ریشه هایش را محکم تر می کند.


این رو سه روزه، دوست جان مطلبی به من گفته. وقتی که از او تشکر می کردم، گفت که این کارها را او نکرده، که خودم کرده ام. که خودم همه این کارها را انجام داده ام. دوست جان گفت که تنها به من تلقین می کرده، و تفکراتم را عوض کرده. که قبلن هم یک جا برایم نوشته بود:
 "وقتی طرز نگاهت تغییر کنه زندگی هم تغییر میکنه

... یک تابلوی بزرگ بود که نوشته بود تغییر ذهن = تغییر زندگی
همه ی ما ایده ال هایی در ذهنمان داریم که در طول زندگی یا به ان رسیده ایم و یا القا شده است به ما درست و نادرستش را هم اصلا نمی بینیم چون هیچگاه خودمان را نقد نمیکنیم و جلوی اینه نمی بینیم ان رفتارها و ذهنیات را ...
بارها و بارها از یک سوراخ گزیده می شویم کاری که پیشینیان ما ضرب المثلش کردند و ما نفهمیدیم ...
اگر همین الان بتوانیم هر چند کوچک و ناچیز نگرش و ذهنیتمان را تغییر دهیم قطعا در آینده ای نه چندان دور تغییرات خوبی هم در زندگی خواهیم داشت.../ نگاه میکنی خیلی جاها برای اینکه موفق بشوی باید خیلی ذهنیتها را دور بریزی...
اینکه ادم بتواند ببیند خوب و بد رفتارش را خیلی خوبست ولی خوبتر و بهتر اینست که بتواند تغییر دهد راه و روشش را ... "


دوست جان گفت که بلی، خودم کاری نکرده ام. همه اش در دستان خودت بوده. این حرف منطقی است. قبول دارم که آدم تا خودش نخواهد و ذهنش را تغییر ندهد هیچ کسی نمی تواند برایش کاری کند. اما همچنان اصرار دارم که اگر دوست جان نبود، من شاید هیچ وقت راه و مسیر درست را پیدا نمی کردم. همین مراقبت های ساعت به ساعت بود، که نگذاشت ذهنم منحرف شود و به چیزهای بد فکر کند. همین تلقیناتی که در ذهن و قلبم ایجاد شدند، کار من نبودند.


دوست جان همیشه برایم یک راهنمای خوب بود و یک مشاور و یک معلم. دوستی که با من قدم به قدم آمد، نه تنها با من که فکر می کنم با خیلی های دیگر هم این قدم ها را برداشته است. می دانید، خوش حالم که دوست جان را یافتم. فکر می کنم که خوش شانس بوده ام. این روزها اتفاق های خیلی خوبی می افتد. دوست جان خودش می داند، می بیند. تقریبا همه چیز خوب پیش می رود. شاید اگر وقت دیگری بود اسم این اتفاقات را می گذاشتم شانس. اما حالا فکر می کنم که این شانس را خودمان داریم می سازیم. من می سازم. و دوست جان یادم داده است ... .

نظرات ()



یادداشت سی ام
نویسنده: فرشته - سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠

مراسم هفتم هم برگزار شد. باز همه، نه همه اما بیشترمان، دور هم جمع شدیم. ما نوه ها به هم کمک کردیم و مراسم را سر و سامان دادیم. آن همه جمعیتی که آمده بود، نیاز داشت به این همه آدم برای پذیرایی. سعی کردیم همه چیز کامل باشد و به بهترین شکل ممکن برگزار شود. حتی گوش هایمان را روی حرف های بی ربطی که روضه خوان از بلندگو می گفت بستیم و فقط برای شادی روحش کار کردیم.


بعد از مراسم هم خانه اش شده بود مکان تعریف خاطره ها. باز همه احساساتی بودند و از این می گفتند که حالا که نیست شاید جمعمان از هم بپاشد، شاید دیگر پایگاهی نداشته باشیم برای دور هم جمع شدن، که حالا که نیست دیگر چه کنیم. من اما، دیگر حوصله این حرف های ناامید کننده و احساسی را نداشتم. فردا همه شان بساطشان را جمع می کنند و بر می گردند سر خانه و زندگی شان و شهرهایشان. از فردا باز هم ما هستیم و این آسمان آبی و آفتابی و مهر ماهی که هنوز شروع شدنش را احساس نکرده ام.


زندگی از فردا باز ادامه پیدا می کند. دیگر می چسبم به کارهایم، که این روزها همه اش گوشه ای از ذهنم درگیر او بود. دوست دارم وقتی، این لحظه برای من فرا می رسد، کار ناتمامی نداشته باشم و پشیمانی در کارم نباشد. بیشتر از هر چیز دوست دارم که گوشه ای از زندگی ام به عاشقی بگذرد. می دانید، من منتظر رسیدن فرصت برای موفقیت یا برای عاشقی نمی مانم. لذتش به این است که خودت راه ها و فرصت ها و کیس ها را پیدا کنی و انتخابشان کنی. من هم این کار را می کنم.



امشب می خواستم از دوستی بنویسم که بارها درباره اش گفته ام و مسیری که با هم طی کردیم. اما برای نوشتن از او باید متمرکز باشم. الان هم تمرکزم بد نیست. اما می خواهم باز هم متمرکزتر از این باشم. پس تا فردا ...

نظرات ()



یادداشت بیست و نهم- روز از نو ...
نویسنده: فرشته - یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠

نمی دانم چند روز می شد که از این محیط دور بودم. بیشتر از دو هفته، اما نمی خواهم بشمارم این روزها را. از آن چهارشنبه آخر که تا شش عصر آنجا بودم و کارها را سر و سامان دادم و جمع و جور کردم تا این یکشنبه که کاری برای انجام دادن نداشتم و نشسته بودم و گاهی فکر می کردم، گاهی در نت چرخ می زدم و گاهی فایل های پراکنده کامپیوترم را جمع و جور می کردم. گاهی هم چیزهایی به دهنم می رسید و روی کاغذ یادداشتشان می کردم. گاهی هم، فکر بابابزرگ در ذهنم بود و به او فکر می کردم و به صدایش که هنوز در گوشم زنده است و می پیچد.


بودن در آن محیط بعد از این همه روز برایم به نوعی لذت بخش بود. آن صحبت دو ساعته اول صبح با رییسم، که همه اتفاقات را برایم تعریف کرد و از من پرسید که چه بر من رفته. و من که برایش تعریف کردم و با حرف هایش در جریان کارها قرار گرفتم. پشیمان نیستم از این روزهای طولانی که کارم را رها کردم و خودم را رها کردم و بی فکر هیچ چیز، روزها و ساعت های زیادی را تجربه کردم. و پشیمان نیستم از اینکه حالا برگشته ام و فرصتی دوباره دارم برای شروعی دوباره، برای ساختن همه آن چیزهایی که از دست رفته بود، که با بی حوصلگی های ناشی از خستگی به وجود آورده بودمشان.


داشتم امروز فکر می کردم که باید حواسم جمع باشد. این روزها ترک اعتیاد کرده بودم. تقریبا به طور کامل اینترنت را تعطیل کرده بودم. باید حواسم باشد که باز در محیط کارم، ساعت های باارزش را تمام و کمال به وبگردی ها اختصاص ندهم. می دانم که اگر حواسم را جمع نکنم، ممکن است که باز همان شوم. برنامه های زیادی دارم و وقت زیادی در محل کارم. می خواهم که دیگر این برنامه ها از ذهنم خارج شوند و به واقعیت بپیوندند.


امروز برایم روز خوبی بود. روزهای طولانی است که برایم روزهای خوبی بوده اند. به جز آن حادثه تلخ، چنان اتفاقاتی برایم افتاده اند و چنان نشانه هایی دیده ام که نمی توانم غیر از این حرفی بزنم. حتی همین امروز، حتی دیروز، حتی روز قبلش، همه این روزها. و همه نشانه ها می گویند که می توانم به دست آورم آن چیزی را که می خواهم. که توانایی اش را دارم. و یادم نمی رود که همیشه متشکر باشم از آن دوستی که راه درست را نشانم داد و همیشه در این دو سه ماهه همراهم بود.


از همگی شما دوستانم ممنونم برای هم دردی هایتان. این روزها که نبوده ام همگی حسابی به روز بوده اید. کمی طول می کشد که به همه تان سر بزنم و پست های نخوانده تان را بخوانم. اما حتما می آیم.

نظرات ()



یادداشت بیست و هشتم
نویسنده: فرشته - شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠

سفر این قدر خوش گذشت که همه خستگی هایی که می خواستم از تنم خارج شد. این قدر خودم را غرق لذت و تفریح کردم، که مدت ها این قدر خوش نبودم. کار خاصی هم نمی کردم. فقط سعی می کردم لحظه لحظه های متفاوت این روزها را حس کنم و راضی باشم از اوقاتم. همین رضایت باعث لذتم می شد.


اما همین که برگشتیم، اتفاق بدی افتاد. بابابزرگ نازنینم فوت کرد. این قدر راحت رفت که باورکردنی نبود. که در راه برگشت مدام زنگ می زد و می پرسید که کجا هستیم. منتظرمان بود انگار. حتی تا یک ساعت قبل از آن اتفاق با ما تماس داشت. اما پنج کیلومتری شهر از خانه شان تماس گرفتند که حالش زیاد خوب نبست. ما هم مستقیم رفتیم به خانه بابابزرگ، که اگر لازم هست ببریمش دکتر. اصلا فکر نمی کردیم که مسئله جدی باشد. اما همین که سر کوچه اش رسیدیم، آمبولانس اورژانس جلوی ما پیچید توی کوچه. داخل خانه که شدم دیدم که بابابزرگم توی حال خوابیده. رفتم بالای سرش. دکترها بالای سرش بودند. باورم نمی شد. خواب بود یا واقعا چیزی اتفاق افتاده بود! اما راست بود. این بابابزرگ خوابیده، جسم بی روحش بود .... .


این روزها درگیر مراسم بودیم. همه خانواده دور هم جمع شده بودند. تقریبا تمام هفده نوه اش بودند. معمولا فقط عیدهای نوروز همه دور هم جمع می شدیم. هر کسی در حد توان خودش کاری می کرد. بعضی ها هم به اختلافات و کدورت ها فکر می کردند و دامن می زدند. وقتی که دور هم می نشستیم و هر کسی خاطره اش را از بابابزرگ تعریف می کرد، اشک به چشمان همه می آمد. بابابزرگی که اول علی بود و بعد شد بابا و حالا همه باباحاجی یا بابابزرگ صدایش می کردند، حتی بچه هایش و مادربزرگم. خودش را می کشت برای نوه هایش و دو نتیجه اش.


می دانم که جایش آرام است. این قدر ناگهانی و آرام رفت که فکر دیگری غیر از این نمی شد کرد. بابابزرگم با یک عالمه خاطره رفت. هرگز آن صحنه ای که دیدم از جلوی چشمانم نخواهد رفت. اگر در شرایط دیگری بودم، شاید هیچ وقت نمی توانستم صورتش را در تابوت ببینم. اما چون صحنه آن شب را دیده بودم، دلم می خواست که قبل از خاکسپاری جسمش، خوب ببینمش.


فامیل هایی که دور و برمان بودند می گفتند چه پایان بدی داشت سفرتان. سفری که این همه بهتان خوش گذشته بود. من اما، این طور فکر نمی کنم. آن سفر جای خودش را داشت. و اتفاقاتی که در سفر افتاد هم جای خودشان را داشتند. این سفر نسبتا طولانی، برایم چیزهایی داشت که منتظرش بودم، که می خواستم اتفاق بیفتد. و این حادثه، هر چند ناخوشایند و باورنکردنی و غم انگیز، اما چاره ای نیست جز قبول اش. و این دل تنگی ها که برای بازماندگان می ماند، وگرنه که جای او خوب است ... .



می دانم نگرانتان کردم. دوست داشتم وقتی می آیم با خبرهای خوب بیایم. اما زندگی همچنان ادامه دارد ... .

نظرات ()



یادداشت بیست و هفتم
نویسنده: فرشته - چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

فردا مسافریم. می رویم کمی استراحت کنیم، کمی هوایی تازه کنیم، نفسی بکشیم. انگار همه مان به این سفر احتیاج داریم. فکر می کنم باید همه مان بعضی چیزها را فراموش کنیم. سفر طولانی نیست. اما خوب است. سفر در دل طبیعت نیست، اما از این جا دور است، این محیط نیست.


تا آخر هفته دیگر نیستم. می دانم که آن قدرها هم طولانی نیست. اما نمی دانم چرا فکر می کنم وقتی که برگردم همه چیز به اندازه چند ماه عوض شده است. خوب است. دوست دارم که در مدت زمان کوتاهی به اندازه چند ماه در زندگی ام جلو بیفتم.


همگی مراقب خودتان باشید. قلب

نظرات ()



یادداشت بیست و ششم
نویسنده: فرشته - سه‌شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٠

قهوه خورده ام، تلخ تلخ. با یک تکه کیک شیرین. سرم کمی درد می کند. قرار سفر باز هم عقب افتاده. تصمیم گرفتیم یک روز دیگر هم بمانیم پیش پدر بزرگ. امروز همه رفتند بیمارستان ملاقاتش. فقط من نتوانستم بروم. می دانم که چشم به راهم بوده. فردا، هر طور شده می روم به دیدنش. بابابزرگ همیشه به نوه هایش علاقه داشته و افتخار می کرده. به این که همگی دکتر شده اند و مهندس و وکیل و معلم. حتی دوری نوه هایش از خودش را دیده، اما همچنان به شدت به همه شان علاقه دارد. من هم که بزرگترین نوه دخترش هستم. باید قبل از همه به دیدنش می رفتم.


خودم هم خوبم. کمی خسته ام. به این استراحت و سفر احتیاج دارم. راستش تحمل حاضر شدن در محل کارم را ندارم. می خواهم که دور باشم چند روزی. نیاز به تجدید قوا دارم. نیاز دارم که بروم جایی، با خیال آسوده، بدون اینکه به چیزی فکر کنم، چیزی که آزارم دهم، چیزی که تحت فشار قرارم دهد، فقط وقت بگذرانم. چند روز چنان خودم را غرق در تفریح کنم، که انرژی لازم را کسب کنم برای فعالیت دوباره. برای مهر ماهی که دارد از راه می رسد. که باز هم غرق درس خواهم شد. و کارهای زیاد دیگری که دارم.


امروز انتخاب واحد کردم. کمی مشکل داشتم. رفتم به دانشگاه، آموزش دانشگاه. این بار خوب جواب دادند، حتی خودشان برایم انتخاب واحدم را انجام دادند. از پارسال که به خاطر اشتباه و سهل انگاری مسئول آموزش، امتحان معافی زبان را از دست دادم و چقدر پیگیری کردم و شکایت کردم، حواسش هست که با دقت بیشتری جوابم را بدهد. و دیگر اشتباهی نکند که صدایم را دربیاورد. که راهی دفتر مدیریتم کند.


دنبال چیزی می گشتم. چیزی که ساعتی است در گوشه ذهنم جا خوش کرده. تعدادی کاغذ و نوشته که نباید باشد. که باید نیست و نابودش کرد. اما نمی دانم چرا پیدایش نمی کنم. فکر می کردم که گم شده اند، جایی بیرون از خانه. وقتی گمشان کردم، تا روزها احساس ناراحتی می کردم. درست است که مردم کوچه و خیابان مرا نمی شناختند، اما حتی دوست نداشتم که در حالت ناشناس هم این حرف های خصوصی ام خوانده شوند. اما از یکی دو ساعت پیش به این فکر افتاده ام که شاید جایی در گوشه و کنار همین اتاق باشند. اما ظاهرا نیستند. پس چرا فکرم را مشغول کرده اند! می خواهم که هیچ اثر و نشانه ای از آن گذشته در اتاقم و در خانه ام حتی، باقی نماند. حالا به خودم هم شک کرده ام. شاید این دور و برها نباشد.

نظرات ()



یادداشت بیست و پنجم
نویسنده: فرشته - دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠

دو روز تمام برای خودم وقت گذاشتم. برای جسمم، برای زیبایی ام. دلم می خواست که این کار را بکنم. می خواستم که این حس رضایت از خود، در وجودم باشد. می خواستم که در کنار نوازش روزانه روحم، جسمم را هم بنوازم. خب راستش، بدم هم نمی آمد از آن نگاه های تحسین آمیزی که در آرایشگاه نصیبم می شد. نمی گویم زیبا هستم، اما از چیزهایی بهره برده ام که خوب است. که حس خوبی به آدم می دهد.


قرار بر این بود که فردا برویم سفر. دلم تنگ شده برای یک مسافرت. برای یک دور بودن از اینجا، از این خانه، از این خیابان ها، از محل کارم. سه ماهی هست که دارم می گویم بروم سفر، اما هنوز عملی نشده بود. قرار بود فردا برویم، که بابابزرگم بیمار شده و بستری شده. پس با این حساب فردا راه نمی افتیم. فردا هم هستیم. فردا هم باید بروم محل کارم، تا مرخصی ام رد نشده.


امروز دیگر کار زیادی نمانده بود. این روزهای اخیر با شدت کار کرده بودم، حتی روزهای تعطیل کارها را اورده بودم خانه، که تمامشان کنم، که بتوانم مرخصی بگیرم. امروز دیگر کار خاصی نمانده بود. فقط معاونمان آمده بود قسمت ما، که چون مدیرم نبود و رفته بود بیرون، من مجبور بودم که بروم و جوابگو باشم و حواسم به کارها باشد. که خب این کار به طور ناخواسته کمی استرس داشت. همیشه کمی استرس دارد. معاونمان کلا آدم دمدمی مزاجی است. یک لحظه حالش خوب است و یک لحظه نیست. و در لحظه تصمیم می گیرد. به خاطر همین تو هیچ پیش بینی نمی توانی بکنی. همیشه باید منتظر هر حرفی باشی، یا هر حرکتی. شده یک کلمه محبت آمیز یا یک داد و بیداد درست و حسابی که ضایعت کند جلوی همه. کلا باهاش راحت نیستم. ترجیح هم می دهم که وقتی هست، لازم نباشد که من بروم. اما امروز لازم شد. با وجودی  که مدت زیادی همراهی اش نکردم، استرسش را منتقل کرد.


نمی دانم چرا این روزها، دست و دلم به کاری نمی رود. شاید دلیلش بی قراری باشد. شاید که بروم سفر، بی قراری ام درست شود، درمان شود. نمی دانم این بی قراری خوب است یا که نه. راستش این روزها، خودم هم از اوضاع دلم خبر درستی ندارم. اگر شما دلم را جایی پیدا کردید، لطفا دستش را بگیرید و به صاحبش ( که من باشم ) برگردانید ....

نظرات ()



یادداشت بیست و چهارم
نویسنده: فرشته - یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠

اینترنت مدت زیادی قطع بود، چیزی نزدیک چهار ساعت. چندین بار زنگ زدم به شرکت، که من فلان مشترکتان هستم و قضیه چیست که این روزها اینترنت یا قطع است یا چنان سرعت لاک پشتی دارد که عملا غیراستفاده است، و حالا هم که چند ساعت است  باز قطع شده. آقایی که جواب می داد هم گفت که امروز اینترنت سراسری قطع شده و تقصیر آن ها نیست و اشتراکم را گرفت و چک کرد و گفت که شما قطعی نداشته اید در این روزهای اخیر!


یاد گرفته ام که وقتی چیزی را می خواهم، بخواهم. از ته دلم بخواهم. و مطمئن باشم که پیدایش می کنم و به دستش می آورم. که پیدایش هم کرده ام و به دستش آورده ام. نمی دانم بدون همراهی های دوستم چگونه خواهم بود. قاعدتا اگر ننشینم و فکر بی خود نکنم که اگر او نباشد، من هم نمی توانم، با نبودن او هم قادر خواهم بود که بخواهم و داشته باشم. که قاعدتا منشا همه چیز رد این دنیا خداوند است و خداوند همیشه حی و حاضر است.


دیشب، بعد از وصل شدن، ساعتی با دوستی حرف زدم. دوستی که برایم به یک دوست بسیار قدیمی می ماند. دوستی که این قدر نسبت به او احساس نزدیکی می کنم، و به حدی با او راحتم، که از همه به من نزدیک تر شده است. و حتی خصوصی ترین رازهایم را به او می گویم. دیشب برایش رازی را برملا کردم، که شاید برایش باورکردنی نبود، که خودم هم هنوز باورم نمی شود. اما واکنشش، احساسش، فکرهایش، منقلبم کرد. دوستم، برایم یک دوست واقعی است.


می دانید، انسان گاهی در چنان موقعیتی قرار می گیرد که همین حضورها و همین بودن ها را شکر می گوید. فقط به خاطر بودنشان ...

نظرات ()



یادداشت بیست و سوم
نویسنده: فرشته - جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠

شروع کرده ام به یادگیری زبان فرانسه. آن هم خودم، بدون کلاس، با کمک یک دوست. البته همچین هم بدون کلاس نیست، به هر حال نوعی کلاس غیررسمی برگزار می شود. اما برای شروع تا به حال سخت بوده، تا به حال که چیز زیادی هم یاد نگرفته ام.
کلا باز درگیر شده ام و سرم شلوغ شده. دلم می خواهد که هماهنگی خوبی بین کارهایم ایجاد کنم. اولویت بندی کنم و ببینم که چه کاری را در چه زمانی انجام دهم که بهتر باشد و کارآیی ام هم بالاتر باشد.


امروز کتاب هم خوانده ام. البته هر روز مقداری کتاب می خوانم. امروز هم خوانده ام. کتابی دستم هست که دارد تمام می شود. چیزهای زیادی از آن یاد گرفته ام. خواندن این کتاب برای تکمیل دوره ام بوده. یعنی در طول دوره ام شروع کردم به خواندنش و حالا دیگر تمام است.


پروژه های کاری ام را تا حدود زیادی تکمیل کرده ام. آخر هفته قبل با مدیرم درباره مرخصی این هفته صحبت کرده ام و مدیرم گفت که پروژه هایت را تمام کن و بعد برو و استراحت کن کمی. مدت هاست که می خواهم بروم سفر، اما فرصتی پیش نیامده بود. یعنی این قدر سرم شلوغ بود که نتوانسته بودم برنامه ریزی کنم. حالا اما می خواهم چند روزی دور شوم و به مسافرتم برسم. دلم البته برای نوع دیگری از مسافرت تنگ شده. ولی همین هم خوب است.


دیروز بعد از مدت ها صدای دایی جانم را شنیدم. قبلا هم گفته بودم، رابطه ام با مردهای فامیل خوب است، به خصوص آن ها که سن بالاتری دارند. بیشتر از یک سال پیش بود که برای مشکلم به دایی جان متوصل شدم. دایی جان، در واقع دایی باباست. و به من بسیار علاقه دارد. روزی بود که با اوتماس گرفتم، اصولا عادت نداشتم که خودم باهاش تماس بگیرم. همیشه بابا با او در ارتباط بود، اما دایی جان به رسم کودکی ها که دوشادوش پدر همه جا می رفتم مرا بسیار دوست داشت و سراغم را می گرفت. سال گذشته که تماس گرفتم، فوری خودش را به من رساند و در همان راهروی اداره، جلوی همکارانم مرا در آغوش گرفت و بوسید. و بعد زیاد درباره من با بابا حرف زد. و زیاد با خودم حرف زد. من ساعت ها با دایی جانم حرف می زدم. دیروز برای عید فطر تماس گرفته بود. تلفن را که جواب دادم، صدای پخته اش را فوری شناختم. او هم فوری مرا شناخت. احوالم را پرسید. که چه کار کرده ام. البته می دانست اما می خواست از خودم بشنود. دایی جان روانشناس خوبی است و من مطمئنم این که از زبان خودم توضیحات لازم را بشنود باعث می شد که بیشتر اوضاع را درک کند. من همیشه از صحبت کردن با او لذت می برم. دایی جان مرا یاد شخصی می اندازد که مدتی راهنمایم بود و از حضورش بسیار استفاده کردم.


می خواستم امشب فقط چند جمله بنویسم. اما باز هم حرف هایم آمدند و من هم نوشتمشان. شاید حالا که اوضاع عوض شده، من هم روزانه نویسی را تعطیل کنم، اما نمی دانم که آیا برایم امکان پذیر هست یا نه.

نظرات ()



یادداشت بیست و دوم
نویسنده: فرشته - پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٠

تنها چیزی که می خواهم، این است که بنشینم، لم بدهم، موسیقی بگذارم و فکر کنم. فکر کنم یعنی که رویاپردازی کنم. یعنی این که بنشینم و فکر کنم، به گذشته ای که بر من رفته. تصویر سازی کنم حوادثی را که بر من رفته و من تنها احساسش کرده ام. رویا ببافم برای آینده ای که می تواند بیاید یا می آید. رویایم را طوری می آفرینم که می خواهم باشد.
تنها کاری که انجام می دهم در این ساعت ها، این است که راه بروم. طول و عرش اتاقم را بپیمایم و موسیقی گوش دهم و فکر کنم. فکر، فکر و فکر.

سرم درد می کند ...
اما حالم فوق العاده خوب است ...

نظرات ()