چهار پنج ماه پیش بود گویا، کمی بیشتر یا کمتر. اصلن زمانش مهم نیست. غرق در مشکلات و گرفتاری ها، نالان بودم، گاهی خوب و گاهی بد. دلم هوایی تازه می خواست، برای نفس کشیدن، برای لذت بردن. در همین اوضاع و احوال ناگهان سر و کله دوست جانمان در زندگی مان پیدا شد. اوایل فقط برایم حرف می زد و گاهی راهنمایی های کوچکی می کرد. گاهی هم می آمد و درباره خودم حرف هایی می زد که چندان دور از واقعیت نبود، که حتی آنچنان به واقعیت نزدیک بود که گاهی تعجب می کردم. یک بار از مشاوره هایی که می داد حرفی زد، من هم خیلی کم کنجکاوی کردم، اما ادامه ندادم. می دانید، دلم می خواست که از او مشورت بگیرم، خیلی هم دلم می خواست، اما می گفتم من که پیش دو سه تا دکتر معروف رفته ام، هیچ کدام هم نتوانسته اند آن طور که باید و شاید کمکم کنند. بعد به خودم می گفتم، این آقایی که یک مهندس است و یک آدم فنی است، این آقا چه طور می تواند به من مشاوره بدهد. اصلن هر کسی سرش باید به کار خودش باشد.
مدتی به این نحو گذشت تا این که یک روز دوست جانمان به قول خودش به من تقلب رساند. آمد و گفت که می خواهد به من مشاوره بدهد. من هم که از خدایم بود. اما من گفتم که دوست ندارم حرفی درباره وضعیتم بزنم و ماجرایم را تعریف کنم. دوست جانم نگاهم کرد، بعدش گفت که هر وقت وقتش برسد خودم تعریف خواهم کرد! راستش از حرف هایش سر در نمی آوردم. حرف هایش و ادبیاتش برایم غریبه بود. دوست جانم قبل از هر چیز یک سری تمرینات به من داد. این تمرینات را باید هر روز و سر یک ساعت خاص انجام می دادم. همان اول هم گفت که یک دوره آزمایشی برایم می گذارد. که البته در دوره آزمایش به شدت سرم به سنگ خورد، و موفق نشدم قبول بشوم. اما دیگر خودم به حرف آمده بودم و شروع کرده بودم به تعریف کردن داستانم. داستانی که مدت ها ناراحتم می کرد. و باعث شده بود که در وضعیت بد روحی قرار بگیرم.
می دانید، اولش به او اعتماد نداشتم. یعنی نوعی شک داشتم. خب من از کجا باید به مردی که مهندس بود اما مشاوره می داد اعتماد می کردم. از کجا باید مطمئن می بودم که این تمرینات در ظاهر ساده و گاهی عجیب تغییری در وضعیتم ایجاد کند. اوایل که می گفت، به زبان نمی آوردم اما در دلم می گفتم که یعنی چی آخر! دوست جانمان هم می دانست، می دانم که با وجودی که من به زبان نمی آوردم می دانست که در دلم چه می گذرد. و با علم به این قضیه بردباری به خرج داد، که گویا عادت هم داشت به این نوع تردیدها.
بعد از رد شدن در مرحله آزمایشی ام، چند روزی فقط حرف زدم و مسئله را باز کردم. بعد از چند روز دوست جانمان گفتند که چون این تمرینات کمکم می کند بهتر است که انجامشان دهم و با تقلب و اعمال نظر معلمم قبول شدم. و مسیری برایم باز شد. مسیری که هر روز برایم آشناتر و طبیعی تر می نمود. و من کم کم خو گرفتم، با دوست جانم خو گرفتم و دوست جانم مرا با خودم آشتی داد و با خدایم نزدیک کرد.
هر روز صبح که بیدار می شدم، تا شب که می خوابیدم، آدم دیگری شده بودم. البته بیشتر دوست دارم بگویم که در طول سال های عمرم آدم دیگری شده بودم و حالا داشتم به اصل خودم بر می گشتم. دوست جانم همیشه همراهم بود، توجه داشت، به رفتارم و اتفاقات دور و برم دقت می کرد. می دانید، زندگی داشت روی دیگرش را نشانم می داد. بعد از مدتی، دیگر نه تنها به دوست جانمان شک نداشتیم، که به او ایمان هم آورده بودیم. فکر می کردیم که هر چیزی که ما می خواهیم در دستان اوست و برای هر چیزی راه حلی دارد. همه حرف هایمان را به دوست جان می گفتیم، دوست جان هم همیشه برایمان وقت داشت و همیشه بود.
در سخت ترین لحظه های زندگی، بار غمم را بر دوش کشید. هیچ وقت روزی را فراموش نمی کنم که حادثه ای را ترک کردم، که مثل تکیه گاهی ایستاد تا نیفتم. یا روزی که به جای ناخوشایندی رفته بودم، و او مدام برایم انرژی های مثبتش را می فرستاد و راهنمایی ام می کرد. یا روزهایی که قهرم را به اطرافیانم نشان می دادم و دوست جان تشویقم می کرد که کم نیاورم و این قدر قاطع باشم که حرفم را به کرسی بنشانم.
این قدر برایم پای منبر رفت و حرف زد تا خیلی چیزها را باور کردم، بیشتر از هر چیز خودم را باور کردم. خودم را که فراموش کرده بودم، که گم کرده بودم. به جرات می توانم بگویم که روز و شب با دوست جان زندگی کردم. که این قدر از حمایتش برخوردار شدم که دیگر هیچ انتظار دیگری به جز حل هر مشکل تازه ای که جلوی رویم سبز می شد نداشتم. همه مشکلات پودر می شدند و محو می شدند و انتظارم هم جز این نبود.
یکی از زیباترین مثال هایی که برایم زد، که بسیار به دلم نشست این بود که می گفت عمیق باشم، مثل اقیانوس. می گفت وقتی که سنگی را در یک جوی اب بیندازی، موجی ایجاد می شود با حلقه های نسبتن بزرگ و صدای زیاد. این حرکت موج و آب تمام سطح اب جوی را می پوشاند و تا عمق نه چندان زیاد جوی، آب را متلاطم می کند. اگر سنگ را در استخر بیندازیم، موج بزرگ است اما بالاخره جایی نزدیک دیواره ها متوقف می شود. موج و تلاطم آب تا عمق هم نفوذ می کند اما شاید به کف استخر نرسد. اما فرض کنید که یک اقیانوس داشته باشیم. سنگ را که در آب بیندازیم، موجی ایجاد می شود که در آن حجم انبوه آب گم می شود، تنها اثر کوچکی از اثر برخورد آب با سطح آب ایجاد می شود که آن هم به راحتی هضم می شود و در دل اقیانوس فرو می رود. دوست جان همیشه به من می گفت که " مثل اقیانوس باش. نگذار غم ها و مشکلات وجودت را متلاطم کنند. مثل اقیانوس، ارام و صبور همه مشکلات را هضم کن و در دل بزرگت از بین ببر." این مثال و خیلی حرف های دیگر همیشه آویزه گوشم است.
در این مسیر هر روزه و هر ساعته، اتفاقات زیادی افتاد، این قدر زیاد که نمی توان اندازه اش گرفت. مسیری که طی شد را شاید تا آخر عمرم هم نمی توانستم طی کنم. نه این که نتوانم، که این قدر راه های غلط می رفتم و این قدر به جای مسیر اصلی ام به چپ و راست می پیچیدم که شاید هیچ وقت فرصت نمی شد که این مسیر طی شود.
همین چند روز پیش بود که دوست جان می گفت که من در این مدت خیلی چیزها را از سر گذرانده ام. از بهترین اتفاقاتی که می توانسته برایم بیفتد تا بدترینش که مرگ بود. و می گفت که همه چیز سر جای خودش اتفاق افتاده. که شاید اگر تنها چند روز این اتفاقات جلو و عقب می شد همه چیز به هم می ریخت. یک بار از او پرسیدم که در پایان این دوره و وقتی که به هدف رسیدیم امتحان هم می گیرید؟ دوست جان گفت که همین الان هم امتحان می گیرد. گفت که هر روز دارد مرا امتحان می کند. گاهی عادی بودم، گاهی رد شدم، گاهی گند زدم در امتحاناتم و گاهی قبول شدم. دوست جان در این روزها به من نمره قبولی داد. خودم هم این نمره را منصفانه می دانم. الان که نگاه می کنم، می بینم که من آن نیستم که چهار ماه قبل بودم، که سه ماه قبل بودم، حتی دو ماه قبل، حتی روز پیش. که یک تغییر اساسی اتفاق افتاده، و این تغییر حالا آرام آرام و هر روز دارد در تمام وجودم ریشه هایش را محکم تر می کند.
این رو سه روزه، دوست جان مطلبی به من گفته. وقتی که از او تشکر می کردم، گفت که این کارها را او نکرده، که خودم کرده ام. که خودم همه این کارها را انجام داده ام. دوست جان گفت که تنها به من تلقین می کرده، و تفکراتم را عوض کرده. که قبلن هم یک جا برایم نوشته بود:
"وقتی طرز نگاهت تغییر کنه زندگی هم تغییر میکنه
... یک تابلوی بزرگ بود که نوشته بود تغییر ذهن = تغییر زندگی
همه ی ما ایده ال هایی در ذهنمان داریم که در طول زندگی یا به ان رسیده ایم و یا القا شده است به ما درست و نادرستش را هم اصلا نمی بینیم چون هیچگاه خودمان را نقد نمیکنیم و جلوی اینه نمی بینیم ان رفتارها و ذهنیات را ...
بارها و بارها از یک سوراخ گزیده می شویم کاری که پیشینیان ما ضرب المثلش کردند و ما نفهمیدیم ...
اگر همین الان بتوانیم هر چند کوچک و ناچیز نگرش و ذهنیتمان را تغییر دهیم قطعا در آینده ای نه چندان دور تغییرات خوبی هم در زندگی خواهیم داشت.../ نگاه میکنی خیلی جاها برای اینکه موفق بشوی باید خیلی ذهنیتها را دور بریزی...
اینکه ادم بتواند ببیند خوب و بد رفتارش را خیلی خوبست ولی خوبتر و بهتر اینست که بتواند تغییر دهد راه و روشش را ... "
دوست جان گفت که بلی، خودم کاری نکرده ام. همه اش در دستان خودت بوده. این حرف منطقی است. قبول دارم که آدم تا خودش نخواهد و ذهنش را تغییر ندهد هیچ کسی نمی تواند برایش کاری کند. اما همچنان اصرار دارم که اگر دوست جان نبود، من شاید هیچ وقت راه و مسیر درست را پیدا نمی کردم. همین مراقبت های ساعت به ساعت بود، که نگذاشت ذهنم منحرف شود و به چیزهای بد فکر کند. همین تلقیناتی که در ذهن و قلبم ایجاد شدند، کار من نبودند.
دوست جان همیشه برایم یک راهنمای خوب بود و یک مشاور و یک معلم. دوستی که با من قدم به قدم آمد، نه تنها با من که فکر می کنم با خیلی های دیگر هم این قدم ها را برداشته است. می دانید، خوش حالم که دوست جان را یافتم. فکر می کنم که خوش شانس بوده ام. این روزها اتفاق های خیلی خوبی می افتد. دوست جان خودش می داند، می بیند. تقریبا همه چیز خوب پیش می رود. شاید اگر وقت دیگری بود اسم این اتفاقات را می گذاشتم شانس. اما حالا فکر می کنم که این شانس را خودمان داریم می سازیم. من می سازم. و دوست جان یادم داده است ... .